تبليغاتX
یادداشتهایی بر روی50تومانی

یادداشتهایی بر روی50تومانی

جدیدا داره از اون دنیا خیلی خوشم میاد!چون:(این خصوصیت هایی رو که می گم مطمئنم اون ور داره!)

-افسردگی فصلی نداره!

-آدما نمی میرن که از مرگشون یه عالمه آدم غصه دار و عزادار بشن!

-آدم شارژ موبایل تموم نمی کنه که بعد در به در دنبال پول خرید یک شارژ بی ارزش بدوه!یا اگه تموم کنه هم...نمی دونم!احتمالا مکالمات تماما رایگانه!از ۱۲ شب تا ۷ صبح و از ۷ صبح تا ۱۲ شب!

-گذروندن چیزی مثل فیزیک ۳ (در حالی که می دونی ترم دیگه باید فیزیک جدید بگیری!)و سر کلاسش نشستن اجبار نیست!

-پدر بزرگ و مادر بزرگ عزیزمو می بینم که دلم واسشون لک زده!(اگه از جهنم بهم مرخصی بدن که بیام بهشت البته!)

-خوبه که فرشته ها دم دستت هستن (حتی فرشته های عذاب)و میبینیشون چون یک جورایی آدم مطمئن می شه که آمارتو به خدا می دن و تازه شاید خودت هم بتونی یه جورایی خبرای دست اول از اصل حال خدا(که همیشه مراعات ما رو می کنه و نمی گه حالش چه جوریاس!)کسب کنی.خلاصه یه جورایی نزدیک تر از این جاییم همه به هم!

-چه تو جهنم،چه تو بهشت،مطمئنی که این دفعه دیگه همه چیز تموم شده و تو دیگه مجبور نیستی بین خوب و بد انتخابکنی و زمانش یک "بعد امتحانا"ی واقعیه که دیگه بعدش دو باره یه ترم دیگه و یک سری امتحان دیگه نیست!(فقط خدا کنه واسه هممون تعطیلات خوبی باشه!)

و هزاران هزار جوایز نقدی و غیر نقدی دیگر...

.

.

.

.

.

 

فقط نگران دو چیزش هستم:

۱)اگه ان شاءالله بعد تقاص پس دادن گناهام تو بهشت راهم  بدن،"شیر عسل"دوست ندارم اصلا !و می ترسم تو رو در بایستی بهشتی ها مجبور شم از اون چشمه شیر عسله که می گن بخورم!

۲)واقعا نگرانم که نکنه اون جا هم باید در روابط با آدم ها این "مصلحت اندیشی" مزخرف و دست و پا گیر و به درد نخور یا بخور و سخت این دنیا رو رعایت کرد؟وای نه!اگه اون جا هم خدای نکرده همین آش و همین کاسه باشه،نیستی رو ترجیح میدم با اجازه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:21  توسط tehrooni  | 

به نام خدا.

من فقط مختصري از اين اتفاق رو براي سه نفري كه در تاريخ9/10/1386 سوار ماشينم بودند تعريف كردم و تا حالا براي هيچ انسان ديگه اي اينو نگفتم چون اون قدر برام مقدس و عميق بوده كه حس مي كردم نبايد هر جايي و براي هر كسي باز گو كنم!حالا بعد از گذشت 5 سال حس مي كنم امشب و اين هيئت مجازي مناسب ترين جايگاه تعريف كردن اين تجربه س...

