X
تبلیغات
تهرونی

تهرونی

انسان شدن آموز که پیش قدمت / صد سجده کنند اگر که آدم باشی

پیامک

مجتبی:


- «سلام دوست عزيز، اگر اين پيام را دريافت كرديد، با اين شماره تماس بگيريد»!

مرداد ماه سال 1381،‌ اولين پيام كوتاه -اس ام اس- (SMS) ارسالي در ايران به وسيله يك سيستم كاملاً ايراني وابسته به دانشگاه صنعتي شريف آزمايش شد و دريافت كننده آن خانم جواني بود كه اين پيام عجيب را چيزي جز يك مزاحمت تلفني نمي‌توانست قلمداد كند.
به همين دليل اقناع او و پدرش كه ناخواسته اولين مشتركاني بودند كه به دنياي تازه‌اي از فناوري اطلاعات و ارتباطات راه پيدا كرده بودند، امري بس دشوار مي‌نمود.
 سرويس پيام كوتاه (اس ام اس)، ابتدا در سال 1991 در اروپا و در شبكه بي‌سيم به‌كار گرفته شد و از سال 1998 در جايگاه واقعي خود قرار گرفت، اما اس ام اس در ايران با تاخير زماني، در حالي كه بيشتر نقاط دنيا اين شيوه ارتباط را به عنوان يك سيستم پركاربرد مورد استفاده قرار داده بود، شروع به كار كرد، جالب اين‌كه تا قبل از راه‌اندازي آن در حد بسيار كمي، مشتركان تلفن همراه در ايران از وجود چنين خدمتي در شبكه ارتباطات سيار آگاه بودند و تصور عمومي اين بود كه خدمات تلفن همراه، تنها محدود به خدمات مكالمه است.
 شايد علت اصلي چنين رويكردي اين بوده كه در هنگام خريد اين سيستم كه توسط يك شركت چيني در بهمن ماه 1381 نصب شد، تعداد مشتركان تلفن همراه، بيش از 5/2 ميليون نفر بود،‌ ولي سيستم خريداري شده تنها ظرفيت يك ميليون مشترك را داشت. دكتر داوود زارعيان، مديركل روابط عمومي شركت مخابرات ايران در خصوص استقبال اوليه از سرويس پيام كوتاه (اس ام اس) در ايران مي‌گويد: «همان‌طور كه در سالهاي اول ورود تلفن همراه به ايران در خصوص فروش آن دچار مشكل بوديم و هر كس فردي را براي اشتراك به شركت مخابرات معرفي مي‌كرد، 5 هزار تومان حق‌العمل دريافت مي‌كرد از سرويس پيام كوتاه نيز در بدو امر استقبال چنداني نشد، اين روند تا سال 1383 ادامه پيدا كرد تا اين‌كه اين موضوع مورد اقبال عمومي قرار گرفت، ولي ديگر شبكه، پاسخگوي درخواست متقاضيان نبود، تا اين‌كه با گسترش روزافزون شبكه،‌ در آبان ماه امسال به 11 ميليون مشترك سرويس پيام كوتاه به تعداد مشتركان تلفن همراه داريم».
به هر ترتيب استفاده از پيام كوتاه (اس ام اس) در ايران به دلايل مختلف رشد آهسته‌تري نسبت به ساير نقاط جهان تجربه كرد. طبق آمار شركت مخابرات ايران سرانه هر مشترك ايراني، به‌طور متوسط دو پيام در روز است كه به گفته «مديركل روابط عمومي اين شركت در 7 ماهه سال جاري، ارسال 4 ميليارد و 200 پيام كوتاه كه متوسط ماهانه آن 600 ميليون و متوسط روزانه آن 20 ميليون است در مقايسه با بسياري از كشورهاي جهان ارقام قابل توجهي نيست.
 اس ام اس در جهان افزايش سريع ميزان استفاده از اس ام اس داراي سابقه بسياري است. بازارهاي تمام نقاط جهان به‌خصوص اروپا، بعد از اين‌كه اپراتورها، اس ام اس دوطرفه را پياده‌سازي كردند و مشكلات موجود براي ارتباط بين اپراتورها را برطرف كردند، روز به روز افزايش يافت. اروپا و شبكه GSM، محل تولد پديده اس ام اس است. در نتيجه بيشترين ميزان استفاده از آن هم در اين قاره اتفاق افتاد. شايد يكي از دلايل بيشتر بودن استفاده در اروپا را بتوان زبان و خط دانست كه استانداردهاي SMS و گوشي‌ها با توجه به محدوديت زبان و خط لاتين ايجاد شده‌اند و در نتيجه استفاده از آن به سادگي در ميان كساني كه داراي زبان‌هاي با خط لاتين هستند، رواج بيشتري يافت.
شرق آسيا نيز يكي از بزرگترين موفقيت‌هاي SMS را رقم زده است،‌ تا جايي كه كشوري مانند فيليپين در صدر فهرست كشورهاي جهان از نظر تعداد پيام‌هاي ارسالي به ازاي هر مشترك تلفن همراه قرار گرفته است.
اپراتورهاي تلفن‌هاي همراه در اين كشور با توجه به صنعت ساير تكنولوژي‌هاي ارتباطي به‌خصوص اينترنت از SMS بهره‌برداري فراواني كرده‌اند، چين نيز يكي از كشورهايي است كه استفاده از پيام كوتاه (SMS)،‌ در سالهاي اخير در آن رشد بسيار سريعي را شاهد بوده است.
در كشورهايي مانند ژاپن نيز، آمار به‌طور طبيعي بالاست و اپراتورهاي اين شبكه‌ها از نظر رشد ميزان استفاده و آمارهاي موجود، بيشتر اروپايي هستند. البته ژاپن در زمينه خدمت غيرمكالمه‌اي تلفن همراه تا حدودي رويه خود را دارد و در بعضي جنبه‌ها،‌ استانداردهاي خاص خود را تدوين كرده است. نامه‌هايي كه دوباره نوشته مي‌شوند... SMS، امكان ارسال پيام كوتاه به صورت Point to point (يك مشترك به مشترك ديگر) و Point to molti point (يك مشترك به چند مشترك) است.
 مديركل روابط عمومي شركت مخابرات ضمن تعريف ارايه شده از سرويس پيام كوتاه از جمله مزاياي آن را هميشه در دسترس بودن، حتي در زمان خاموش بودن دستگاه، ارزان‌تر بودن هزينه آن نسبت به مكالمه عنوان مي‌كند و مي‌افزايد: «هزينه هر پيام كوتاه، 30 درصد هزينه مكالمه است و آمارها نشان مي‌دهد، 37 درصد درآمدهاي شركت‌هاي مخابرات از طريق اين سرويس تامين مي‌گردد.
 اما از جمله مزاياي پنهان قابل توجه اين سرويس را مي‌توان چنين برشمرد:
 1- يكي از پيش‌شرط‌هاي استفاده از اين سرويس، دست‌كم داشتن سواد خواندن و نوشتن است.
 ۲- استفاده مداوم و پيوسته از اين سرويس، سرعت و مهارت فرد را در تايپ بالا برده و در نتيجه توانمندي او را مي‌افزايد.
3- افزايش تحقق‌پذيري وعده‌ها از ديگر ويژگي‌هاي استفاده از اين سرويس است، به اين ترتيب كه ارسال و دريافت پيام كوتاه توسط مشترك به دليل قابل استناد بودن آن مانع خلف وعده و در نتيجه به موقع رسيدن سر قرار و همچنين انجام امور سر وقت خواهد شد.
4 - فرهنگ نامه‌نگاري، پس از مدتها وقفه به دليل رونق يافتن مكالمات تلفني، مجدداً فراگير شده و در نتيجه دوستي‌ها بيشتر و مهرباني‌ها صد چندان مي‌شود.
 5 - از اين پس كمتر كسي به دليل قطع برق و خرابي زنگ، پشت در خانه منتظر خواهد ماند.
 6 - ادبيات نوشتاري به تدريج جاي خود را با ادبيات شفاهي عوض كرده و در نتيجه اصلاح در ساختار زبان محاوره‌اي صورت مي‌گيرد.
 7 - سرويس پيام كوتاه، قابليت ارسال و دريافت پيام را در هر لحظه دارد و مشكلاتي را كه به علت ترافيك در زمينه مكالمه امكان دارد،‌ رخ دهد، در اين سرويس وجود ندارد.
 8 - ويژگي ديگر سرويسSMS اين است كه در حالت روشن بودن گوشي، پيام مورد نظر دريافت مي‌شود و اگر به هر دليلي، نظير خاموش بودن گوشي، يا در دسترس نبودن، امكان دريافت سريع وجود نداشته، مركز SMS پيام مورد نظر را نگهداري كرده (حداكثر تا 24 ساعت) تا در اولين فرصت پيام مخابره شود.
 گونه‌شناسي پيام‌هاي كوتاه تحقيقات نشان مي‌دهد كه طنز و فكاهي، پيام‌هاي اجتماعي، سياسي، عشقي، تبليغي، تجاري، مذهبي، خرافي، اطلاع‌رساني، ادبي، ورزشي و اخلاقي عمده‌ترين پيام‌هايي هستند كه در شبكه اس ام اس بين مخاطبان رد و بدل مي‌شود. دكتر زارعيان درباره علت استقبال عمومي از پيام كوتاه (SMS)، به ارزان بودن آن نسبت به هزينه مكالمه تاكيد مي‌كند و مي‌گويد: «اطلاع‌رساني آزاد، ناشي از درهم شكستن محدوديت‌هايي كه رسانه‌هاي ديگر مانند راديو و تلويزيون با آن مواجه هستند، در اين سرويس وجود ندارد،‌ امنيت نسبي فضاي تبادل اطلاعات، نياز جامعه به تفريح و سرگرمي و كاركرد تبليغاتي، سياسي، اقتصادي از جمله دلايلي هستند كه روز به روز، اقبال عمومي را در سراسر جهان به استفاده از پيام كوتاه افزايش مي‌دهد». وي در حالي كه تاثيرات پيام كوتاه را فردي و اجتماعي مي‌خواند، توضيح مي‌دهد: «در حوزه فردي، ايجاد احساس آزادي بيشتر در بيان افكار و عقايد، تقويت حس اجتماعي و بي‌پروايي در بيان تمايلات دروني از جمله تاثيراتي است كه نمي‌توان آن را ناديده گرفت، اما در حوزه اجتماعي، ايجاد فضاي شاد، كمك به شكست انحصار رسانه‌اي و دامن زدن به شيوه مباحث رواني جامعه از جمله ويژگي‌ها و تاثيرات پيام كوتاه است». آنچه در اين ميان، جالب به نظر مي‌رسد اين است كه به گفته زارعيان محتواي پيام‌هاي كوتاه با گذشت زمان به سوي واقعي‌تر شدن، پيش مي‌رود و به همان ميزان كه از تعداد پيام‌هاي عشقي، عاطفي، لطيفه و... كم مي‌شود بر تعداد پيام‌هاي خبري و تبليغي افزوده مي‌شود.
منبع : سايت همشهري آنلاين


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 3:17  توسط ما چند نفر  | 

در کوچه زار های تهروون

مجتبی:


کنار برج سرو ساعی بغل رستوران مجلل نایب شب ساعت نه نشسته ام. نگاهی گاهی از یک ماشین مدل بالا که سوارش دوستی است که با تازگی ترکم می کنم با همه ایده های قشنگش و قصه ای که چند دقیقه پیش برای تعریف کرده بود که:« من تا حالا هیچ دوستی نداشتم. هر کی با من دوس میشه برای ماشینمه یا برای پولمو. تو خیابون که ترمز میزنم میبینم درم باز شد و یه خانم نشست که خودمم نمی دونم از کجا اومدم.دوستانم هم ماشینمو دوس دارم. اگه پیاده باشم هیشکی نمیشناستم. دوس دخترام که فقط پولمو می بینن وگر نه هیچی ازم نمی خوان.خسته می شم وقتی هر دختری رو که میخوام سریع بهم جواب مثبت می ده. وقتی بهم جواب مثبت می دن دیگه دوسش ندارم.تنها دوستی که دارم تویی واقعن تورو دوست دارم.تا حالا کسیو...» دزدیده می شود به سمت یک ماشین پژوی 206 که خیلی خیلی تزین شده و سرنشینانش با موهای پریشون و با پلاک 33 معلومن که از پایین شهر اومدن. با خودم فکر می کنم این ماشین الان برای خیلی ها خداست!!!بله ماشین. چه بلاهایی که سر آدم نمی آورد. هم خودش و هم عقده اش.نه به آن دوست که اصلا شاید سالی یکبار نگاهی به آرم آئودی خودش هم نمی اندازد و ماهی از پارکینگ یکبار درش نمی آورد و آن هم از این یکی.

همینطور نشسته ام که ناگهان زوجی در نزدیکی من ایستاده مشغول صحبت می شوند.سنشان به نظر سی و پنج به نظر می رسد. مرد لاغر و بلند قد و زن چاق و متوسط است.مرد به زن می گوید:« بار اول بهت گفتم حذفش کن گفتی نیاز نیست. بار دوم که اسمس. حالا هم که بهش زنگ می زنی». زن به مرد توجهی نمی کند و ساکت است..هر دو راه می افتند و زن بدون توجه به حرف های مرد قدم می زنند و از من دور می شوند.

بعضی از پسرها واقعن بخاطر حالا قیافه، تیپ ظاهر و خیلی چیزهای دیگه می تونن راحت یک دختر رو راضی به هر کاری کنن. برای خود من خیلی پیش اومده که دوستانم با دوستشان بیرون رفته اند و دوس دخترسان هم همراهشان بوده و بعد از چند روز متوجه شدند که دوس دختر خودشان با دوستشان دوست شده.حتی بسیاری از زن ها متاسفانه به خاطر مشکلاتی (جنسی، روحی عاطفی و هر چیز دیگر) که با همسرشان دارند با پسر های دیگر رابطه برقرار می کنند و بسیاری از مردها نیز همینطور.اما واقعن دنیا اینطوری که پیش می رود به کجا خواهد رفت. ایران یکی از کشورهایی است که فساد و فحشا در آن فراوان است. شرکت های خصوصبی دختران جوان و زیبا را با حقوق 300 تومان استخدام می کنند و می فرستندشان دبی به هوای  مامویت. دختر بیچاره که از پایین شهر آمده چه می داند در دنیا چه می گذرد.و ماموریتشان این می شود که در دبی کنیز یک عرب امیر پولدار شوند و شرکت ها هم 20000 دلار عایدشان می شود.هرچند دختر هم در عرض یک هفته شاید میلیونر شود اما به چه بهایی؟؟!!!