دوم دبيرستان بودم و خيلي يكهو (بدون اين كه با آدم بي اعتقادي رفيق شده باشم كه از اون تاثير بگيرم يا كتاب كفر آميزي،چيزي خونده باشم!) به همه ي اعتقاداتي كه تا اون زمان داشتم (كه در واقع نداشتم!)شك كرده بودم(به غير از وجود او كه هر چي زور بزنم هم نمي تونم تكذيبش كنم!).قرآن،پيامبر،ائمه،نماز،حجاب...از اين شك و اين ارتداد مقطعي بي نهايت لذت مي بردم چون حس مي كردم "بي اعتقاد بودن" بهتر از "اعتقاد تقليدي" داشتنه!حدود 2،3 ماهي در اين وضعيت به سر مي بردم تا اين كه يك روز،زير دوش آب گرم و اون حس آرامش كه مي خواي هميشه تو اون وضعيت بموني، حس كردم حوصله م از اين كه تكليف خودمو با خودم مشخص نمي كنم،سر رفته!همون جا به خدا گفتم كه همه جوره قبولت دارم ولي مطمئن نيستم "اسلام" و "تشيع" اون چيزي باشه كه تو مي گي!اگه اين طوريه،نشونم بده!من از تو براي يقين،معجزه مي خوام و فكر نكنم توقع زيادي باشه چون تو خودت مگه چقدر به من وقت مي دي تو اين دنيا براي گشتن و فهميدن...

و.........محرم بود!همون شبي كه من توي حمام اين فكرا به سرم زد اول محرم بود!فردا شبش،يكي از دوستام اومد دنبالم كه با هم بريم "روضه" كه اون زمان براي من كاملا عبارتي بي معني بود و صرف بيكار بودنم باهاش رفتم.

و خب.معجزه شد!بله!اون شب توي اون مجلس عزاي "حسين بن علي عليه السلام"براي من اتفاقي افتاد كه نه عجيب بود،نه خرق عادت!نه نور سبزي بود كه بياد توي مجلس و من از حال برم،نه مردي بدون دست كه بخواد به من بگه:"تو قلب ما رو شكوندي!" نه يك جوان خوش سيما كه بياد بگه:"ما بر حقيم!"هيچ چيز عجيب و پيچيده اي نبود،فقط...يقيني بود كه از نگاه كسي جاري شد!كسي؟نمي دونم!تا جايي كه يادم هست وقتي اون حس به من دست داد،داشتم به يك پرچم سياه "يا حسين"نگاه مي كردم...همين!نمي دونم!فقط مي دونم كه اون يقين عزيز منو به سمت خوندن قرآن و نهج البلاغه و فكر روي اسلام ،هل داد!و مي دونم كه حرف اون مرد نصراني در فيلم روز واقعه رو خوب فهميدم:

تمام حجت مسلماني من حسين بن علي عليه السلام است...

و علت اين كه هميشه با جريان"جناب زهير" از ميان تمام اتفاقات كربلا،بيشتر ارتباط برقرار مي كنم اينه: حس مي كنم اون شب كه توي خيمه ي خودشون صداش زدن،شق القمر نكردن كه گرفتار شد!فقط نگاهش كردن و گفتند:"با ما بيا..."

 

 

وقتي براي موازي بودن راهي نيست

(برگرفته از كتاب"خدا خانه دارد"نوشته ي فاطمه شهيدي)

دو خط موازي،در بي نهايت،در ابديت هم به هم نمي رسند.

مرد اين را نمي دانست وقتي تصميمش را گرفت.مي خواست موازي بماند.گفت طوري مي رويم كه به هم نرسيم.براده اي كه در دور هاي دلش پنهان بود خنديد اما من نخنديدم.از پشت پلك تاريخ،مرد را مي پاييدم و دلم مي خواست بتواند موازي بماند.زندگي من به عاقبت تصميم مرد گره خورده بود.تركيب عجيبي بوديم:

من بيرون بودم،پشت پلك تاريخ!

مرد وسط صحرابود.

و براده در اعماق مرد.

و يك تصميم ما را به هم مي پيوست.

شانه در پيچ مو ها فرو رفت و نرم تا شانه هاي زن پايين آمد.مرد در آيينه به او خنديد.نعلين پوشيد.پرده ي خيمه را بالا زد.صبح صحرا را نفس كشيد.غلامي كه آب مي آورد از كنارش رد شد:"كارواني را ديدم.همين نزديكي.از نام و نشانشان پرسيدم.حسين بن علي و همه ي خانواده و دوستانش بودند كه به كوفه مي رفتند"

ديدن يك كاروان ديگر،چيز عجيبي نبود .صحرا بزرگ بود،به اندازه ي عبور ده ها قافله از كنار هم،اين دل مرد بود كه براي اين عبور بزرگ نبود!چشم هايش سياهي رفت.ناگهان چه بلايي سرش آمده بود؟پسر پيامبر در كارواني به كوفه مي رفت.كجاي اين خبر اين همه او را بر آشفته بود؟هيچ وقت به دشمنان اين طايفه نپوسته بود ولي باور هم نكرده بود كه در قتل عثمان شريك نبوده اند.بعد از آن كه پيراهن خوني عثمان دلش را چركين كرده بود،نزديك خانواده يعلي عليه السلام نيامده بود.همان دورها مانده بود.يك قدم پيش و يك قدم پس.همان بينابين راه!حالا پسر علي عليه السلام در كارواني در چند قدمي در حركت بود.چيزي در دلش مثل اسفندآتش ديده جز زد.غلام را صدا زد:"به همه بگو از كاروان حسين دور مي مانيم.از دو راه جدا مي رويم.هر جا كه آنها منزل كردند،ما جلوتر يا عقب تر خيمه مي زنيم."

من و براده مرد را مي ديديم.او از درون،من از بيرون!ولي او هيچ كداممان را نمي ديد.من كه بعدها ودم  و براده كه از پيش تر ها پنهان بود.مرد نمي ديد كه اين براده است كه چون اسفند آتش ديده جز مي زد و به ديواره هاي سينه اش مي كوبيد و نمي ديد اين منم كه مشتاقانه منتظرم او از راه ديگري به كوفه بروم.همه چيز را فراموشكند.بخورد و بگردد و خوش باشد.

زن،رو به آينه شانه به شانه اش ايستاد:"دو سه روزيست در فكري زهير!"

-چيزي نيست.

-بعد از اين همه سال مي شود چيزي را از هم پنهان كنيم؟

نمي شد ولي مرد باز سعي كرد.

فانوس را برداشت.دو ستاره از توي آيينه او را نا شب صحرا دنبال كردند.نعلين هاي مرد در خاك نرم فرو رفتند.غلام كنار آتش چرت مي زد.

-نام اين منزل كه امشب مانده ايم چيست پسر؟

-زرود آقا!

پشت خيمه ها،تپه هاي كوتاهي بود.بالا رفت.فانوس ،پشت تپه را نور پاشيد.خيمه هاي كارواني آن سوي تپه پيدا بود.شترانشان به فاصله ي يك تپه از شتران زهير خوابيده بودند.لرزيد.از سرماي شب بيابان بود يا اين سوز سرد از درون ذرات تنش مي وزيد؟ردايش را دور خودش پيچيد و تند به خيمه رگشت.

سفره پهن و خيمه گرم بود.انگشتان باريك و كشيده ي زن نان هاي گرد را در سفره مي گذاشتند.كنار سفره نشست.رو به روي زن.لقمه برداشته بود كه صداي مردي از پشت در خيمه آمد:"آقايم حسين مي خواهد تو را ببيند زهير!"لقمه در دستانش ماند.دور از دهان.طوري لرزيد كه ردا افتاد.از كدام درز خيمه سوز شب بيابان مي آمد؟مات مانده بود.چشم هاي زن رو به رويش شعله كشيدند.شايد براي اين كه گرمش كنند.صداي زن چون عطر كه بپاشند روي تن خيمه ريخت:"پسر پيغمبر تو را صدا كرده و تو ترديد مي كني؟"جمله آن قدر تيز بود كه روح را شقه كند:"پسر پيغمبر تو را صدا كرده و تو ترديد مي كني؟"نعلين هايش را پوشيد.نيمي از روحش را در گرماي خيمه،پاي سفره،روبروي زن جا گذاشت و نيمه ي ديگر را در شب صحرا تا پشت تپه ها با خويش برد.