یک روز داشتم قدم می زدم دو زوج جوان که معلوم بود نامزد هم باشن باهم با صدای بلند حرف می زدند(نمی دانم چرا بعضی های عادت دارند داد بزنند و همه بشنوند). از زندگیشان و پسر می گفت: اگه وام رو برداشتیم خونه بگیریم و بریم سر خونه زندگیمون. دخترکه که یه چادر بلند هم رو سرش بود برگشت گفت : آره خیلی خوب میشه،ماشینم می گیریم و زندگیمونو شروع می کنیم.پسر گفت: آره عزیزم ولی با این پول فکر نکنم دیگه ماشین تونم بگیرم. دختر با شنیدن این حرف خیلی عصبا نی شد طوری که برگشت وایساد و داد زد: ماشین نمیگیری؟؟ تو گه می خوری ماشین نگیری؟ بمن گفتی ماشن میگیری حالا... گسر خجالت کشیده می گفت باشه باشه داد نزن... و من دیگه دور شدم از اون صحنه

چند قدم رفته بودم جلو دیدم یک پسر دیگه داره جلوم راه میره یکی دو سال از من بزرگتر داشت خیلی بلند گریه می کرد: آره تو مگه نمی گفتی دوستم داری؟مگه قرار نبود با من ازدواج کنی؟ اون بهترین دوستم بود حالا تو با اون اومدی بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیگه بهم زنگ نزن (داد میزد).... رفت و روی جدول کنار خیابون افتاد... منم رفتم کنارش نشستم و قضیه رو ازش شنیدم. از اون به بعد تا حالا باهاش دوستم ولی بهش گفتم ببین دوست من این برای همه پیش میاد. ممکنه برای توهم پیش بیاد. گفت: غیر ممکنه من اونو دوسش داشتم.اونم منو می پرستید ولی اصلن نمی فهمم چرا...گفتم این قضیه برای من هم پیش اومده ... دخترا همیشه به یه سری پسر خاص خودشونو می بازن حالا هر چیزیم بخوان در اختیارشون می ذارن ولی... بگذریم

یکبار با چند تا از دوستان مایه دار که من توشون بیچیزم برنامه چیدیم که بریم کردان ویلای یکی از بچه ها.امیر به حمید داداشش گفت حالا که همه چی جوره زنگ بزن میترا یکی 10 پونزه نفر دختر هم پاشن بیان...گفت باشه: ولی از بد حادثه به هر کی زنگ زد نشد. امیر گفت پاشو برو جردن دو تا دور بزن یه 5 شیش تا جمع کن بیا. من گفتم مگه گوسفندن. در ضمن دختر نمیخواد بابا دختر می خوای چیکار. بالاخره اون روز رفتیم بدون هیچ دختری...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 1:14  توسط ما چند نفر  | 

در هر حال...

مریم

                 

مردم اغلب غيرمنطقی، خود محور و متعصب هستند،

در هر حال، آنها را ببخش!!!

اگر مهربان باشی، مردم تو را متهم مي­كنند كه پشت اين مهربانی­‌ها هدف‌های خود خواهانه پنهان شده است،

در هر حال مهربان باش!!!

اگر موفق شوی، دوستان دروغين و دشمنان واقعی به دست خواهی آورد

در هر حال موفق شو!!!

اگر صادق و صريح باشی، ممكن است تو را فريب دهند،

در هر حال صادق و صريح باش!!!

چيزی كه برای ساختنش سال‌ها تلاش كرده­‌ای می­‌توانند در يك شب نابود كنند،

در هر حال تو بساز!!!

اگر آرامش و خوشبختی را بيابي مورد حسد واقع می‌­شوی،

در هر حال بدنبال خوشبختی باش!!!


،كار خوب امروز تو را اغلب افراد فردا فراموش می‌­كنند

در هرحال كار خوبت را انجام بده!!!


،بهترين‌­هايت را به دنيا بده و اين ممكن است هرگز كافی نباشد


در هرحال تو بهترين­‌هايت را به دنيا بده!!!

 


ميدونی....................


درآخر،

هرچه بوده بين تو و خداست.

در هرحال هيچ كدام بين تو و آنها نبوده!!!

از كنت كيت- بازخوانی شده از مادر ترزا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 9:58  توسط ما چند نفر  | 

دو نوشته

مجتبی



1389

سروان‌تمام احمدی گفت: ستوان نظری حواست کجاست؟

به خیابان.

مورد ناهنجاری نمی‌بینی؟

نه.

خوب نگاه کن.

چیزی نمی‌بینم قربان.

یعنی هیچ آدم جلفی تو این خیابون نیست؟

(مکث) بعد: من که چیزی نمی‌بینم.

اون‌جا رو نگا کن. اون پسره‌ی سوسولُ می‌بینی؟

بله قربان.

نمی‌بینی چه‌طور خندان قدم می‌زنه؟

چرا. الان می‌رم سر وقتش. اگر موردی بود می‌آرم خدمت‌تون.

نظری از لندکروز نیروی انتظامی پیاده شد. بعد از 52 مترُ 30 سانتیمتر به نزدیکی پسر رسید.

آقا، آقا..

پسر خندان به راهش ادامه داد.

نظری دوباره گفت: آقا پسر به‌ایست!

پسر خندان برگشت و گفت: من؟

بله شما. بیا نزدیک‌تر.

چی شده جناب؟

گفتم فقط بیا جلو.

پسر شش قدم شصت سانتی‌متری برداشت و نزدیک نظری رسید. گفت: بله، بله. هم‌چنان می‌خندید.

چرا می‌خندی؟

چون زندگی قشنگ ِ.

چرت و پرت نگو.

چون آفتاب داره می‌تابه.

کارت شناسایی؟

چون خدا ما رو دوس داره.

گفتم کارت شناسایی.

ندارم. هیچ ندارم.

دهنت‌رو بیار جلو.

شما ستوان دوم هستید.

بله.

می‌شه دو تا سوال..

حرف اضافی نزن. دهنت رو بیار جلو.

پسر دهانش را جلو گرفت.

ها کن ببینم.

ها‌..ها

ستوان دوم نظری سرش را پایین گرفت تا ها‌ی پسر خندان را تجزیه تحلیل کند. بعد گفت: تو مشروب خورده‌ای.

بله.

پس بازداشتی.

باشه. اما می‌تونم اول دو تا سوال بپرسم؟

افسر سرتا پای پسر را برانداز کرد و گفت: می‌دونی چند ضربه باید شلاق بخوری؟

نه. مهم نیست.

بیفت جلو بریم.

باشه.

پسرخندان آرام‌ به راه می‌افتد. ستوان نظری هم پشت سرش. موتوری با سرعت از جلو می‌آید. سرنشین پشتی داد می‌زند: نیروی افتضاحی، نیروی افتضاحی.

ستوان نظری به طرف صدا نگاه می‌کند. بعد سریع به طرف لندکروز می‌چرخد. سروان تمام احمدی در حال صحبت با موبایل است. حین صحبت دست‌ش را در هوا تکان می‌دهد. موتور در شلوغی و با سرعت زیاد گم می‌شود. دوباره راه می‌افتند.

چرا مشروب خوردی؟

می‌خواستم بخندم.

چرت و پرت تحویلم نده.

می‌خواستم بخندم.

می‌گم چرت و پرت نگو.

هفت ماه بود نخندیده بودم.

کسی از خونوادت فوت کرده؟

نه.

پس دردت چی بود؟

خندم نمی‌اومد.

آخه چه مرگت بود؟

نمی‌دونم. به آدم‌ها نگاه می‌کردم. همه غم داشتند. یه کسی تو خیابون می‌خندید اما من گریه‌هاش رو می‌دیدم. می‌دیدم شبا همه‌ش گریه می‌کنه. دخترهای قشنگ گریه می‌کردن. پسرهای خوش‌تیپ گریه می‌کردن. زن‌ها گریه می‌کردن. همه داشتن گریه می‌کردن.

مست کردی داری شر و ور می‌گی؟

الان خوبم. هرکی میاد جلو اول یکیه. نزدیک‌تر که میاد می شه دو تا. اون غمگین از اون‌ور می‌ره و خوشحالِ از کنارم رد می‌شه. منم می‌خندم. حالا آفتابُ بعد از هفت ماه می‌بینم. می‌بینی چقد قشنگه؟ دست‌اش را به‌طرف آفتاب دراز می‌کند.

راستی آقای سروان عجب عینکی داری. مارک‌ش چیه؟

نظری سریع می‌گوید: پلیس. بعد دست‌پاچه اضافه می‌کند: را بیفت.

پسر خندان و آرام راه می‌افتد.

راستی اون دو تا سوال‌ت چی بود؟ می‌تونی بپرسی.

اون‌ها وقت‌شون دیگه گذشت.

ناز نکن بپرس پسر.

اون سوال‌ها عمرشون تموم شد.

نظری دست راست‌ش را روی شانه‌های پسر می‌گذارد و آهسته دم گوشش می‌گوید: دِ یالا بپرس.

گفتم که سوال‌ها.. ولی سه تا سوال دیگه می‌پرسم.

بپرس.

جواب می‌دی؟

فکر کنم.

قدت چقده؟

نظری خنده‌ای زیرپوستی می‌کند و می‌گوید: یک و هشتاد چهار.

کادری؟

نه، وظیفه‌ام.

چقد از خدمتت مونده؟

سی و هفت روز.

پسر به عقب برمی‌گردد و خندان می‌گوید: پس چیزی نیست. خدایا دوستت دارم.

گفتی اسمت چیه؟

نگفتم؟

نه هنوز.

موسا

موسا؟

خب آره، موسا.

ستوان‌دوم نظری هشت قدم و پسر خندان یازده قدم برمی‌دارند. بعد نظری ستوان دوم  وظیفه‌ی نیروی انتظامی می‌گوید: وایسا!

موسا می‌ایستد.

برگرد.

موسا خندان برمی‌گردد.

می‌تونی بری.

چرا؟

نپرس فقط برو.

هر کدام به سمتی می‌روند.

افسر بعد از سه و نیم قدم می‌ایستد. موسا! موسا!

موسا که فقط دو قدم برداشته بود برمی‌گردد: بله!

صبر کن.

چشم.

نظری با دو قدم به موسا می‌رسد: بیا مال تو.

موسا عینک را می‌گیرد و به چشم می‌زند. خندان از پشت عینک به ستوان دوم وظیفه سهراب نظری نگاه می‌کند و می‌خندد.

 هر کدام دوباره به سمتی روانه می‌شوند..


از:


http://www.r-jahangosha.blogfa.com/


=====================================

مهاجرین یا آوارگان


ایران که می آیم دور وبرم پر می شود از سوال. انگار که پرت می شوم به دنیایی که آدم هایش گیر افتاده اند در یک چهار دیواری وخبری از بیرون ندارند. به هم می خورند ، به هم فحش می دهند وبه هم مشت می زنند تا راه باز کنند غافل از این که همه توی یک فضای کوچک گیر افتاده اند.

نگاه جوان ترها پر از سوال است: پس اینده ما چه می شود؟

سال دیگر آیا دولت ایران اجازه تحصیل می دهد؟ امسال می توانیم کنکور سراسری شرکت کنیم؟

نگاه پدرها پر از سوال است: امسال کارت های آوارگی مان را تمدید می کنند؟

...

افغان هایی که حتی به صورت قانونی در ایران زندگی می کنند اجازه خریدن مستقلات را ندارند، گواهینامه رانندگی نمی توانند بگیرند، حق داشتن دسته چک ندارند. اجازه کار به صورت قانونی را ندارند... اجازه سفر بصورت عادی در کشور و خارج از کشور را در هر صورت ندارند...

برده هایی بی صاحب اما در بند، بدون داشتن کوچکترین حقوق شهروندی!!!

خوب،سوال بزرگ من همیشه این است: چطور تمام این سال ها پدرها و مادرهایمان در این شرایط زندگی کرده اند؟

آیا حکایت قورباغه و آب پز شدن و این حرف هاست؟؟؟


از:


http://warasgirl.persianblog.ir/



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 21:1  توسط ما چند نفر  | 

آیا خدا وجود داره؟

مجتبی:


مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال كار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.


آنها در مورد موضوعات مختلف صحبت كردند.

وقتي به موضوع خدا رسيدند، آرايشگر گفت : من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.

مشتري پرسيد چرا باور نميكني؟

- كافي است تا به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو ، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشت.

نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه ميدهد اين چيزها وجود داشته باشد.

مشتري لحظه اي فكر كرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث كند.

آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و كثيف وبه هم تابيده و ريش اصلاح نكرده.

ظاهرش كثيف و ژوليده بود.

مشتري بر گشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:

ميداني چيست؟ به نظر من آرايشگر ها هم وجود ندارند.

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟

من اينجا هستم، من آرايشگرم من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم.

مشتري با اعتراض گفت:

نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است، با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.

- نه بابا ، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.

مشتري تاييد كرد: دقيقا! نكته همين است.

خدا هم وجود دارد!

مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند .

براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 20:49  توسط ما چند نفر  | 

چهار شنبه سوری

فرشته

درود به همه دوستان عزیزم.

این پست حاوی مطالبی درمورد چهار شنبه سوری است. چه تاریخ این رسم قدیمی و چه مراسمی که در این تاریخ یعنی چهار شنبه آخر سال برگزار میشه.

ولی این روزا وقتی بیشتر ما به این روز فکر می کنیم یاد این میفتیم که چه تعدادی دیگه جوان و نوجوان قراره آسیب ببینند. از خودم بارها و بارها می پرسم چرا یک جوان که به خوبی از ریسک کارهای خطرناک که انجام میده با خبره، تنها و تنها برای هیجان و شادی لحظه ای این کارهای خطرناک را انجام می دن. شایذ به این برمیگرده که خوشی در دور و بر خودشون ندارند و از طریق این روز دنبال تخلیه روحی خود هستند، شاید امکانات کافی برای این روز براشون مهیا نیست. شایدم فکر نمیکنند که ایت اتفاقاتی که این روزها بیشتر میبینیم و میشنویم ممکنه برای اونا هم اتفاق بیفته.

انقدر دوست دارم که در این روز کنار جمع خانواده یه آتیشی درست کنیم از روش بپریم به امید زدودن تمام آلودگی و بدی هایی که در طول سال انجام دادیم. کاش این رسم همین طور باقی میموند.

پارسال بود فکر کنم. وقتی تو شهرکمون تعدادی اتیش روشن کردند تا از روش بپرند، برادران بسیجی مهلت ندادند و همچون آتش نشانها به خاموش کردن اتیش ها شتافتند تا نکند دود این آتیش به چشم مردم برود.

امسالم مثل سالهای دیگه. بعضی محله ها بالای شهر خوب حال میکنند و بعضی های دیگه باید با یه سری وسایلی تقلبی چهار شنبه سوری خودشون بدر کنند.

تو رو خدا مراقب خودتون باشید. نزدیک عیده.

امیدوارم چهار شنبه سوری خوبی داشته باشین و بهتون حسابی خوش بگذره.

 

چهارشنبه آخر سال ( چهار شنبه سوري )

يکي از آيينهاي نوروزي امروز - که بايستي آميزه اي از چند رسم متفاوت باشد - " مراسم چهارشنبه سوري " است که در برخي از شهرها آن را چهارشنبه آخر سال  گويند.  دربارهً چهارشنبه سوري، کتاب ها و سندهاي تاريخي، مطلبي يا اشاره اي نمي يابيم و تنها در اين قرن اخير، يا دقيق تر، در اين نيم قرن اخير است که مقاله ها و پژوهشهاي متعددي در اين باره منتشر شده و يا در نوشته هاي مربوط به نوروز به چهارشنبه سوري نيز پرداخته اند.  

برگزاري چهارشنبه سوري، که در همهً شهرها و روستاهاي ايران سراغ داريم، بدين صورت است که شب آخرين چهارشنبهً سال ( يعني نزديک غروب آفتاب روز سه شنبه )، بيرون از خانه، جلو در، در فضايي مناسب، آتشي مي افروزند، و اهل خانه، زن و مرد و کودک از روي آتش مي پرند و با گفتن : " زردي من از تو، سرخي تو از من "، بيماري ها و ناراحتي ها و نگراني هاي سال کهنه را به آتش مي سپارند، تا سال نو را با آسودگي و شادي آغاز کنند. تا زماني که از ظرف هاي سفالين چون، کاسه و بشقاب و کوزه، در خانه استفاده مي شد، پس از خانه تکاني، کوزهً کهنه اي از پشت بام خانه به کوچه مي انداختند؛ کوزه اي که در آن آب و چند سکه ريخته بودند. اسفند دود کردن و آجيل خودرن، فال گرفتن، " فال گوش " ( در کوي و گذر به حرف عابران گوش دادن و از مضمون آن ها براي نيت خود تفاًول زدن. ) و " قاشق زني " ( معمولا زنان روي خود را مي پوشانند و با قاشق، يا کليد به خانه ها در مي زنند، صاحب خانه شيريني، ميوه و يا پول در ظرف آنها مي گذارد. ) نيز از باورها و رسم هايي است که به ويژه در بين نوجوانان، هنوز به کلي فراموش نشده است؛ و اين رسم ها و باورها در شهرهاي مختلف با يکديگر متفاوت اند. 

بي گمان چهارشنبه سوري از رسم هاي کهن پيش از اسلام نيست. در آن زمان هر يک از روزهاي ماه را نامي بود، نه روزهاي هفته را. استاد پورداود در اين باره مي نويسد :  آتش افروزي ايرانيان در پيشاني نوروز از آيين هاي ديرين است ( ... ) شک نيست که افتادن اين آتش افروزي به شب آخرين چهارشنبهً سال، پس از اسلام رسم شده است. چه ايرانيان شنبه و آدينه نداشتند ( ... ) روز چهارشنبه يا يوم الاربعاء نزد عرب ها روز شوم و نحسي است. جاحظ در المحاسن و الاضداد آورده : والاربعاء يوم ضنک و نحس.  اين است که ايرانيان آيين آتش افروزي پايان سال خود را به شب آخرين چهارشنبه انداختند تا پيش آمدهاي سال نو از آسيب روز پليدي چون چهارشنبه بر کنار ماند. 

در باورهاي عاميانه، چهارشنبه روزي نامبارک است. سفر نبايستي کردن شب چهارشنبه، به احوال پرسي مريض نبايستي رفت. و منوچهري گويد:    

چهارشنبه که روز بلاست باده بخور      به ساتکين مي خور تا به عافيت گذرد

آتش افروختن شب چهارشنبهً آخر سال، يا چهارشنبه آخر صفر را، برخي به قيام مختار نسبت مي دهند : مختار سردار معروف عرب وقتي از زندان خلاصي يافت و به خونخواهي شهيدان کربلا قيام کرد، براي اين که موافق و مخالف را از هم تميز دهد و بر کفار بتازد، دستور داد شيعيان بر بام خانه خود آتش روشن کنند و اين شب مصادف با شب چهارشنبه آخر سال بود. و از آن به بعد مرسوم شد. 

در برخي از شهرهاي آذربايجان چون اروميه، اردبيل و زنجان، همه چهارشنبه هاي ماه اسفند هر يک نقش و نام معيني دارند، که از جمله در منطقهً زنجان بدين شرح است:  نخستين چهارشنبه را موله گويند و به شستن و تميز کردن فرش هاي خانه اختصاص دارد. دومين چهارشنبه را سوله گويند، در اين روز به خريد وسيله ها و نيازمنديهاي عيد مي روند.  سومين چهارشنبه را گوله گويند و به خيس کردن و کاشتن گندم و عدس و غيره براي سبزه هاي نوروزي اختصاص دارد.  چهارمين و آخرين چهارشنبه سال ( چهارشنبه سوري ) را کوله گويند؛ ( کوله در ترکي به معني کهنه و فرسوده است).  در برخي از شهرهاي ايران، از جمله ايلام (نوروز آباد)، تويسرکان، کاشان، زاهدان (قصبه مود) و ... مراسم چهارشنبه سوري را آخرين چهارشنبه ماه صفر برگزار مي کنند. و آخرين آتش نيز از رسم ها است.  بنابر نوشته تذکره صفويه کرمان نيز، چهارشنبه سوري در ماه صفر بوده است. 

در اصفهان چهارشنبه سوري را " چهار شنبه سرخي " نيز مي گويند.  يکي از دليل ها و سندهاي ديگري که نشان مي دهد چهارشنبه سوري از آيين هاي پيش از اسلام نيست، مي تواند اين باشد که مراسم آن در غروب آفتاب روز سه شنبه برگزار مي شود. در گاهشماري قمري آغاز بيست و چهار ساعت يک شبانه روز از غروب آفتاب روز پيش است؛ و چهارشنبه سوري، مانند بسياري از آيين ها، جشن ها و سوگواري هاي مذهبي همچون عيد غدير، نيمه شعبان، رحلت حضرت پيامبر ( ص ) که بر اساس گاهشماري قمري است، در غروب روز پيش برگزار مي شود. نحس بودن چهارشنبه در باورهاي عاميانه باعث شده، که هنوز بعدازظهر سه شنبه ( يعني شب چهارشنبه ) به احوال پرسي بيمار نمي روند، و پنجشنبه را عامه " شب جمعه " مي گويند. در صورتي که آيين هاي کهن مثل نوروز، مهرگان، سده و ... که بر اساس گاهشماري خورشيدي است، آغاز بيست و چهار ساعت روز، از سپيده دم و يا از نيمه شب است. آن چه که چهارشنبه سوري را به جشن ها و آيين هاي کهن ايران پيوند مي زند، مي تواند برگزاري رسم و جشني به نام " سور "، در روز پنجه ( خمسه مسترقه ) باشد که از آن تا سدهً چهارم، دوره سامانيان، آگاهي در دست است : صاحب تاريخ بخارا از برگزاري رسمي که " عادت قديم " و با افروختن آتش در " شب سوري " ( پيش از نوروز ) همراه بوده خبر مي دهد : ... آنگاه امير سديد ( منصور بن نوح ) به سراي نشست، هنوز سال تمام نشده بود که چون شب سوري، چنان که عادت قديم است، آتشي عظيم افروختند و پاره اي آتش بجست و سقف سراي در گرفت و ديگر باره جمله سراي  بسوخت و ...  

امروز، با رسميت يافتن تقويم مصوب 1304، ديگر از جشن هاي پنجه ( که در خوارزم، آغاز سال، و در پارس پايان سال بود ) کمتر نشاني ميتوان يافت. چهار شنبه سوري پايان ماه صفر نيز - تا آن جا که آگاهي در دست است -  فراموش شده، و تنها با برگزاري مراسم چهار شنبه آخر سال يا چهارشنبه سوري، که در بر دارندهً رسم هايي از فرهنگ عامه است، مردم به پيشواز نوروز مي روند.   اين يادآوري لازم است که با وجود تکنولوژي هاي جديد خانه سازي، ايجاد مجموعه هاي مسکوني، آپارتمان نشيني، در دسترس نبودن " بوته و هيمه " ( به علت استفاده از گاز و برق به عنوان وسيلهً  حرارتي )، در اختيار نداشتن کوزه و پشت بام و فضاي مناسب جلوي در خانه، و دگرگوني هاي ديگر فرهنگي، مراسم چهارشنبه سوري هنوز چهرهً نمادين خود را - با دشواري، به ويژه در شهرها و محله هاي سنتي - نگه داشته است.   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 2:41  توسط ما چند نفر  | 

تهران

مجتبی:


اپیزود اول:

من تا چند ماه پیش اصلا میدون امام حسین رو نمی شناختم و نرفته بودم راستش تا اینکه فهمیدم اونطرفا پسر داییم یه جایی مشغول کار شده.چند بار رفتم دیدنش و این رفت و اومدها باعث شد بیشتر برم اونطرفها. تو این مدت خیلی رفتارهای عجیبی تو مسیر از راننده ها پیاده ها و ... می دیدم که شاید اقتضای خیابون و شرایط اونجا بود و منم اگه اونجا زندگی می کردم همین طور بودم.

من تو این مدتی که اونجا رفتم تعداد دعواهایی که دیدم چند برابری بود که تو عمرم شاید دیده بودم.فحش هایی که تو خیابون و راننده ها رد و بدل میشد. عقده هایی که باید تو خیابون باز بشن و... .

بالاخره اینطوری بود . یه روز تنها ساعت 1 شب رفتم یکم با پیر داییم بشینم و اختلاط کنیم چون حالش یکم گرفته بود. وحیدیه رو دور زدم و پیچیدم تو کوچشون. تو کوچه چنتا جوون وایستاده بودن و جرف می زدن. پارک کردم و رفتم تو. یه چایی خوردیم و داشتیم حرف می زدیم که صداهای عجیب و غریبی از کوچه میومد.دعوا بود. خواستم برم ببینم بیرونو که پسر داییم نذاشت و گفت اینجا قمه کشون میشه.ولی بعد که سرو صدا زیاد شد گفت بیا بریم بیرون و رفتم دم در نگاه کردیم. یه لحظه احساس کردم هزار سال به عقب برگشتم و گیر کردم تو جنگ اعراب. قمه نبود که شمشیر بودن. بلندیش یک متر بیشتر. دو گروه بودن . شاید هفده نفر.حتی بعضیاشون سلاحشون رو از بس ضعیف بودنو و شمشیر بزرگ بود به زور بلند می کردن.

بالاخره اومدیم تو و پسر داییم از اینکه حالت شکه منو میدید خندید و گفت .... به خودت نه؟ اینا که دعواهای معمولین حتی پلیس ... نمیکنه بیاد جلو و جداشون کنه.


اپیزود دوم:

دو سه روز قبل داداشم که از سربازی اومده بود می خواست برگرده بره خدمت. ساعت 3 راه افتادیم که ببریمش ترمینال جنوب.ساعت چهار و خورده ای رسیدیم و اولین ماشینی که اومد مسیرش خورد و سوار شد و رفت. ما چهار نفر مونده بودیم. بغل ترمینال جنوب یه پارک هستش فکر کنم پارک بعثت باشه گفتیم بریم اونجا چند تا عکس بندازیم چون دریاچه داشت و منظرش خیلی قشنگ بود.ما داخل پارک شدیم و شروع کردیم به قدم زدن و عکس انداختن. دو تا پلیس هم همش با یه موتور تو پارک می چرخیدن که ناگهان دیدم پلیس رفت به طرف یه پسر و دختر جوون که خیلی ساده نشسته بودن رو نیمکت و داشتن باهم صحبت می کردن.و باهاشون حرف زد. من دقیقا داشتم به اونا نگاه میکردم و بچه ها رو بیخیال شده بودم.دیدم پسر و دختر از هم جدا شدن و پلیسا هم رفتن.رفتیم اونور پارک که پلیسا باز داشتن دور می زدن و دیدم اون دختر و پسر بازهم رسیدن به هم. راستش خوشحال شدم.باز سر و کله پلیسا پیدا شد و جلوشونو گرفت  و یکم باهاشون حرف زده بود که دیدم یکیشون زد زیر گوش پسره.ما دور بودیم به بچه ها گفتم بیاید بریم به پلیسا اعتراض کنیم. پلیس همچین حقی نداره.بعد یه پسر تقریبا سن بالا از نزدیک اونا گفت :هی چرا می زنی.من به بچه ها گفتم دمش گرم. بچه ها بیایید بریم ماهم اعتراض کنیم و اونا گفتن بابا بیخیال به ما چه میگیرنمون شانس نداریم.گفتم بابا ما مگه چکار کردیم گفتن نمیایم و من رفتم جلو. همون پسره که از داد زد به پلیسا گفت اگه به دخره داد بزنی دهنتو سرویس می کنم. خوشم اومد چون واقعا داشت حق می گقت. بدون گناه به اونا گیر داد من شاهد ماجرا بودم.این همه قاتل و دزد تو این مملکت پلیس براب انکه بگه ما هم کاری می کنیم میاد به شخصیت گیر می ده خنده داره.

اپیزود سوم:


ما معمولا دور دوستان تا صبح با هم می شینیم و حرف می زنیم و گاهی واقعا کم سواد ترینشون که کمترین تحصیلات اکادمیک رو داره حرفایی میزنه که من ماهها بهش فکر می ککنم یا اصلا جواب سوالی هستش که سالها تو ذهنم بی جواب مونده.

یکی از دوستا می گفت: من عاشق یه زن شوهر دار شدم.و بهش گفتم.رابطمون شروع شد و باهم رفت و اومد داشتیم. کم کم همه دیگه فهمیدن. حتی خواهر و شوهر خواهر زنه.اونقد که وقتی میدیم شوهرش رفته با اینکه خواهر و شوهر خواهرش بود می رفتم و باهاش می خوابیدم.همدیگه رو دوس داشتیم و دیونه شده بودم. نمی دونم الان چیکار باید بکنم.حتی اونقد شد که شوهرشو دزدیدم و یه هفته تو جنگل نگه داشتم و حتی بهش تیر خلاصی زدم که بکشمش ولی گلنگدن تفنگو که کشیده بودم گلولش افتاده بود و تیر خالی بود و بچها پریدن و از من گرفتن کلتو.

میگفت یه بار افتاده بودم زندان برای جریمه و پدرم حاضر نشد جریمه مو بده یه بار اسممو صدا زدن و گفتن آزادی.شوکه شدم. فهمیدم زنه النگواشو فروخته و جریممو داده.بهش گفتم از کجا فهمیدی زندانم گفت زنگ زدم به دوستت و گفت بهم.

خیلی همدیگرو دوس داشتیم حتی یه بار اونقد مریض شدم یه هفته بستری شدم خونه که از خونه زنگ زدن و زنه اومد سه روز باهام موند.

الان شوهر این زنه ازش شکایت کرده و این دوستم متواریه.و دارن دنبالش میگردن.


اپیزود چهارم:

یه دوست دارم که سه چهار سالی میشه عروسی کرده. آقا این هر وقت خونش خالی میشه زنگ می زنه به من یا بقیه دوستاش و میگه اگه دختر تو گیرتون دارید بیارین خوش باشیم. من واقعا میمونم از دست هوسرانی بعضی از آدما واقعا چی میشه گفت. قبل انقلاب واقعا به قول قدیمیا خیلی خوب بوده. الانشم دخترا متاسفانه با در اختیار گذاشتن خودشون در دست کسی که زود بهش دل می بندن همی چیزشونو میبازن به پسره. فکر می کنن پسره خیلی ماله. خوشتیپه،پول داره و... بعضیا هم دوس دارن فقط یه پسر باشه خوشتیپ و پولدار که باهاش باشن. بیرون برن پز بدن و...من خیلی از اینارو دیدم
به قول دانشگاه آزادیا یه دختر چندتا داداش داره:اولین داداش داداشیه که ازش تو دانشگاه تغلب می کنه،دومیش داداشیه که پولداره و خوشتیپ و حال میکنه باهاش صحبت می کنه و به همه هم میگه دوس پسرشه،یه داداشه دیگه هست برای اینکه بهش نزدیک نشه چون پسره اونو دوس داره و آخریشم داداشه خودشه.
اپیزود پنجم:
تا یادمه برای من جنسیت یه کس مطرح نبوده. همونقدر که با پسری راحتم میتونم با دختری راحت باشم به شرطی که احساس راحتی کنه باهام.من از همون ابتدا میخواستم همه رو دوس داشته باشه چون خدا منو و همه رو دوس داره و پدر ماست.من هیشکیو واقعا قدر اون منبع انرژی که خداست دوس ندارم ولی همه رو هم دوس دارم

همه رو
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 3:56  توسط ما چند نفر  | 

Arthur Schopenhauer

نوشته:مجتبی



آرتور شوپنهاور

Arthur Schopenhauer


(ابتدا این مطلبو تو یکی از وبلاگام نوشتم و گذاشتم ولی بعد دیدم بهتره اینجا هم بذارم)

بی شک اروپا بعد از قرون وسطا از همه لحاظ دچار دگرگونی های خاصی گردید. از لحاظ صنعتی با کشف قدرت بخار توسط جیمز و ساخت ماشینهای بخار و افزایش سرعت تولید باعث بوجود آمدن استعمار و استثمار و ایجاد بلوک های متفاوت و کشورهای توسعه یافته و نیافته شد.