براده از ميان شقه هاي روح بيرون جسته بود،كودكانه بلا و پايين مي پريد،دور خودش مي چرخيد و بر نعلين هاي مرد كه به سمت تپه مي رفتند بوسه ميزد.

من نگران بودم.دلم توي خيمه ود.من مي خواستم هنوز به سمت كوفه دو راه باشد.راي رفتن،براي پيوستن،دو كاروان باشد،ولي نبود.ديگر نبود.خط موازي به سمت ديگري قوس پيدا مي كرد.

براده مي خنديد و من مدام مي پرسيدم:"يعني نمي شد موازي بماني؟...بمانم؟"

زن پشت تپه ها فانوس را بالا گرفته بود و انتظار مي كشيد.صداي نرم قدم هايي روي سكوت بيابان موج مي انداخت.سايه ي مرد به تصوير واضحي تبديل شد و بعد به خودش.زن خيلي زود فهميد.عد اين همه سال نمي شد چيزي را پنهان كرد:"چشم هايش!در چشم هاي مرد چيزي مثل عشق مي درخشيد."

بيابان سرد بود ولي مرد نمي لرزيد.كودكانه از شوق پر بود:"آقا را ديدم!گفتند با ما بيا!اسبم كجاست؟"روي پا بند نبود.

همه ي مردان را صدا زد:"ميخ هاي چادر مرا بكنيد.خيمه ام را ببريد پشت تپه ها،همه آزاديد!برويد به خانه هايتان!من دارم مي روم!آقا صدايم كردند.بله!رويد ديگر!اسب من را هم بياوريد.زن!شمشير مرا نديدي؟"

نعلين هايش را پوشيد.زن پرسيد:"چيزي جا نگذاشتي؟"نه،هيچ چيز جا نگذاشته بود.همه ي روحش را داشت مي برد.همه ي آن چه داشت را كف دست هايش گرفته بود و مي خواست دود.زن دو باره پرسيد:"چيزي جا نگذاشته اي؟"زن خودش را گفت كه داشت جامي ماند.توي آن خيمه،وسط صحرا،پشت تپه ها!مرد ايستاد.شانه هاي زن را گرفت.گذاشت عشقي را كه در چشم هايش نشانده بودند،بپاشد روي صورت زن.چشم هاي زن درخشيد.از همان عشق.مرد گفت:"آزادي!تو را طلاق مي دهم.همه ي مهرت را مي دهم!اين مردان تو را به قبيله ات باز مي گردانند،چون من دارم مي روم."

زن ردايش را گرفت:"تو بروي همراه پسر پيغمبر و من جا بمانم؟مي آيم !"

راه افتادند.دوباره با هم.شانه به شانه.به هم فكر نمي كردند.با هم به او مي انديشيدند.صحرا ساكت ود و فقط صداي چهر قدم مي آمد.زن پرسيد:"وقتي رفتي آقا چه گفتند به تو؟"شايد منتظر شنيدن وعده اي بود،غنيمتي،بهشتي كه به مرد گفته بودن!تارهاي مرد از شوق لرزيدند:"گفتند سرت در راه ما بريده خواهد شد!"

زن در شگفتي نماند.چيزي نپرسيد.زن مي فهميد.عشق را مي فهميد.او بگويد سرت در راه ما بريده خواهد شد.دليل براي همه چيز كافي بود.براي سر از پا نشناختن،براي آن همه بي تابي!دليل كافي بود.

 

هر چه گشتم،براده پيدايش نبود.مرد شده بود براده يا براده تمام مرد شده بود؟نمي دانم.من عزادار راه سوم بودم كه از دست مي رفت.راه خوب بودن و با حسين نبودن!راه با حسين بودن و همه چيز را نباختن!با هر گامي كه آن دو تا بر مي داشتند،راه سوم بيشتر از دست مي رفت.خط موازي مي رفت كه منطبق شود!من مانده بودم و اين نتيجه ي تلخ كه در عاشورا يا منطبق هستي"الارواح التي حلت بفنائك"يا متقاطع!"شايعت و بايعت و تابعت علي قتله."در عاشورا براي موازي بودن هيچ راهي نيست!من مانده بودم و اين كه در عاشورا يا اين سو هستي يا آن سو!و انتخاب چه سخت مي شود وقتي تو را به خيمه صدا نكرده اند.چيزي نگفته اند كه حال خودت را نفهمي!وقتي قرار باشد با عقلت عشق را انتخاب كني،زهير مي شوي!هي بايد پشت تپه ها پنهان شوي،با خودت بجنگي،بلرزي!من مانده بودم و واي!