در این میان از لحاظ علوم انسانی نیز چیز هایی حاصل شد. کوپر نیک ،کپلر و دکارت علاوه بر عقل گرایی ریشه های جدیدی از تفکر را گسترش دادند که در بسیاری موارد فلسفه یونان را زیر سوال می برد. بر این اساس مکاتب هنری بسیاری  بالاخص پس از دکارت شکل گرفت. در هنر نقاشی سبک های رئالیسم،سورئالو در ادبیات و فلسه نیز رئالیسم، سورئالیسم،ناتورالیسم و...

در این میا اما آلمان فلسفه خود را داشت که سردمدار این نوع فلسفه آرتور شوپنهاور بود و سپس نیچه و... از آن فلسفه تبعیت کردند و حتی برخی معتقدند افکار شوپنهاور بر نظریات زگموند فروید سایه افکنده است.

آرتور شوپنهاور در14 فوریه سال 1788  از پدر تاجر و ثروتمند و مادری نویسنده به نام جوانا در آلمان به دنیا آمد و از همان اوان جوانی نسبت به همه چیز بد بین و بدگمامن بود چنانکه حتی به او سردسته بدبینان جهان نیز لقب داده اند اما عده ای نیز معتقدند او نسبت به سایر شاگردانش چون نیچه عقل گرا تر بوده است.شاید افکار پدر و زندگی سخت او پس از آن در افکار او تاثیر داشت چنانکه پدرش در سال 1805 زمانیکه وی 17 سال داشت خود کشی کرد و مادرش علی رغم اصرار آرتور مینی بر عدم ازدواج ،ازدواج کرد و این امر در رابطه او با مادرش بسیار تاثیر گذاشت.

شوپنهاور در دوران جوانی بسیار بدبین و وحشت زده بوده و حتی بسیار متوهم می شده و در خواب دست به سلاح می برده است.افکار سیاه یا فلسفه سیاه او درست در قالب نیچه و سایر فیلسوفان بعد از او که در آلمان ظهور کرده اند نیز ریشه دوانیده و استاد همه آنها آرتور شوپنهاور است. او کسی بود که به زنان نیز بدگمان بود و آنها را سرزنش میکرد  چنانکه تا آخر عمر تجرد اختیار کرد و بعد از او نیز نیچه این تفکر را از او وام گرفته بود.اپر چه بسیاری از روانشناسان معتقد اند که این تفکر ریشه در زندگی شخصی وی نیز دارد. چرا که همزمان با شوپنهاور نصضت های فمینیستی نیز در اروپا سکل می گرفت و یک نوع روشن فکری در اروپا در حال شکل گیری بود ولی شوپنهاور به جای همراهی با آنها ساز خود را می زد.او طرفدار نظریات کانت و ایده آلسم بود و نظرات این مکاتب در نوشته هایش گیداست و با گوته و

البته گفتنی است که نگاه او به زن نه یک نگاه خاص که او به همه جهان همین نگاه را داشت و فلسفه او فلسفه بدبینی است و بیشتر ناشران او حرفای او در کتابهایش نسبت به زنان را حذف می کردند.

زندگی و رابطه او و مادرش بعد از مرگ پدر نیز بسیار بر تفکرات ضد زنانه او تاثیر داشت چنانکه چندی پیش پایگاه خبری دی پرسه آلمان اعلام کرد دانشگاه فرانکفورت مدارکی دارد که می تواند راز بدبینی او نسبت به زنان را فاش میکند. به گفته آنان این دانشگاه این مدارک را به مبلغ 750 یورو خریداری کرده که نشان دهنده روابط تاریک خانوادگی شوپنهاور است.

شوپنهاور توانست در فلسفه از خود نظریه اراده (WILL) را بر جای گذاشته و آن را جوهره جهان دانست.

گزیده ای از فلسفه شوپنهاور :

کتاب اصلی او با این عنوان فصل آغاز می شود: جهان بازنمود من است ! در واقع او اندیشه های کانت را در مقوله معرفت اشیاء می پذیرد.کانت برخی اشیا و پدیده ها را شی -فی نفسه معرفی می کرد(فنومنا) که ذهن شناسنده(سوژه) تنها قادر به ادراک بازنمودی از آن می باشد و هیچ گاه قادر به درک کامل آن نیست مثل خدا. و برخی دیگر را نوما می نامید که سوژه قادر به معرفت نسبت به آنهاست.بازنمود مفهومی شبیه به رویا دارد: تصویری از پدیده در ذهن که هرگر خود واقعی آن نیست.

در فصل بعدی او جوهر جهان را « اراده..will »می نامد.جوهری که تمام جهان را در بر گرفته و جهان صرفا پاسخ مادی و تجسم یافتگی آن است.حتی بدن را نیز تجسم اراده می نامد.مثلا دهان و مری و..تجسم پاسخ به میل گرسنگی ! او انسان را مانند منشوری می داند که بزرگترین تجسم اراده در صورت های گوناگون در او شکل یافته است. فلسفه شوپنهاور را مى توان تعاملات زيباشناسى دانست. در ديدگاه شوپنهاور جهان تشكيل شده از يك «اراده» و تنها تعاملات زيباشناسى مى تواند نقطه عطف اين اراده باشد، به عبارت ديگر جهان چون يك اراده در «شدن» دائم به سر مى برد و فرد نيز چون پيچ و مهره اى در درون اين اراده قرار دارد.خصلت عمده اين اراده همان «خواهش» دائم است كه نمى تواند سيراب شود. از هر خواهش كهنه اى، نوعى خواهش جديد به وجود مى آيد و اين وضعيت به ماشينى شبيه است كه بى وقفه مشغول تغييرات و تبديلات است. اما زيباشناسى خود چيست؟ هنر در اينجا همان تعاملات زيباشناسى است كه جهان خواهش را متوقف مى كند: به عبارت ديگر تعاملات زيباشناس، باعث آن مى شود كه جهان خواهش براى مدتى (هر قدر كوتاه) متوقف شود. دنياى خواهش، همان جهان نگرى دنياى نفس (Ego) است. در اينجا آنچه كه حائز توجه است، تبديل پيوسته نفس است كه پيوسته خود و جهان را در مجموعه اى جديد تغيير مى دهد.

شوپنهاور صداي بدبيني را اولين بار وارد فلسفه،تا آنزمان،خوشبين آلمان نمود. اودرميان فيلسوفان بزرگترين فيلسوف بدبين غرب است. شوپنهاور كوششهاي عقل و خرد انسان براي رهايي را همه جا با ديوار و مزاحمتهاي اراده كور وغيرقابل ارضاي انسان ، دليل بدبختي بشريت ميداند. اوغريزه هاي خردگريزانه وكور را ،خواسته و اراده انسان ناميد. شوپنهاور مينويسد تمام هستي چون يك جهنم است. بيماري ، بي عدالتي، سرگرداني، ديكتاتوري، تنهايي، فقر، درد، نااميدي، بيگانگي، آواره گي، شكنجه، زندان و غيره موجب غيرممكن بودن سعادت و خوشبختي انسان ميشوند. اوزنده گي انسان را مانند ساير تحولات طبيعي و اجتمايي پوچ و بي معني و محكوم به درد و رنج ابدي ميداند. شوپنهاور مينويسد جهان با اينهمه بي عدالتي هايش نميتواند آفريده يك خداي رحمان و رحيم باشد، بلكه مخلوق شيطان است. مورخين اين جمله او را اولين نشانه آته ايستي در فلسفه غرب ذكر ميكنند. اوتوليد مثل انسان در اين جهان خشن و فناپذير را خيانت به نسل هاي آينده ميداند و در دشمني بازنان مينويسد :“ حماقت مسيحي-آريايي و ديوصفتي تمدن غربي را ميتوان در جنس زنان مشاهده كرد “، درحاليكه او حيوانات و جانوران را برادران انسان مي ناميد. روانشناسان علت تنفر اواز زنان را، بي محبتي مادر، ترك پدر از طريق مادر جوان او، و سرانجام خودكشي پدرش ميدانند. آرتور شوپنهاور اولين متفكري است كه نوشت، نه عقل بلكه اراده ،مسير زندگي انسان را تعيين ميكند.منظور او يك اراده عيني و منطقي نيست بلكه اراده اي كور وغيرآگاهانه ميباشد. او ميگويد تقاضاهاي اراده باعث نارضايي ميشود، چون زماني انسان چيزي را ميخواهد كه راضي نباشد. به نظر او اراده را نمي توان خردمندانه توضيح داد و آن تحت تاثير هيچ قانون طبيعي نيست. شوپنهاور دو امكان براي رهايي از فشار اراده را پيشنهاد ميكند؛ سرگرمي و يا خلق هنر يا پناه به زهد و رياضت، چون با نفي خواسته هاي اراده، انسان به اقيانوس آرام رواني ميرسد. به نظر او هدف فلسفه بايد سركوب يا انكار اراده با كمك يك جهانبيني هنردوستانه يا عارفانه باشد. به عقيده شوپنهاور در راه هدفي خردمندانه كوشيدن يا در عشق به همنوع، ميتوان فشار اراده را انكار كند. او با بيان اين نظريه، اخلاقي بودن فلسفه خود را نشان داد. هدف فلسفه شوپنهاور، انكار و سركوب اراده با كمك زيباشناسي هنر يا يك جهانبيني غيرمادي عرفاني است.به نظر او هنر موجب ميشود كه از جهنم واقعيات بتوان فرار كرد. او عاليترين نوع هنر را موسيقي ميداند چون انسان ميتواند در عالم خلسه فرو رود و مزاحمت اراده را دفع كند. با كمك خلسه و عرفان است كه ميتوان به وضعيت نيستي رسيد و اراده را نفي كرد. او مينويسد، همدردي با ديگران باعث ميشود كه انسان بر فردگرايي و يا منفعت طلبي خود نيز غالب شود. گرچه شوپنهاور به انتقاد از ايده آليسم فيخته- هگل- و شلينگ پرداخت، ولي او خود نيز يكي از ايده آليستها بشمار ميرود.شوپنهاور مينويسد انسان قادر به شناخت و ماهيت اشيا و پديده ها نيست چون او خود تحت تاثير زمان، مكان، و قوانين عليت، قضاوت ميكند. شوپنهاور قبل از ماركس به ازخودبيگانگي وترس انسان در رابطه با طبيعت و انسانهاي ديگر اشاره كرده بود،ولي ماركس بعدها ثابت كرد كه سير سرمايه داري به ازخودبيگانگي وترسهاي انسان منجر خواهد شد.بافرارسيدن ورشد سرمايه داري و صنعتي شدن جامعه، ماركس و انگلس كوشيدند تا با يك آگاهي جديد، جهاني را بسازند تا درآن ازبيگانگي انسان بطرق مختلف جلوگيري گردد.برخلاف ماركس و انگلس، شوپنهاور و شاگردانش چون ؛كيركگارد و نيچه ،تسليم جهانبيني فردگرايانه ذهني و پوچي ناشي از آن شدند و كوشيدند با اغراق در نااميدي ،باقيماندههاي اصول معتبر را بدنام كنند و ارزشهايي فرا تجربيات نيكي و بدي را تبليغ نمايند.از نظر تاريخي  شايد شوپنهاور نمي توانست پرچم دار  يك تئوري نجات و يا آزادي بخش باشد.  فلسفه شوپنهاور را ميتوان مخلوطي از فلسفه كانت، افلاتون و فلسفه شرقي هند دانست. او مخالف فلسفه هگل بود. شوپنهاور برخلاف كانت و هگل از قلمي ادبي برخوردار بود.تاثير شوپنهاور روي تئوري هنر واگنر و نظريات روانشناسانه نيچه غيرقابل انكار است. شوپنهاور را ميتوان يكي از پيشگامان مكتب اگزيستنسياليسم :ياسپر، هايدگر، كامو و سارتر نيز بشمار آورد. در ميان فيلسوفان؛ نيچه و برگسن را مستقيما شوپنهاوري ميدانند. نيچه اورا مربي خود ميدانست. از طريق نيچه بود كه غرب به اهميت ؛رمانتيك ياس و نااميدي شوپنهاور براي روانشناسي و فلسفه پي برد. فرويد همچون شوپنهاور ميگفت، عقل و خرد برده و عامل اراده كور و غريزه ها هستند. او تئوري اراده و ضمير ناشناخته را نيز از شوپنهاور گرفت. توماس مان، برنده جايزه نوبل، زير تاثير شوپنهاور، در رمانهايش ،اروتيك مرگ در بستر بيماري را توصيف ميكند. تولستوي او را بانبوغ ترين متفكر ميدانست.  به نقل از مورخين چپ ، اگر شرايط تاريخي فلسفه شوپنهاور رادرنظر بگيريم، ميتوان گفت كه نظريات او بيان شكست ايدئولوژي بعد از انقلاب در اروپا است. از يك طرف ميتوان گفت آنهايي كه فلسفه قرن 19 را بپايان رساندند،نظريات مثبت و خوشبيني نداشتند.فلسفه افرادي مانند شوپنهاور، كيركگارد و نيچه نشاندهنده بحران بورژوازي در نيمه دوم قرن 19نيز است. فلسفه آنها، پرسشهاي انسانهايي است كه نميدانند در جامعه چه نقشي را بايد بازي كنند و بدين دليل احساس از خودبيگانگي ميكنند. انسانهاي معمولي قرن 19 بدليل اعتقاد به پيشرفتهاي اجتماعي و اعتقاد خوشبينانه به خرد؛يعني آنزمان حلال همه مشكلات، با فلسفه و فرهنگ روشنفكران اريستوكراتي يا فئودالي مرفه سازش نداشت. شوپنهاور خلاف هگل پيشرفت اجتماعي را سبب  خوشبختي و سعادت نمي دانست. از جمله آثار مهم او : جهان بعنوان اراده و تصور- درباره آزادي اراده انساني- اصول شناخت- جملات قصار- اشاره اي به نيستي و پوچي در هستي هستند. كتاب ،جهان بعنوان تصور و اراده-اثر مهم و اصلي شوپنهاور ، يك سيستم اراده گرايي را مطرح ميكند. كتاب، اصول شناخت-پايان نامه دكتراي شوپنهاور در سال 1813 بود. در اين كتاب او اشاره به ايده آليست شدن و شاگرد كانت بودن خود ميكند. جملات قصار، كتابي است در باره درسهاي زندگي كه موجب معروفيت و توجه خوانندگان بيشماري به فلسفه او شد.

او اواخر به عقاید بودایی علاقه مند شد و کم کم معتقد به این آیین گردید و شما می توانید تاثیر اوپانیشادها (متون قدیمی هندوها) را بر افکار وی ببینید چنانکه خود می گوید:هیچ چیز مثل آن موجب تعالی روح نیست

او را در سال 1822به عنوان استادیار به دانشگاه برلین دعوت کردند. او همان ساعات هگل را برای تدریس انتخاب کرد و این کار باعث شرکت نکردن دانشجویان در کلاس او شد؛ به همین دلیل استعفا داد و هجونامه‌ای بر ضد هگل نوشت. با شیوع بیماری وبا؛ برلین را به مقصدفرانکفورت ترک کرد و تا آخر عمر در همان‌جا ماند و به مرگ غریبی درگذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 19:50  توسط ما چند نفر  | 

همچو عقاب اوج بگیر

 

مریم

آیا این را می دانستید که عقاب،زمان وقوع توفان را پیش از آنکه شروع شود می داند؟!

عقاب ها به نقاط مرتفع پرواز می کنند و منتظر می شوند تا طوفان بیاید.زمانی که

طوفان به آن نقاط رسید،عقاب بال هایش را به گونه ای قرار می دهد که باد او را بلند

کرده وروی سطح طوفان شناور کند.وقتی که طوفان زیر بالهای عقاب جریان

دارد،عقاب اوج می گیرد.

عقاب ها از طوفان فرار نمی کنند،آنها به راحتی از وجود بادهای طوفان زا برای اوج

گرفتن استفاده می کنند.

زمانی که طوفان زندگی، که همه ی ما آنها را تجربه خواهیم کرد،به سراغ ما می

آیند،با تمرکز کردن  فکر و اعتقاد به سوی خدا،میتوانیم روی تمام آنها به پرواز درآییم وبه قله رفیع موفقیت صعود کنیم.

توفان ها نباید بر ما غلبه کنند،باید بگذاریم قدرت خدا ما را روی توفان های زندگی قرار دهد.

خدا امکان کنترل این بادهای طوفانی را به ما داده.توفان هایی که موجب بروز

کسالت،غم و غصه،شکست و نومیدی در زندگی ما می شوند. ما می توانیم بر روی

آنها به پرواز درآمده و اوج بگیریم.

این را بخاطر بسپارید که سنگینی بار مسوولیت های زندگی نیست که ما را به قعر

می کشاند،بلکه چگونگی اداره آنها توسط ماست که موجب می شود گاه صعود کنیم و گاه سقوط.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 1:22  توسط ما چند نفر  | 

روز عشاق

فرشته:

روز عشاق در ایران باستان

  كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز “سپندارمذگان” يا “اسفندارمذگان” نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان “روز عشق” به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند…. آيا زمان آن نرسيده است كه همچون سال هاي اخير و گسترش جشن هاي سده و مهرگان در ايران نسبت به پيش تر، سپندار مذگان را هم گرامي بداريم ؟  به امید آن روز. 


ولنتاین در تاریخ جهان

معمولا در آغاز ماه فوریه هر سال در کشورهایی که این روز را جشن میگیرند، شور و شوق فراوانی دیده می شود و انواع و اقسام شیرینی و شکلات ها، گل ها ، و هدیه های رنگارنگ در ویترین مغازه ها جای خوش می کنند و زوج های پیر و جوان با خرید هدیه برای معشوق خود ، به استقبال این روز می روند و یاد کشیش والنتاین را گرامی می دارند  .

تاریخچه دقیق این روز و همچنین روحانی مقدس والنتاین هنوز در هاله ای از ابهام وجود دارد. اما قرنهای متمادی است که ماه فوریه بعنوان ماهی عاشقانه مطرح است و نشانه هایی از روم باستان در تاریخچه و مراسم روز والنتاین دیده می شود. اما سنت والنتاین واقعا چه کسی بوده است و به چه دلیل این روز را با نام او جشن می گیرند؟ کلیسای کاتولیک وجود حداقل دو روحانی به نام های والنتاین و یا والنتینیوس را تصدیق کرده است که تمامی آنها به شهادت رسیده اند.

 

افسانه اول

یکی از افسانه های رایج در مورد والنتاین اینست که او کشیشی بوده که در قرن سوم میلادی در روم باستان زندگی می کرده است. زمانی که امپراطور کلاودیوس دوم پی برد که مردان مجرد نسبت به مردان متاهل دارای همسر و خانواده به سربازان بهتری تبدیل می شوند ، تصمیم می گیرد که سربازان ارتشش را از میان مردان مجرد انتخاب کند. در این هنگام کشیش والنتاین قانونی را که امپراطور برای مقاصد خود وضع کرده بود و به موجب آن مردان جوان تا یک سن معین اجازه ازدواج کردن را نداشتند، زیر پا گذاشته و زوج های جوان را به عقد یکدیگر در می آورد. او مدتهای زیاد به صورت پنهانی به این کار ادامه داد و عشاق جوان زیادی را به عقد یکدیگر در آورد تا اینکه سرانجام امپراطور از این موضوع با خبر شد و فرمان قتل کشیش والنتاین را صادر کرد.

افسانه دوم
بر اساس داستانی دیگر، والنتاین یک روحانی بود که در روم باستان کمک می کرد مسیحی ها از زندان های وحشتناک رومی ها که اغلب در آنجا شکنجه و کشته می شدند ، فرار کنند و در نهایت پس از فاش شدن کمک های او به مسیحی ها ، بوسیله رومی های خشمگین به قتل رسید.

افسانه سوم

افسانه ای دیگر حاکی از آن است که کشیش والنتاین خود شخصا اولین نامه عاشقانه والنتاین را نوشته است. بنا بر این افسانه ، هنگامی که او در زندان بوده است ، عاشق دختر جوانی ( که به احتمال فراوان دختر زندانبان خود او بوده است ) که به ملاقاتش در زندان آمده بود می شود. کشیش والنتاین قبل از مرگ خود نامه عاشقانه ای برای او می نویسد و در انتها یعنی در قسمت امضا می نویسد: از طرف ولنتاین تو.، جمله ای که هنوز هم رایج است و در نامه ها و کارت پستال های مر بوط به این روز دیده میشود.
اگر چه دقیقا مشخص نیست که کدام یک از داستان های فوق صحت دارد ، آنچه که مسلم است اینست که کشیش والنتاین دارای شخصیتی قهرمانانه ، دلسوز و از همه مهمتر رمانتیک و عاشقانه بوده است. بنابر شواهد موجود ، روحانی والنتایندر قرون وسطی از محبوبترین افراد روحانی در کشورهای فرانسه و انگلیس بوده است.

برای آغاز فستیوال ، اعضای این آیین بنابر دستور موبدان رومی در جلوی غاری مقدس جمع می شدند. بنابر عقیده آنها این غار محلی بود که Remus و Romulus در هنگام نوزادی در آنجا توسط یک نیمه زن - نیمه گرگ نگهداری می شدند. پس از جمع شدن جلوی غار ، موبدان یک بز را برای باروری و یک سگ را برای تطهیر ، قربانی می کردند. پسر ها پوست بز را به صورت نوارهایی برش می دادند و آنها را به خون قربانی آغشته می کردند سپس آن نوار ها را به خیابان ها می بردند و به وسیله آنها زنان و زمین های کشاورزی را به ملایمت ، می زدند. زنان رومی نه تنها از این مسئله ناراحت نمی شدند و نمی ترسیدند ، بلکه از آن استقبال نیز می کردند چرا که عقیده بر این بود که این نوار های آغشته به خون قربانی آنها را در طول سال آینده بارورتر می کند. در انتهای روز ، تمامی دختر های جوان شهر نام خود را بر روی یک کوزه یا گلدان بزرگ می نوشتند ، سپس مردان مجرد شهر هر کدام از میان این نامها ، نامی انتخاب می کردند و سال آینده را با دختری که نامش را انتخاب کرده بودند ، می گذراندند که در بعضی موارد این جفت شدن ها در نهایت به ازدواج ختم می شد.

پاپ Gelasius در حدود سال 498 بعد از میلاد ، 14 فوریه را به عنوان روز والنتاین معرفی کرد و سیستم انتخاب تصادفی زوج های عاشقانه توسط رومی ها ، خلاف مذهب و مسیحیت و مغایر قانون اعلام شد. سال ها بعد در دروان قرون وسطی در کشورهای انگلیس و فرانسه ، باور عمومی بر این بود که 14 فوریه آغاز فصل جفت گیری پرندگان است که همین مسئله به اعتقاد بر رمانتیک بودن این روز افزود.


قدیمی ترین پیام تبریک والنتاین

قدیمی ترین پیام تبریک والنتاین که هنوز هم وجود دارد ، مربوط می شود به یک شعر که توسط چارلز ، دوک Orleans ، برای همسرش نوشته شده است. چارلز این نامه را در سال 1415 میلادی و زمانی که پس از اسیر شدن در جنگ Agincourt در قلعه لندن زندانی شده بود ، نوشته است و این نامه به عنوان قسمتی از مجموعه دست خط ها و کتاب های خطی کتابخانه بریتانیا در شهر لندن نگهداری می شود. از دیگر نامه های معروف والنتاین ، نامه تبریکی است که مردم انگلستان عقیده دارند شاه هنری پنجم ( King Henry V ) برای معشوقه خود فرستاده است. بنابر عقیده آنان ، شاه هنری پنجم شاعری به نام John Lydgate را استخدام کرد و از او خواست شعری عاشقانه بسراید و برای Catherine of Valios بفرستد (این موضوع چندین سال پس از نامه نوشتن چارلز برای همسرش ، رخ داده است.)

 

در بریتانیای کبیر روز والنتاین در قرن هفدهم محبوبیتش رو به افزایش گذاشت و در اواسط قرن هجدهم ، ردو بدل کردن پیام های تبریک مخصوص این روز بین دوستان و زوج های عاشق در کلاس های درس مدارس و دانشگاه ها ، امری معمول و عادی گشت. در اواخر قرن هجدهم کارت های تبریک چاپ شده جایگزین نامه ها شدند. در آمریکا نیز Esther A. Howland که به مادر روز والنتاین معروف است ، از سال 1840 میلادی شروع به تولید انبوه و فروش کارت های تبریک این روز کرد. او کارتهای بسیار زیبا توسط روبان ها و توری های واقعی و عکسهای رنگارنگ ساخت که به نام scrap شناخته می شوند.
در حال حاضر سالانه در حدود یک میلیارد کارت تبریک ( Greeting Card ) در روز والنتاین بین زوج های عاشق در سرتاسر دنیا ردو بدل می شود که از این حیث در مقام دوم قرار دارد( در روز کریستمس بیشترین کارت تبریک ردو بدل می شود ، سالانه در حدود 2.6 میلیارد کارت تبریک. )
در سال 1835 میلادی ، لوازم و وسایل باقی مانده از کشیش والنتاین به یک پدر ایرلندی به نام John Spratt داده شد. پاپ گریگوری شانزدهم هنگامی که شورو اشتیاق کشیش Spratt را در هنگام دعا کردن در رم دید ، این هدیه را در صندقی به رنگ مشکی و طلایی به او داد که امروزه نیز ، همه ساله در روز والنتاین افراد زیادی برای دیدن آن به کلیسای خیابان White friar در دوبلین میروند و آن را از نزدیک می بینند.

 

  علاقه مندان به متن انگلیسی این پست می توانند به این آدرس مراجعه نمایند. www.angeli.blogfa.com
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 2:17  توسط ما چند نفر  | 

اندر صفات نویسنده

مجتبی:

دل و دست و افکار و وجدان تمیز

اگر آن که ناپاک شد این چهار

 ز ناپاکیه صاحبش شک مدار

قلم چون گرفتی دو روئی مکن

غرض ورزی و کینه جوئی مکن

قلم گیرو همچون قلم راست باش

نه هر کس خیاله کجت خواست باش

قلم گر خلاف ره مردم است

قلم نیست نیش دم کژ دم است

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 20:23  توسط ما چند نفر  | 

متن سنگ نوشته قبر افراد مشهور

فرشته


متن سنگ قبر کوروش کبیر
ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی
میدانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر
متن سنگ قبر فریدون مشیری

سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب با درختان بنشین
متن سنگ قبر بابک بیات

سکوت سرشار از ناگفته هاست
متن سنگ قبر حافظ
بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
 
متن سنگ قبر شاپور
قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست......
 
متن سنگ قبر سهراب سپهری
به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
 
متن سنگ قبر منوچهر نوذری
زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
 
متن سنگ قبر وینستون چرچیل
من برای ملاقات با خالقم آماده ام
اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست
متن سنگ قبر اسکندر مقدونی
اکنون گور او را بس است
آنکه جهان اورا کافی نبود
 
متن سنگ قبر نیوتن
ظبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید.....
وهمه روشن شد
 
متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان)
3.141562353589793238462633862279088
متن سنگ قبر ویرجینیا وولف(نویسنده)
در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن
ای مرگ


برگرفته شده از سایت http://www.parsine.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:19  توسط ما چند نفر  | 

از وبلاگ شاهین نجفی

مجتبی:


تا آزادی ایران موی سرم را کوتاه نمی کنم




بگذارید  از همین ابتدا و بدون مقدمه چینی از تصمیمی  که   از سالها پیش در سر داشتم  با شما حرف بزنم. اینطور باور می کنم که  هنوز در زیرزمینی در قلب شهر  زیبا و کوچک ام با دوستانم، نشسته ام و مثل همیشه برای جهان تئوری می بافیم و حرف می زنیم و نقد می کنیم و انگار نه انگار  ساعت سه شب است .

و این تصمیم:

من  از این ساعت تا زمانی که  سرزمینم  به آنچه که خواست مردم است- یعنی ایجاد حکوت و دولتی که در آن دین و دین مداران در امور سیاسی دخالت نکنند(سکولاریسم) ورسیدن به آزادی  و عدالت  در مفهوم خاص و عام اش برای همه ی طبقات،اقشار،فرقه ها،اقلیت های  مذهبی و نژادی ، برابری کامل  زن و مرد و آزادی حقوق اقلیت های جنسی(دموکراسی)-برسد ،با خود عهد می بندم که دیگر موی سرخود را کوتاه نخواهم کرد.

زمانی که تازه به غربت آمده بودم هم به این ایده  فکر می کردم ،اما  در آن  تردید داشتم . می دانید که اینجا هم آنقدرها دیگر موی بلند و ریش مد نیست و جز گروه های خاص  ، موزیسین ها ، روشنفکران و جماعتی از خارجی ها  مثل ایرانی ها،ترک ها و عربها ،کولی های اروپای شرقی ،مردم میانه ای با مو و ریش بلند ندارند. البته هنوز می توان آنارشیست های جدید و قدیم را دید که به سنت های ظاهری خود پایبند هستند،اما عموم مردم رغبتی به این شکل و شمایل ندارند.به همین دلیل در فیلم ها ی عامیانه وسریال های روزمره وفرهنگ عمومی ،کسی را که ریش داشته باشد و موی بلند ،به الکلی ها و معتادها تشبیه می کنند.

در همین حالت عادی وقتی در فرودگاه ، ایرانی بودن ات را می فهمند  تغییر نگاه و رفتارشان را می توانی ببینی ،حال تصور کنید که  با مو و یا ریش بلند وسیمای شرقی چه می شود.