واي اگر حضرت عشق به خيمه نخواندمان!

واي اگر قطب،براده ي پنهانمان را صدا نزند!

غروب بود.زن غلامش را صدا كرد:"اين كفن را ببر و آقايت زهير را كفن كن!"

چيزي نگذشته بود كه غلام برگشت.غروب بود.غلام گفت:"پسر پيغمبر،كفن نداشت.روي خاك بود.نتوانستم زهير را كفن كنم!"

از همگي التماس دعا...

فردا شب هم ان شا الله از از مطالب بلاگ خانم "نرگس بورونی"استفاده خواهیم برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:17  توسط tehrooni  | 

پيوست پرونده ي h598j9222008-(ف.ط.)

مورخ روزي كه گذشت...

به نام تو كه بر همه چيز آگاهي و مي داني آن چه ما نمي دانيم.

سلام خداي عزيز.

بنا به فرمايش شما ما امروز هم تك تك كارها و فكرهاي اين بنده ي شما رو نوشتيم و طبق دستورتون اين پيوست كه مربوط به موارد خاص است.

خودت همه چيزو ديدي ولي گفتي كه بنويس و ما هم ماموريم و معذور.

اين اشرف مخلوقات شما امروز كه داشت راه مي رفت توي خيابون،كاري كرد كه حقيقتا همكار ما،يعني "فرشته ي برف" رو رنجوند...

اومده بيرون از خونه،بعد به جاي اين كه بره از روي برف تميز و دست نخورده ي پياده رو راه بره و مثل همه ي گذشته هاش كه من واست نوشتم حالشو ببره و تو رو شكر كنه به خاطر لذتي كه از اين نعمت عايدش شده،رفته از وسط خيابون كه پر برف كثيف و آب شده و شن و ماسه ست داره مي ياد!كه چي؟كه مبادا خانم ليز بخوره يا از توي برفا كه مي ياد پاهاش خيس نشن!ايش!درسته كه از ما برترن و يك روزي و به ما گفتي بهشون سجده كنيم ولي قبول كن بعضي وقتا غير قابل تحمل مي شن!بعد تازه كاش فقط اين بود!خانم با قيافه ي اخمو همين جوري تو راه داره زير لب با خودش غر مي زنه كه:"اه!حالا هم وقت برف باريدن بود!سرما بخورم وسط امتحانا چي ميشه؟شت!"ببين!خودت كه ديدي خداي عزيز!دقيقا كلمه ي اه رو به دو زبون گفت!بابا آخه فرشته ي برف كه كر نيست!مي شنوه خب!هر چند اون جنبه ش بالاس ولي من اگه جاي اون بودم و اين همه دنبال كاراي يك برف دويده بودم ،همه چيزو سبك سنگين كرده بودم و كلي كار آماري كه ببينم بيشتر آدما خوشحال مي شن يا ناراحت،راستش بهم بر مي خورد!از اين همه ناشكري...

حالا اينا بماند،من واسه خودش ناراحت و نگرانم!اين بابا چند وقته كه داره لذت زندگي در لحظه رو از خودش مي گيره!كجا رفت اونh598j9222008hd اي كه تا برف مي ديد مي دويد توش و يك تيكه از برفاي دم خونشونو  سالم نمي گذاشت و ذوق زده مي شده و پر مي شد از تو و خوشحال،مي پريد و جيغ مي زد و با بچه ها بازي مي كرد و ...بعدشم مي اومد لباساشو عوض مي كرد و خودشو گرم مي كرد و تمام!اين سوسول بازيا كه "من خيس مي شم و سرما مي خورم و..."راسته كار اين بنده ت نبود!