دیگر لازم نیست حوادث روزمره ی شهری در قطار و اتوبوس را  تفسیر کنم . وقتی می نشینی و چپ چپ نگاهت می کنند و یا بر می خیزند ،یا زیر چشمی طوری تو را می پایند که انگار بو می دهی و خودت نمی دانی.می گویند ما که به شما دعوت نامه ندادیم که اینجا بیایید ،ناراحتید برگردید به  کشورتان.بعد تو سرگیجه می گیری که چه بگویی . بگویی که در سرزمین ات موسیقی جرم است ،شعر جرم است ،کتاب و روزنامه و مجله و نقاشی و مجسمه جرم است.سینما …چه بگویی؟پیرزن آلمانی  عکس  یک اعدامی را می بیند قلب  اش می ایستد ،بعد توضیح بدهی که   در کشورت مثل شوکولات آدم را به دار می کشند و وکیل نفر هم بی خبر است . یا  فلان وبلاگنویس و شاعر و موزیسین در زندان است و خانواده اش  در به در دادگاه و  زندان که اصلن جرم  فرزندمان چیست ؟با کدام حکم؟حداقل بگویید کجاست؟

نه عزیز . دهه ی هفتاد میلادی نیست و اینجا هم عموم ،مغزشان از کمر و شکم بالاتر نمی رود .فقط تفاوت اش این است که هر چه باشی آنقدر فضا هست که نفس بکشی و وقتی پای قانون در میان بیاید   تا حدود زیادی  همه با هم برابرند.  البته این هم برای خودش داستانی دارد که عاقلان دانند.اما باید اقرار  کنم که در طی این چند ماه  پس از انتخابات ،نگاه غربی ها به ما  تا حدود زیادی تغییر کرده است.صدای نعره های اعتراضی ایرانیان  در بسیاری از شهرها ی اروپا وآمریکا به اینها فهماند که ما شبیه حکومت مان نیستیم.ما بمب نمی خواهیم.ما تروریست نیستیم.ما از جنگ بیزاریم -در هر کجای جهان که باشد -اما با حزب الله و حماس و طالبان  هیچ اشتراکی نداریم.ما هم در فرهنگمان مشروب  خوردن سنتی داریم، حتی پیش از اینکه شما بدانید شراب چه بوده است،ما هم می توانیم برقصیم .ما تاریخ مان پر  است از مراسم جشن و سرور  و  فرهنگ ما  فرهنگ عزاداری و مرثیه نیست.

کاری که در پیش دارم یقینن تزیینی نیست و تنها یکی از راه هایی ست که به ذهن ام رسیده است تا  به نوعی  دیگر اعتراض خود به فضای سیاسی ایران را به امید روزی که سرزمین ام روی آزادی را به خود ببیند،نشان بدهم.می دانیم که سردمداران ج.ا  نیز به طور غریزی با موی بلند مخالفند و همین موهای بلند جوانان ما  دانه دانه خاری ست در چشم های شب پرست و وجود تاریک شان
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 19:38  توسط ما چند نفر  | 

پرواز همای

توسط: مجتبی


تو این پست می خواهم بپردازم به معرفی یکی از چهره های جدید و بسیار متفاوت موسیقی سنتی ایران زمین و او کسی نیست جز  (پرواز) همای که در قالب گروه مستان به هنرمندی مشغولند. این گروه شروع کارش را در ایران بود و  چندین ماه پیش به آمریکا عزیمت نموده و بعد از اجرای کنسرت در دیزنی هال لس آنجلس که در واقع یکی از باشکوه ترین و بزرگترین تالای های لس آنجلس است جایگاه خاصی در آنجا و جهان یافته است.

سعید جعفر زاده  معروف به پرواز همای در بهمن 1358 در دامان رشته کوههای تالش در  روستای احمدسرگوراب شفت به دنیا آمد و در ابتدا به نقاشی روی آورد. او می گوید« تنها جایی که هیچگاه هنر جدی گرفته نمی شود و آموزشی درست برای هنر وجود نداشت مدرسه بود و از اینرو هنگام زنگ همه از مدرسه فرار می کردند».سپس موسیقی را نزد استاد پوررضا فرا گرفت و سپس راهی دانشکده علمی کاربردی موسیقی در تهران شد و از  دروس استادانی چون کمال الدین عباسی، محسن الحامیان، فریدون نوشاد، منصور ثابت زاده، و محمد فیروزی و خارج از دانشگاه از استادانی چون هنگامه اخوان، کریم صالح عظیمی و فرهاد فخرالدینی بهره مند گشت.

شخصیت همای به نظر من با انتخاب اشعارش در آوازهایی که می خواند متبلور است. او شخصیتی است که اشعار روشنفکرانه را بسیار دوست می دارد و خود انسان آگاهی به نظر می رسد چرا که یک هنرمند واقعی کسی است که روشنفکر است و همه او را می پذیرند و حرفهایش را به گوش جان نیوش می کنند چراکه به واسطه هنرش می پذیرند که چه افکار زیبایی دارد.

از اشعار زیبایی که او خوانده می توان چند مورد زیر را بر شمرد:

1:

به گرد کعبه می گردی پریشان

که وی خود را درآنجا کرده پنهان

اگر در کعبه میگردد نمایان

پس بگرد تا بگردی،بگرد تا بگردی


در این جا باده می نوشی

در آنجا خرقه می پوشی

چرا بیهوده می کوشی


در اینجا مردم آزاری

در آنجا از گنه عاری

نمی دانم چه پنداری؟!


در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری

تو آنجا در پی یاری

چه پنداری؟

کجا میل از تو می خواهد چنین کاری؟


چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند

چه سلطانی که جز در خانه اش گفتن نمی داند

چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند


به دنبال چه میگردی که حیرانی؟

خرد گم کرده ایی شاید نمی دانی


همای از جان خود سیری که خاموشی نمیگیری؟

لبت را چون لبان فرخی دوزند

تو را در آتش اندیشه ات سوزند

هزاران فتنه انگیزند

تو را بر سر در میخانه آویزند

2:

تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما

نمی دانم کیم من، کآدمم،روحم،خدایم یا که شیطانم

تو با خود آشنایم کن

اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خدا اینجاست،خدا در قلب انسانهاست

به خود آ تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست

همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همایم کن

نمی خواهم در این عالم بمانم،بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن

من از جهانی دگرم

3:

از پروین اعتصامیه این شعر

محتسب، مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست، اين پيراهن است، افسار نيست

گفت: مستي، زان سبب افتان و خيزان ميروي
گفت: جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست

گفت: ميبايد تو را تا خانه‌ي قاضي برم
گفت: رو صبح آي، قاضي نيمه‌شب بيدار نيست

گفت: نزديک است والي را سراي، آنجا شويم
گفت: والي از کجا در خانه‌ي خمار نيست

گفت: تا داروغه را گوئيم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نيست

گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دينار نيست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بيرون کنم
گفت: پوسيدست، جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت: آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل بايد، بي کلاهي عار نيست

گفت: مي بسيار خوردي، زان چنين بخود شدي
گفت: اي بيهوده‌گو، حرف کم و بسيار نيست
گفت: باید دم زند هشیار مردم مست را
گفت: هوشياري بيار، اينجا کسي هشيار نيست

4:

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت


این چه جهانی است، این چه بهشتی است

این چه جهانی است که نوشیدن می نارواست

این چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست

آی رفیق این ره انصاف نیست، این جفاست


راست بگو راست بگو راست،فردوس برین ات کجاست

راستی آنجاهم هرکس و ناکس خداست؟

بر همه گویند که هشیار باش

بر در فردوس نشیند کسی

تا که به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسند که در راه عشق

پیرو زرتشت بدی یا مسیح؟

دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو راست بگو راست

آنجا نیز؛ باز همان ماجراست؟


این همه تکرار نکن ای همای

کفر نگو شکوه نکن بر خدای

پای از این در که نهادی برون

باغل و زنجیر برندت بهشت

بهشت همان ناکجاست

وا ی به حالت همای وای به حالت

این سر سنگین تو از سر جداست

نه نه نه توبه کنم باز، حق با شماست



اشعار بالا را به عنوان تضمن آوردم تا خواننده عزیر متوجه سبک این خواننده موسیقی سنتی باشد.که همای از اشعار صائب نیر استفاده کرده و آوازی بسیار زیبا و دلنشین و بیاد ماندنی بوجود آورده که واقعا روح آدمی را نوازش می دهد.همای خارج از این که همت خود را معطوف به موسیقی سنتی پارسی کرده گاه از موسیقی محلی زادگاهش می خواند . خواد او می گوید:« همیشه آهنگ های پایانی کنسرت های پروه مستان نوای زیبای تالشی و یا گیلکی بوده تا آخرین نغمه هایی که پس از پایان برنامه در یاد مردم می ماند نغمه های محلی سرزمین من باشد».


شیوه زیبایی که این گروه دارد و من به شخصه خیلی دوستش می دارم این است که در هر کنسرت این گروه کنسرت را تقدیم یکی از استادان قدیم یا معاصر موسیقی می کند که شیوه ای بس پسندیده و میمون است.

امیدوارم شما هم آهنگ های این گروه را تهیه کرده و از آنها واقعا لذت ببرید.



+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 11:35  توسط ما چند نفر  | 

نظری به دور از دشمنی

فرشته

درود. خیلی سعی کردم که نظری نذارم ولی دلم طاقت نیاورد. این وبلاگ برای این بود که چند نفر نظرات خود را بیان کنند. شما چیزی بگی، اگر من مخالف یا موافق هستم نطر بدم.

من فکر میکنم که هنوز وقت این نبود که کار گروهی با هم داشته باشیم. ما همه دوست هستیم. اینجا روابط شخصی مطرح نیست که شما حرف از دوست دختر زدی. اگر به نظرات برای مطالب دیگه هم دقت کنی متوجه این خواهی شد که تنها مدح و ستایش مطرح نبوده بلکه نقد هم شده.
ما برای وصل کردن امدیم نی برای فصل کردن امدیم. امدیم درمورد چیزهای تک صحبت کنیم اما در همین قدم های اول خومون درگیر غرور شخصیت های خود کردیم. چرا اینچنین ساده اینطور خصمانه همدیگر را خطاب قرار میدید. اینجا تنها نظرات مطرح شد، نظر ها ممکن است با هم متفاوت باشد ولی دلیل برتری کسی نسبت به دیگری نیست. هر کدام امدیم و نظری دادیم. اگر حرفی شد برای قانع کردن هم بود برای رسیدن به یه واحدی خاص. اگر نتیجه واحدی نداشت نباید اینطور رفاقت و دوستی مورد حمله قرار می گرفت. هر کس نظری دارد و نظر همه محترم است. نباید یکدیگر بکوبیم. باید یاد بگیریم که علی رغم عقایدی متفاوت چطور کنار هم کاری بکر تهیه کنیم. اگر یکم فکر کنیم متوجه میشیم که همین تفاوت سلیقه چقدر بهتر به ادامه کار کمک می کند. نظرات متنوع تر، بحث بیشتر. بحث بیشتر، کسب اطلاعات بیشتر و در اخر چگونگی برخورد بهتر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 2:53  توسط ما چند نفر  | 

اهریمنان در گاه اند

مجتبی:

نوشتاری بس فرخ گونه در این تارنما (نه تار نگار) به دیده جاری است و لیک کس نگاه پاس بدان ندارد. کسی می تواند حافظ و و اندیشه هایش را بستاید که او را درک گند چنان که گوته او را می ستایند و نیچه و صدها بزرگ.

اگر خرد باشد اندیشه های نابخردانه در زندگی جایگاهی ندارد.بطن سلای وجود آدمی را اندیشه می کاود و برای همین است که ما به گذشته خود فخر می کنیم چرا که شوَند این ها همه از نگاره های تاریخی مان بر آورد شده است.

سفیر اندیشه باید بود تا از نابخردی و جهالت بیرون یافت گرنه همه می توانند به راحتی انجیلی را در دستشویی بیاندازند. مهم این است که آن را درک کنیم و بفهمیم نه چون مردمان بلکه از ژرفای وتارو پودش.

همیشه سوزاندن و تحقیر دیگران به سهولت است. بزرگی در این است که بنگریم عقولت خویش را و سلامت دیگران را بستاییم.

تحقیر و توهین و کوته نگاری دیگران در واقه خود کوته بینی دیگر است. چگونه است همه را ترد کنیم در حالیکه کسی افکار محکوم خودمان را نپذیرید.

خیام را دوست دارم چرا که در زمانیکه همه سیاه فکر می کردند او دنیا را روشن میدید و باز در این حال خود را بنده می شمارد نه اینکه همه را کوته اندیش بنگارد

گر شوم   با خسته ي پيكر  ،غريق       مركب رندي   ،  مجويم   در طريق  

     مذهبم گر مستي و ميخوارگيست        شرب و خمرم خود گواه بندگيست 
بشر تا کنون دیده بر بسیاری چیزها بر آورده ولی هیچیک را درک نتوانسته به یقین. چرا؟ چ.ن یا او را ترد کرده . و یا برده.
برخی رشته های موسیقی نیز به یقین درک عمیقی از زندگی می گذارند ولیکن طرفداران این نوع موسیقی متاسفانه فقط به متن می نگرند نه به بطن.
موسیقی متال یکی از این هاست که همه اعتقاد دارند از سیاهی می گوید اما بالعکس از روشنایی در تاریکی سخن می راند. اندیشه ها را به چالش می کشد اما آنانیکه سست انگاره اند بیشتر مجذوب می شوند به نگاه هاییش می شوند.
در صورتیکه این موسیقی در ابتدا اشعارش بر اعتراضات اجتماعی و فاصله طبقاتی معطوف بود ،و در یک زمان جنبه های سیاسی به خود گرفت مانند اعتراض به جنگ و آدم کشی. با ورود موسیقی راک در دهه هفتاد تغییراتی در موسیقی متال به وجود آمد و اختلافاتی در آن پیش آمد
«
مورخان موسیقی راک معتقدند تأثیر موسیقی پاپ غربی هویت فرار از واقعیت را از طریق اشعار عجیب و خیالی به موسیقی هوی متال داده است. در همین حال موسیقی بلوز سیاهان آمریکا با تمرکز بر خسران، افسردگی و تنهایی، واقعیت برهنه هوی متال را به آن می‌دهد.

اگر مولفه‌های فضا و درون‌مایه هوی متال عموماً واقعیت متأثر از بلوز است، مولفه تصویری آن عموماً تحت تأثیر خیالپردازی موسیقی پاپ است. درون مایه‌های تاریکی، پلیدی، قدرت و الهام مولفه‌های زبانی خطاب قراردادن مشکلات زندگی هستند. هوی متال در واکنش به «صلح و عشق» فرهنگ هیپی در دهه ۱۹۶۰، به عنوان یک ضد فرهنگ، نشان داد که تاریکی جای نور را می‌گیرد و واقعیت برهنه جایگزین پایان خوش پاپ شده و همه چیز پایان خوشی نخواهد داشت. در حالیکه برخی از طرفداران معتقدند که ابزار تاریکی پیام هوی متال نیست، منتقدان هوی متال این نوع موسیقی را متهم به ستایش جنبه‌های منفی واقعیت کرده‌اند.»


تکامل شخصیت و ثبات وجودی یک امر اساسی است که اگر در انسان به ثبات نرسد در خود فرد مشکلات عدیده ی اعتقادی بوجود می آورد


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 14:14  توسط ما چند نفر  | 

به ایرانی بودنم افتخار میکنم

فرشته

درود و صد درود به شما دوستان عزیزم

من تا چندی پیش، از تاریخ ایرانم از کوروش و بسیاری انان که نامشان به نیکی در تاریخ ایران ثبت شده چیز زیادی نمی دانستم. وقتی اطلاعی نداشتم آنچنان برام مهم هم نبود که چه بر سرشان آمده و یا خواهد آمد. ولی هر چه اطلاعاتم در موردشان فزونی یافت. بیشتر و بیشتر عاشقشان شدم، به گونه ای که آنقدر علاقه به دیدن پاسارگارد پیدا کرده بودم  چون فکر  میکردم و فکر میکنم که  با بی توجهی مسولان هر چقدر بیشتر بگذرد، این گنجینه باقی مانده ی تاریخ ایران خسارات بیشتری را متحمل خواهد شد و چه بسا روزی رسد که دیگر چیزی باقی  نماند باشد  که حتی به آن ببالیم.