مي دوني،شايد ديگه خيلي دخالت باشه تو كار تو كه داناي مطلقي ولي فكر مي كنم اين بنده ت هم داره يك "آدم بزرگ"مي شه!سر نوشتي كه خيلي ها بهش دچار شدن!يادمه وقتي با "كرام الكاتبين" هاي ديگه مي نشستيم به حرف از آدم هامون،من چقدر پز اين آدمو مي دادم كه هر چقدر هم گناه داره و پرونده ش سياهه،هنوز بلده از زندگي ش لذت ببره و قدر زندگي در لحظه رو مي دونه و خيلي بهش اميد هست...حالا مي بينم كه چقدر داره لحظاتشو تلخ مي كنه با تشويش و اظطراب "چه كنم" و "چه خواهد شد "و مدت هاست كه ته مزه ي لحظاتو نمي چشه و نجويده قورتشون مي ده براي چيزي كه اسمش "آينده نگري" و "دور انديشي" هم نيست!"مصلحتي "ست كه هيچ پشتوانه اي ندارد و خاص "آدم بزرگ"هاست!مرضي كه آدم ها وقتي دچارش مي شوند،حس مي كنند كه "بزرگ"شده اند و ديگه ساختن آدم برفي براشون معني نداره...مثل جغد به برف و بارونا زل مي زنن و لذتي كه خودت در تمامي اين لحظات قرار دادي رو حيف مي كنن...

آره!زندگي خودشه و خودش!ولي طبق دستورت جزو مواردي بود كه بايد تحت عنوان "موارد خاص"پيوستش مي كردم به پرونده ي روزي كه گذشت...ما که مثل همیشه کاری نمی تونیم واسش انجام بدیم!مگر خودت که خداش هستی یک کاری بکنی!

با احترامات:

G598j9222008

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:40  توسط tehrooni  | 

نمي دونم دقيقا چي شد كه يهو به سرم زد خودمو به خاطر تمامي دست گل هايي كه در اين مدت به آب دادم(و البته از به آب دادن هيچ كدومشون پشيمون نيستم،چون فكر مي كنم يك جايي در مسير اين آب به دست يكي مي رسن و آدماي زيادي رو خوشحال مي كنن!)،به هر نحوي كه شده،پول فرجه م رو خودم بدم(چيزي حول و حوش 300۰00تومان) و ابدا به پدر و مادرم چيزي بروز ندم(تيريپ استقلال شخصيت و اين حرفا!)

بعد نشستم يك حساب كتابي از تمام دارايي هام!!!!صورت دادم و فكر كردم شايد بد نباشه نتيجه ش رو توي بلاگم بگذارم تا همه بدونن كه من چقدر بچه مايه دار و مرفه بي درد مي باشم و اونايي هم كه مي دونستن مطمئن تر بشن!

پس انداز:

ترم اول كه بودم يك دفترچه حساب توي بانك كار آفريني دم دانشكده مون باز كردم و مبلغ 5000تومان كه اقل مقدار افتتاح حساب بود رو توش قرار دادم به اين اميد كه من ماهي سه،چهار تومن بيارم بگذارم توي اين دفترچه و به اصطلاح پول جمع كنم!!ولي خب اتفاقي كه تا الان افتاده اينه كه دو سال و خرده اي از اون ماجرا مي گذره و دو بار به اون پول خمس تعلق گرفته كه 3000تومان از آن حلال مي باشد!به جون خودم اگه جاي ديگه اي پول قايم كرده باشم يا داده باشم دست كسي!من نمي دونم چرا آدما اين مبلغ پس انداز منو باورشون نمي شه،بابام چند وقت پيشا(آخر يك هفته اي بود) گفت:دخترم....داري بهم قرض بدي؟(رقمشو نمي گم چون در مقايسه با پولي كه من در كل داشتم،شرم آور بود!)هر چي گفتم ندارم تو كت مباركشون نرفت كه نرفت!گذاشتن به حساب آينده نگري!!!! و كنسي بنده!!!!توجيهشون هم واسه ي باور نكردن اين بود كه:" اين همه پول كه ماهانه مي گيري رو چيكار مي كني پس؟"

پول موجود:

توي كيف پولم(همه ي دارايي فعليم)رقم3385(سه هزار و سيصد و هشتاد و پنج تومان) است!و تا اول بهمن هم پول دستم نمي ياد!

 

پولايي كه بايد بگيرم:

3000تومان از يكي از بچه هاي دانشگاه مي خوام كه چون رقمش به نظر ناچيز!!!!مي ياد و خيلي از وقتي كه بايد بهم مي داده گذشته،روم نمي شه ازش بگيرم!

8000تومان از بابام واسه پول بنزين كه هي منو مي پيچونه!

3000تومن از مامانم بابت عيدي عيد غدير!

پولايي كه بايد بدم:

6000تومان قسط صندوق قرض الحسنه ي دانشگاه تهران!

2000تومان به يكي از بچه هاي دانشگاه!(يكي از رفيقامه و لنگه ي خودم!از دو تومن هم نمي تونه گذر كنه!)

خرج هايي كه بايد بكنم:

7تا دوست متولد دي ماه دارم كه چهار تاشون صميمي هستن!(بدون توضيح اضافي همين خرج براي كل اين ماه كافيست)

دارايي هام:

-يك فلش 2گيگي كه چون با داداشم مشتركه نمي تونم بفروشمش!

-mp3 player 512 مگابايتي،هنگ كامل،تاريخ گارانتي دو ماه پيش تمام شده!

-دوربين دو چشمي night sky(15*70)كه آذر 84 ،115000تومان خريدمش و بلافاصله با خريد من قيمتش به طور لگاريتمي كاهش يافت و الان دست اولش 70000 تومان است كه خيلي شانس باهام يار باشه 50000 مي خرنش كه مشكل اين جاس كه اصلا دلم نمي ياد بفروشمش چون 1 سال و خورده اي پولامو جمع كردم تا بتونم بخرمش!

-پايه دوربينم كه خيلي چيز خفنيه ولي كادوي تولد پارسالمه(يكي از دلايلي هم كه نمي خوام دوربينه رو بفروشم،همين پايه ست كه بي صاحاب مي مونه!)

-يك CD MAN كه با چسب درش بسته مي شه و شارژرش شكسته و بايد با شارژر ماشين شارژش كرد كه ترجيح مي دم عزت نفسم رو حفظ كنم و به فروش اين يك قلم جنس فكر نكنم!

-ساعتم كه SWATCH و مدل 2002 است و اينو هم 5 سال پيش با پولهاي خودم خريدم و تا هفته ي پيش هم قابل فروش بود ولي جمعه ي پيش حس كردم بندش زيادي كثيف شده و با سيم ظرفشويي افتادم به جونش!تميز كه نشد هيچ....

-خط موبايلم!0919 مي باشد!(ترجيحا در موردش حرف نزنم!)

-گوشي عزيزم!1600 مي باشد.يك بار توي "صفر مطلق" آگهي دادم ،فروش نرفت!ديگه بي خيال فروشش شدم چون فكر كردم اينو بفروشم سيم كارتم رو كجا بگذام كه گم نشه؟!

جمع:

روحيه ي جمع زدن ندارم!

نتیجه:

 خیلی راحت قضیه رو با پدر و مادرم مطرح می کنم و دیگه واسه خودم افاده ی استقلال مالی در نیاورم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:40  توسط tehrooni  | 

دلم خیلی گرفته!

دیروز آخرین جلسه ی "متون اسلامی"بود و استادمون وقتی می خواست حاضرم رو بزنه،کنار اسمم یک ضربدر بزرگ گذاشت!!!!وقتی ازش پرسیدم "چرا این کارو کردین استاد؟"گفت:"شما اون عقب کلاس نشستی،همین جوری حرف خدا و پیغمبر رو مسخره می کنی!دیگه آخه درست نیست آدم با این مسائل هم شوخی کنه که!" و بعد به دوستم که کنارم وایساده بود گفت:"حالا ترم دیگه که متون داشتین،حواستونو بیشتر جمع کنین!"