پس فرق می کند میان دانستن و نداستن این تاریخ. تاریخ گذشته را نشان میدهد. ما بسیاری مواقع در زندگی خود با بهره گیری از تجربیات گذشته خود و یا دیگران تصمیمات مهم تری می گیریم. ما که به عنوان عضوی از یک خانواده بزرگ اینچنین از گذشته خود درس می گیریم. چطور امکان دارد که یک ملت، یک کشور به این تاریخ نیازی نداشته باشد.آنقدر که دیگران دنبال تاراج گنجینه تاریخی این خاکند ما خود بدان کمترین بها را نمی دهیم. منشور کوروش، آن منشوری که متعلق به ایران است بیرون از خاک کشور بسر میبرد. چرا؟؟؟؟ اگر مهم نیست این تاریخ، چرا آنان اینطور پیرامونش می چرخند.

اگر ما در حال حاضر چون گذشته به خود افتخار نمیکنیم و این برمیگردد به یک سری مسایلی که خود بحثی مفصل را می طلبد. باید بگوییم که داشتن یا نداشتن این پیشینه فرقی نمیکند برای مردمان این روزگار؟!!! کمی بدان بیاندیشیم که اگر همین تاریخ را نداشتیم الان همین جا که هستیم هم نبودیم. اگر به هم اکنون خود افتخار نمیکنیم نباید بگوییم پس حرف درمورد گذشته کافیه، نه. اتفاقا باید با پیروی از همان پیشینه اکنون و آینده خود را بسازیم. همانطور که دوست عزیزم مریم گفت: تنها مردمانی از این گذشته بهره می برند که تاریخ نگاری و باز خوانی گذشته را با نگرشی نو و متناسب با نیازهای زمانه ی خود سازگار کنند. بیایید با مطالعه بیشتر در تاریخ خود حال و آینده خود را بسازیم. اینها جدایی ناپذیرند. باید با درس از گذشته چشم به فردایی روشن دوخت و در جهت هر چقدر روشن کردن آن کوشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 2:59  توسط ما چند نفر  | 

نگاهی نو

مریم:

یا لطیف

سلام  به همه ی دوستان خوبم

می خواهم بدانم تا کی باید بنشینیم و از کوروش و داریوش و از فرهنگی که  ایران داشته است سخن  بگوییم و به آن افتخار کنیم!

به نظر نمی رسد که دیگر چیزی از فرهنگ  اصیل ایرانی باقی مانده باشد.

واقعاٌ علت چیست؟!!چرا دیگر  نمی توانیم سر بالا کنیم و با افتخار بگوییم که  "من یک ایرانی هستم"!!

تا کی می خواهید دست روی دست بگذارید و از گذشته ی ایران  سخن بگویید؟

هر کاری که عبث و بی حاصل باشد ،پرداختن به آن جز اتلاف عمر و سرمایه،ثمره ی دیگری ندارد.

ایران با گذشته ای چند هزار ساله و تاریخی پر فراز و نشیب،امروز در کجای جهان ایستاده است؟!

آیا داشتن یا نداشتن چنین پیشینه ی کهن و درخشانی،برای مردمان روزگار ما تاثیری دارد؟!

آیا دانش تاریخی و شناخت نسبت به این گذشته یا جهل به آن،تفاوتی دارد؟!

آیا منتظرید که کوروش از خاک برخیزد و ایران را چون گذشته آباد کند؟؟!!

اقوام بسیاری همانند ایرانیان،دارای تاریخ و پیشینه ای با شکوه و کهن هستند اما تنها مردمانی از این گذشته بهره می برند که تاریخ نگاری و باز خوانی گذشته را با نگرشی نو و متناسب با نیازهای زمانه ی خود سازگار کنند.

بی شک گزارش های فراوانی از گذشته باقی مانده است و در خلال دو سده ی اخیر بر پایه ی این منابع،پژوهش های فراوانی انجام شده است،اما در نگرشی نو به تاریخ،باید به بررسی،بسط و تحلیل رویدادها ونکاتی پرداخت،که پردازش و شناخت آنها،راهگشای بسیاری از دشواری های  پیش روی جوامع کنونی چون ایران باشد.

بییایید هم اکنون با کمک هم وبا استفاده از افکار یکدیگر راهکار هایی را پیدا کنیم برای بهتر شدن ایرانمان  و ایرانی ماندگار بسازیم.

چه کسی می داند !؟شاید همین چند نفری که در این وبلاگ دور هم جمع شدیم و می خواهیم بگوییم سخن تازه ای برای گفتن داریم  تبدیل به هزاران نفر شود و با ایده های جدید خود بتوانیم چون کوروش نامی ماندگار از خود بجای گذاریم و تحولی بزرگ در ایران رخ دهد.

دوستان من بییایید اندکی عمیقانه تر بیندیشیم.

با آرزوی عشق و یافتن راهی روشن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 21:42  توسط ما چند نفر  | 

خاکم پر است از افتخارات

مجتبی:


بابک جان نوشته ات را خواندم ولی به نظر من بهتر است یکم بیشتر بیاندیشی؟ چرا؟

چون آن ویرانه هایی که امروز بر جای مانده اند ماحصل تفکراتی است که کسی چون تو پادشاه بودی هیچگاه اجازه نمی دادی تا الان استوار باشد. امروزه هم سران ما چون تو فکر میکنند. چون می گویند چیزی که از گذشته مانده چیزی جز ویرانه نیست. اما بابک جان به نظر همه احترام بگذار. بگذار همه چیز وجود داشته باشه. همه افکار خودشون رو بگن. همه ایده هاشون رو ، طرح ها شون رو بیارن و تو هم بیار. بعد اگه دیدی بین همه اونها نظر تو رو بیشتر پسندیدن بدون که حتما واقعا چیز بالاتری نسبت به اونها داشتی.من تو رو خیلی دوست دارم ولی واقعا از این نوشتت اصلا خوشم نیومد. 

در ثانی برای نوشتن یک متن ادبی لازم نیست حتمن از واژه های نامانوس استفاده کنیم. کلمه ((بسی)) برای شعر استفاده می شود چون این «ی» که به بس می چسبد معانی فراوان دارد. توجه کن که سخنی که از دل آید بر دل نشیند پس سعی کن با دلت بنویس نه با عقلت.

هیچگاه سعی نکن دیگران و تفکراتشان را تحقیر کنی. من خیلی وقت است که تو را می شناسم ولی هیچگاه سعی نکرده ونمی کنم که بگم «بابا کسخولین شما!»

مطمئنم بعد از اینکه کمی بزرگتر شدی این نقیصه در تو بر طرف خواهد شد. همیشه گفتم تو واقعا شخصیت کاملی داری به جز چند مورد و یکی از این مهمترین ها این است که به نظرات بقیه احترام نمی گذاری. شاید من هم خیلی از نظراتت را قبول نداشته باشم اما نمی گویم.

اگر من این حرفها را به تو می گویم، به توی نوعی است نه به توی بابک وگر نه من نه سقرادطم در دادگاه محاکمه اش که به خاطر همین نظرات کشته شد و نه دادگاه تفتیش عقاید باز کرده ام.

کارگردان های غربی مثلا میان و فیلم 300 رو می سازن برای چی؟ برای اینکه بگن یونانی های تاریخشون روشنتر از ما بوده می دونی چرا؟ چون پلو تارخ، هردوت، و... همه یونانی بودن. چرا فیلم نبرد سالامیس رو نساختن. یا نبردی که  فرمانده ایران ،سورنا جوان بیست و چند ساله ی تونست به لشگر بزرگ یونان غلبه کنه. یا چرا از افتخارات هخامنشیان نگفتن. گرچه ممکنه تو کوروش رو قبول نداشته باشی و اصلا هم برایم مهم نیست ولی من عاشق او هستم. اگر زندگی نامش رو بخونی. اگر منشورش رو بخونی این رو نمی گی مثل یکی از مورخای الان انقلاب اسلامی که می گه « منشور کورش سند تاریخی مهمیه ولی منشور حقوق بشر نیست».

فکر می کنی اون ور آبیها به راحتی این سند رو قبول کردن. نه. اونها هم مجبور به قبولش شدن.

من با خیلی از آمریکاییا و اروپایی ها صحبت کردم. ما ایرانی ها واقعا باهوشیم و این نژاد پرستی نیست. نژاد پرستی رو نازیهای آلمان دارن و وقتی رفتی می فهمی چقد رفتار نژاد پرستانه بده. الان نمی تونی بگی.

خواهشن یکم فکر کن. به خدا این درست نیست. خودتو از تو می خوره. باعث میشه که بعضی نظراتو بدون اینکه تحلیل کنی رد کنی از خودت و این باعث میشه کار مغزت کم و فعالیت های عصبیت بیشتر می شه.

ببین کتابهای صادق هدایت، کافکا،نیچه، هسه، کانت رو زیاد بخون اما هسچکدوم رو به خودت تعمیم نده.تو یک آدم جدایی و آگاه تر از دوران اونها

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 21:20  توسط ما چند نفر  | 

ریکی


مریم:

به نام آفریدگار زیبایی ها

سلام به همه ی دوستان گلم،شاید تا الان اسم "ریکی" را نشنیده باشید،می خواهم براتون در مورد "ریکی" و اثراتی که تا کنون در زندگیم بوجود آورده بنویسم و شما را با آن آشنا کنم.ریکی تنها یکی از راههایی است که می تواند شما را در پیشبرد هر چه سریعتر رسیدن به اهدافتان در زندگی کمک کند.ریکی نه مذهب است و نه چیز دیگری،فقط برای تقویت روح و جسم شماست.

اوایل مهر سال 88 بود که در مرحله ای از زندگی قرار داشتم.درگیری کاری،درسای سنگینی که رو سرم ریخته بود،پروژه هام،اهداف بزرگی که در سر می پروراندم و انتظاراتی که اطرافیانم از من داشتند،مشکلات زندگی ام... همه و همه باعث نگرانی بسیار شدیدی در من شده بود،  بر خلاف ظاهر آرامم و لبخندی که همیشه بر لب داشتم اما در دلم تشویشی ایجاد شده بود و آرامشم را سلب کرده بود.در این موقع تنها از خدا خواستم که راهی جلوی پایم بگذارد تا از این پریشانی خاطر بیرون آمده و به آرامش برسم..


طولی نکشید که به خواست خداوند متعال از طریق یکی از دوستانم با ریکی آشنا شدم و بالاخره  در روز پنجشنبه نه مهر88  با دوستم به خانه ی استاد کرمی رفتیم و دوره ی ریکی یکم آغاز شد.جو صمیمی حاکم بود ،ده نفر اونجا بودن که سه نفرشان مستر و بقیه تازه کار بودیم.اولش از تجارب خودشون گفتند و اینکه چه  تغییراتی در زندگیشان رخ داده بعد هم از ریکی:

در واقع "ریکی" از انجا مطرح شد که شخصی ژاپنی به نام دکتر اٌسویی به دنبال نیرویی خارق العاده  در درون خود می گشت.او می گفت چگونه عیسی مسیح دست شفا بخشی داشته وهمه را شفا می داده پس من هم می توانم.

به مدت چندین سال تلاش و کوشش کرد و مدت ها در کلیسا ها به حالت گشو می نشست و به مراقبه می پرداخت.(گشو حالتی است که دستها را به هم بچسبانیم و شصت ها  به قلب  اشاره کند)اما تمام این کارها بی حاصل بود و او نهایتاً تصمیم گرفت به کوه مقدسی برود که اسمش در خاطرم نیست(مثل کوههای شمال سرسبز است و برای ژاپنی ها مقدس است)به مدت 21 روز در زیر آبشاری بدون اینکه چیزی بخورد به حالت گشو نشست( فقط از آب آبشار می نوشید)بعد از 21روز  به روایتی از طرف خداوند کارهایی که باید  از آن پس انجام میداد را به صورت حباب های رنگی از جلوی چشمانش عبور می کردو از آن به بعد قدرت شفا بخشی را پیدا کرد..

"ریکی" از دوکلمه گرفته شده "ری "به معنای خرد برتر،دانش برتر یا همان خدا.و"کی" به معنای انرژی زندگی،انسانی،انرژی که درون هر موجود زنده ای هست.

معنی لغوی آن نیروی هدایت شده توسط آگاهی های برتر است،انرژی که مارو به خدا وصل می کند،یعنی انرژی کائنات با انرژی ما یکی می شود برای تقویت روح و جسم ما.

من اعتقادی به این مسائل نداشتم وچون خودم آن را باور نداشتم انتظاری هم از خانواده ام و اطرافیانم برای باور داشتن آن نیز نداشتم.

خلاصه به مدت 21 روز یک نوعی رژیم گرفتم که در این رژیم مطلقاً نباید گوشت،مواد قندی،مواد صنعتی مثل کنسرو و..می خوردم(بجای گوشت از پروتئین گیاهی استفاده می کردم).در این 21روز هر روز موقع طلوع و غروب خورشید مراقبه انجام می دادم،در مراقبه پنج اصل ریکی را می گفتم و نهایت سعیم را می کردم که این اصول را در زندگی روزمره ام رعایت کنم.این پنج اصلی که برایتان می گویم در هیچ کجا به این گفتار نمی یابید( چون  استاد ریکی من شخصاٌ به ژاپن رفته و تحت نظر اساتید آنجا آموزش دیده است):

"کیو داکه وا اٌکولونا"  یعنی   فقط برای امروز خشمگین نیستم.

"شین پی سونا"   یعنی   فقط برای امروز نگران نیستم.

"گو و ها گه می"  یعنی فقط برای امروز کارم را صادقانه انجام می دهم.

(اگر در دریای صداقت غوطه ور شویم هرگز بلایی به ما نمی رسد. دروغ آنچنان انسدادی از نظر انرزی های هاله ای درون بدن ما ایجاد می کند که دچار بیماری های عصبی می شویم و رهایی از آن بسیار سخت است.)

"هیتونی شین ست سونی"   یعنی    فقط برای امروز با تمام مخلوقات مهربان هستم.

(آنجا که عشق را نمی یابی عشق را ارزانی کن.)

"کان شا شیه ته"   یعنی   فقط برای امروز سپاسگزارم.

(شکر نعمت نعمتت افزون کند    کفر نعمت از کفت بیرون کند)

بعد از 21روز به آرامش وشعف و شادی وصف ناپذیری رسیدم که هرگز تجربه نکرده بودم. باورم نمی شد می توانم واسط انرژی باشم یعنی نور وانرژی را بگیرم و به قلبم وارد کنم و از دستانم خارج کنم!(این را بگویم که ما هیچ چیز نیستیم فقط واسطه یا کانالی هستیم که انرژی را از خود عبور می  دهیم) .

در ریکی یک فقط به خودمان ریکی می دادیم تا چاکراهایمان قوی شوند و فرکانسمان بالا رود و چشمه های بیماری که داشتیم (روحی و جسمی )خشکیده شود.


بعد از 21 روز جلسه ی دوم ریکی تشکیل شد و ما در این جلسه سمبل ها را یاد گرفتیم که هنگام ریکی دادن از آنها استفاده کنیم.ما در هر دو دوره ریکی "همسویی" انجام می دادیم یعنی استاد ریکی به ما ریکی می داد که یک تجربه ی قدرتمند معنوی بود.(اگر دوست داشتید تجربه ی همسویی ام را برایتان تعریف می کنم).

اکنون ریکی به نوعی با زندگی من عجین شده است، زيبايي و تاثیر الهی ريكي را درک می کنم، نه تنها در شفا بلکه در  ايجاد نيروي محركه اي براي بهتر  بودن، بهتر شدن و بهتر زيستن نیز هست . ریکی به من آموخت که چگونه بیشتر دوست داشته باشم و به همه عشق ارزانی کنم، چگونه خير انديشانه براي تمامي دوستان آرزوي بهترين را نمايم و بي انتظار پاداش ياري كنم  و خالصانه فراموش كنم و ببخشايم. احساس مي كنم كه مردم را بيشتر دوست دارم و با آرامش بيشتر با تمامي  مشكلات زندگي روياروي مي شوم  و اينرا تا حد زيادي مديون انرژی الهی ريكي هستم.

با آرزوی عشق و یافتن راهی روشن

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 0:55  توسط ما چند نفر  | 

HODGE-PODGE

مجتبی:

گاه طمانینه ای از سیاهی بر ژرفای همه چیز سایه می افکند و تو بی آن که بخواهی شیطان را می  بینی که در  کنارت به نظاره می ایستد و تو چه احساس رفاقت می کنی با اوی و گاه چنان معبودت می شود که جز او دیگری نخواهی. چنین است که میبینی جهانی که در آنی جز سیاهی نیست. آن را می ستایی و نجابتش را نیز.

بی یقین به چون و چراییش ایمان می آوری و همه چیز را در هم میبینی.این چنین است که هیچ برایت همه چیز خواهد شد و جهانت را باعدم پر خواهد کرد.ایدون باد نام رستگاران



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 0:46  توسط ما چند نفر  | 

روابط جنسی

مجتبی:


همه ما کم و بیش با این مساله سر و کار داریم. چه آنهایی که در زندگی روزمره روابط جنسی دارند و چه آنهایی که ندارند.

روابط جنسی در اصل یک نیاز اساسی جسمی ، عاطفیه که همه کم و بیش به اون نیازمندند.در این روابط هر دو طرف باید از رضایت قلبی و جنسی برخوردار باشند و اگر یکی از طرفین راضی نشن باعث یه زد و خورد هایی خواهد شد. غالب مردها از مشکلاتی مانند عدم نعوظ، انزال زودرس که موجب ارضای مرد قبل از زن و یا انزال دیر رس که کفر هر دو رو بالا میاره می شن. و در عوض زن ها هم در برخی موارد نمی توانند رابطه عاطفی برقرار کرده، در میان سست می شوند و یا دچار مشکلات دیگری از قبیل بی حسی و یا حس ارضای دیر رس می شوند.

اما اصل موضوع این نیست اصل موضوع این است که آیا قبل از ازدواج این روابط مطلوب است یا نه.

زیگموند فروید نظریه پرداز و روانشناس زمانی که نظریات معروفش را در مورد روابط جنسی آشکار ساخت در واقع بسیاری را به سمت خود کشید.او معتقد بود اگر عقده های جنسی انسان ها حل شود می توانند به موفقیت های بزرگی نایل آیند.

من هم با نظر او تا حدودی موافقم اما چگونه. من معتقدم اگر هم قرار است روابط جنسی ای بر قرار باشد بر اساس ضوابطی باشد که شخص برای خود می گذارد. همه ما گاهی شاید می شود که نیاز شدید جنسی داشته باشیم. در این حالت چه خوب است که با شریک خود نشسته و همه چیز را صادقانه به او بگوییم. به نظر من روابط جنسی باید در چارچوب اعتقادات فرد باشد. من خود زمانی با کسی رابطه برقرار می کنم که به او علاقه داشته باشم و از این رابطه با او لذت می برم. عده ای هستند که به هر طریق می خواهند با کسی که در نظر دارند این رابطه را برقرار کنند و فقط هم به ارضای خود می اندیشند.من شدیدا با این کار مخالفم و چه از کسی که چنین قصدی داشته و چه از طرف مقابلش که راضی به انجام چنین عملی می شود انتقاد دارم.

برخی خانم ها، در همه جای دنیا دوست دارند تا زمانیکه ازدواج کنند باکره بمانند و با کسی رابطه جنسی نداشته باشند. اگر چنین توان و قدرتی در فرد باشد شایسته ستایش است و لی نباید این حس او را از چیزی و ایده ای باز دارد و خود را ملزم سازد.

روابط جنسی سالم برای هر دو طرف موجب خوشحالی، انبساط روحی،شکوفایی و بسط اندیشه هایش خواهد شد اما سو استفاده جنسی از کسی صدمات بسیاری بر او و آیندگانش خواهد داشت. امروزه اگر آماری از مراکز روانکاوی کشورهای پیشرفته دنیا داشته باشیم با انبوهی از زنانی روبرو خواهیم بود که درسو استفاده های جنسی قرار گرفته اند و علت اینکه در جوامع غربی بیشتر است به این خاطر نیست که در این جوامع روابط نا مشروع بیشتر است اتفاقا بالعکس در کشور ما این مورد بسیار فراوانتر است ولی متاسفانه در کشورهای عقب مانده نظیر کشور ما به این موارد توجهی نمی شود و اگر دختری لب به سخن بگشاید موجب تحقیر خودش خواهد بود.

چه بسیار اند در کشور ما پسرانی که با ظاهری زیبا و قد و بالا و پول وماشین، دل دختری را ربوده تا فقط چند دقیقه ای را با او خوش باشند و هیچ توجهی هم به عاطفه دختر ندارند و متاسفانه دختران هم... .

این روابط در سایر کشورها نیز کم نیست ولی تفاوت در این است که در آن کشورها دختر خود می داند که دارد چه می کند ولی در ایران گول زیبایی، پول یا قول طرف را می خورد.

به هر حال نتیجه جنبش های جنسی هر چه هست در گرو اندیشه های فردی است اما به نظر من باید در یک قاعده و چارچوب مناسب باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 1:39  توسط ما چند نفر  | 

ما ایرانیان

مجتبی:

ناکرده گناه در جهان کیست بگو

آنکه گنه او نکرد چون زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست بگو

همیشه یادمان باشد که ما ایرانی هستیم و خواهیم بود.ایران از واژه ی اران که جمع (ار/ایر) می باشد تشکیل شده.  ایرانی نه تروریست است و نه یاغی. ایرانی همان تباری است که تا قبل از حمله مغولان و مسلمانان دارای یکی از برترین فرهنگ های آن روز جهان به حساب می آمد.از زمانی که کورش نظراتش را گفت و داریوش به فرزندش وصیت نمود تا امروز ما آنها را بر دیوارهایمان بیاویزیم ما ایرانی بوده ایم. از زمانیکه غزنویان و عباسیان زرتشتیان اصیل را آزردند و تحویل اعراب می دادند تا بکشندشان ما ایرانی هستیم. از زمانیکه منشور کورش به انگلستان رفت ما ایرانی هستیم. زمانی مغولان به ایران حمله کردند و همه را کشتند و غارت کردند و کتابخانه ها آتش زدند،ایرانی هستیم. در آن دوران ایران دانشگاه گندی(جندی) شاپور را داشت. عده ای منکر اینند که اعراب کتابخانه ها را آتش زده باشند و می گویند ایرانیان تا قبل از اسلام کتابت نداشتند. چگونه چنین چیزی امکان دارد. مگر ممکن است شاهنامه فردوسی بدون هیچگونه پس زمینه فرهنگ کتاب نویسی یکباره سر بر آورده باشد و منتشر شده باشد. ایران بسیار پیشتر از اسلام دارای شرکت های انتشارات بوده که در آن کاتبانی مشغول به کار بوده اند که زیر نظر دستگاه حکومتی رونوشت کرده و کتابها را منتشر می ساختند. استادان دانشگاههای آن زمان نویسنده بودند و به دانشجویانشان جزوه می دادند.

البته منکر این هم نیستیم که اسلام باعث برخی تحمیلات فرهنگی بر ایران شده ولی نه همه. مثلا شکل مساجد قبلا هم در ایران وجود داشته و اصلا ایرانی است که بعد از اسلام تغییر چندانی هم نیافته.

دانشمندان ما بعد از ورود اسلام به زبان عربی نوشتند و خواندند و ناگزیر بود ندچرا که همه جا نا بود شده بود و تنها مرکز مهم آن زمان بغداد به شمار می رفت و همه برای تحصیل علم لاجرم بدانجا می رفتند چراکه خلفای مسلمان و پادشاهان اینگونه بودند و بعد از آن زمان نیز گادشاهان لایق و روشن فکری بر ایران حکمفرما نشدند.بنابر این آنها باید عربی می نوشتند تا سایر دانشمندان نیز بخوانند و نقد کنند و در مکاتب تدریس کنند. در زمان صفویان حتی مسلمانان با زرتشتیان نمی توانستند دست بدهند و این عمل اگر انجام می گرفت می گفتند شخص مسلمان نجس شده و باید غسل کند. وای بر ما!

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 9:58  توسط ما چند نفر  | 

نگرانی

فرشته:

 

یادتان باشد امروز فردایی است که دیروز آنقدر نگرانش بودید

نگرانی در واقع یکی از مشکلاتی است که ما نه تنها هر روز بلکه هر ساعت و دقیقه ممکن است با آن دست به گریبان باشیم. بعضی مواقع براحتی قادریم به نگرانی خود مسلط شویم ولی در بعضی مواقع آنقدر  با فکرهای منفی و نگرانی های بی خودی ذهنمان را پر می کنیم که دیگر فضایی باقی نمی ماند که بتوانیم با کمک سفیدی آن فضا به ارامشی برسیم.

هر قدر افکار نگران کننده ی ما بشتر باشد در واقع نیروی بیشتری برای خلاصی از آن نیاز است.

تا کنون دقایقی به این عبارت اندیشیده اید؟ (یادتان باشد امروز  فردایی است که دیروز آنقدر نگرانش بودید.). شاید با اندکی تامل در این عبارت یک سری خاطرات گدشته پیش چشمان شما نمایان شود. برای مثال: شما بقدری برای یک امتحان نگران بودید که تا دقایق آخر کتاب را ورق میزدید تا نکند مطلبی جا افتاده باشد ولی بعد امتحان بمانند کسی که باری سنگین از دوشش برداشته شود بسیار آسوده شده و می گویید: این همان چیزی بود که من آنقدر نگرانش بودم، اصلا ارزش اینهمه نگرای و عصبی شدن را داشت؟!

پیرامون هر یک از ما انسان ها اتفاق های مشابه این بسیار رخ داده ولی ما غافل از این مسایل به راحتی خود را درگیرشان می کنیم. بیایید زمانیکه بسیار نگرانیم به این بیندیشیم که چند روز دیگر، چند ماه دیگر و یا حتی چند ساعت دیگر تا به این اندازه نگرانش خواهیم بود؟ و آیا اصلا چیزی برای نگرانی باقی خواهد ماند؟ با کمی تامل ما خود به این نتیجه میرسیم که بسیاری از نگرانی های ما با گذشت زمان از بین می رود و جای خود را به مسایلی دیگر در زندگی میدهد.                                      

زمان حلال مشکلات است، زمان ممکن است چیزی را که امروز موجب نگرانی شما شده است، حل کند.                             

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:58  توسط ما چند نفر  | 

چرا این وبلاگ

مجتبی:


زمانیکه داشتم این وبلاگ را ثبت می کردم اصلا فکرش را هم نمی کردم این اسم تبدیل بشه به یه وبلاگ گروهی ولی شد.

ایران: جوونای امروز ایران رو دوست دارم. چون همه ناسیونالیستن اما نه افراطی. همه به خاطر ایران جونشونو می دن. البته تا بوده همین بوده. ما هم کوشش می کنیم واژه های پارسی رو بیشتر به کار ببریم

دوستان:من برای همه دوستانم احترام خاصی قائلم که خودشان هم از آن با خبرند.من دوستان زیادی دارم که شاید حدود تصورشان در ذهنتان نگنجد ولی همه جا می توانم بگویم دوست دارم که همه شان هم واقعا به من لطف دارند.من دوستانم را جزوی از وجودم می دانم. به جای اینکه از انتقاد آنها برآشفته گردم خرسند می شوم. گاهی می شود که با دیدن یک دوست خوب نگرانیهای بزرگی از وجودم رخت بر می بندد و دوستشان دارم. خیلی چیزها از آنها آموخته ام حتی از بی سواد ترینشان. شاید همه دوستانم وبلاگ نویس نباشند و حتی ندانند وبلاگ چیست ولی مهم نیست چون آنها در قلب من هستند.

کتاب: عاشق کتابم. حتی مزخرفترینشان.بهتر بگم عاشق خوندنم چون مجله ها رو هم خیلی دوست دارم.من نوجوان که بودم خیلی کتاب می خوندم همین الانشم روزی یک دو ساعت کتاب یا کتاب الکترونیکی می خونم. سعی می کنم در همه زمینه ها خودم رو بروز نگه دارم.

زن: قصد ازدواج ندارم به هیچ وجه. فکر می کنم موقعیتش را ندارم و همین که مجرد بودن را دوست دارم چون به من حس آزادی می بخشه. نیچه رو هم خیلی دوست دارم هر چند اون از زنها متنفره و اون هم به خاطر اینه که اون از ابتدا شخصی درون گرا بوده و بنابر شرایطی به  یک دختر علاقه مند میشه چنانکه شیفته میشه و فکر می کنه اون با همه متفاوته ولی بعد همون دختر خنجری به دل نیچه می زنه که زخمش تو همه ی نوشتهاش است.  بهر حال من عاشقشم.

چند روز قبل پیش یکی از دوستام بودم که گوشیش یهویی زنگ خورد و اون گفت الو ولی دیگه حرفی نزدو فقط گوش کرد. چند دقیقه ای گذشت و قطع شد. بعد با عصبانیت یه شماره گرفت و فحش داد. خیلی آتیشی شده بود.بعد از قطع کردن پرسیدم کی بود گفت دوست دخترم بود داشت با یه پسر دیگه لاس می زد.مثلا دوسم داشت. چه اسمس هایی که بهم نمی داد. البته منم اندازه موهای سرش...

باز چند سال پیش یکی از همکلاسیامو سوار کردم. گفت وقت داری باهم بچرخیم گفتم آره. باهم گرم صحبت بودیم. از خودش می گفت و از دوست پسراش.بهم گفت چند سال پیش یه پسر دوستم داشت و خیلی به قول خودش منو می خواست و می گفت اگه به من جواب بله ندی خودمو می کشم. من بهش جواب نمی دادم تا اینکه دیگه خبری ازش نشد تا چند روز بعد اعلامیشو که تو خیلبون دیدم شوکه شدم. خود کشی کرده بود.

شاملو خیلی از زنش احساس رضایت می کرد .و تو شعراش هم می تونین این رو حس کنین.

می خواستم بگم که ای کاش همه جوونا ل من اون زنی که خوان پیداش کنن.البته این فقط در مورد خانم ها نیست ولی اون طرفشو باید خانم ها بگن دیگه.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 23:13  توسط ما چند نفر  |