من فقط حرف های استاد خیلی واسم گرون تموم شده بود،تازه اونم مسخره نکرده بودم،فقط اشتباهات محضش!!!رو بهش تذکر داده بودم!مثل حرف دیروزش که می گفت:"خدا هر جوری که بنده هاش باهاش رفتار کنن،همون جوری باهاشون رفتار می کنه!" د آخه قربونت برم،اگه خدا می خواست این قدر عمل و عکس العملی باشه که اسمش خدا نمی شد!تو حدث قدسی داریم که:"اگر آن بندگان من که از من رو برگردانده اند،می دانستند که چقدر دوستشان دارم و منتظر بازگشتشان هستم،هر آیینه از شدت شوق جان میدادند!"حالا حرف استاده،در مقایسه با این حدیث،زیادی مفت نبود؟خب!من نمی تونم تحمل کنم یک آدم به اسم خدا و پیغمبر بیاد سر یک کلاس،با یک عالمه جوون مشتاق دونستن(که خیلی هاشون این کلاس تنها جاییه که حرف خدا و پیغمبر به گوششون می رسه!)،بزنه همه چیزو خراب کنه و بره!هر حرفی از دهنش در میاد به اسلام ببنده و بره!من نمی تونم!هر کی خیالیش نباشه من خیالیم هست!دست کم تو این یه مورد!اون وقت من چی گفتم؟من گفتم:"استاد،این جوری نیست،خدا حتی اون بنده هاییش که خدا نمی شناسن رو هم دوست داره!"بعد آقا موندن چی بگن!سه بار پشت سر هم گفت "بله"و بعد گفت"ولی..."و موند که "ولی "ش رو چه جوری تموم کنه و یک حرفی سمبل کرد و تحویل من داد!

 مساله سر اینه که فقط من نبودم که سر کلاس با استاد مخالفت می کردم ولی احتمالا چون ظاهرم مذهبی بوده و استاد این احتمال رو می داده حرف من تاثیر بیشتری روی بچه ها بگذاره،اون ضربدر و تذکر فقط برای من بوده!

خوشبختانه اون قدر احمق و کله شق هستم که از کاری که کردم پشیمون که نیستم هیچ،احساس رضایت هم می کنم و اگه زمان برگرده سر کلاس این آقا همون روندی رو پیش خواهم گرفت که داشتم!

ولی دلم گرفته...

خیلی زیاد...

از این نگرفته که این کارم ممکنه باعث شه یک نمره مثل نمره ی تاریخ اسلام ترم ۲(یک نمره ی بسیار پایین که اونم به خاطر کل و منکل با استاد بود وگرنه برگم کامل درست بود!)بگیرم و مشروط و اخراج!(هر چند تمام تلاشمو می کنم که این اتفاق نیفته!)

از این نگرفته که اون استاد به خودش اجازه داد جلوی اون همه دانشجو با من اون جوری حرف بزنه!

از این گرفته که چرا همیشه این جوریه سیستم؟

چرا دانشگاه تهران از هر ده تا استاد گروه معارفش،سه تاشون(شایدم کمتر)حرفاشون منطبق با قرآنه؟

چرا نظام آموزشی ما این طوریه که همه ی منتقدین باید خفه بشن؟(البته من که از رو نمی رم!)

و در آخر این که چرا وقتی برای بقیه اینو تعریف می کنم می گن:"ول کن بابا،تو هم حوصله داریا!کله ت بو قرمه سبزی می ده،می گردی دنبال بهونه واسه جنجال،چیکار داری استاد چی می گه؟برو حاضرت رو بزن و بیا!چرا این قدر حرص می خوری؟هیچی ارزشش رو نداره!"

ولی من رویه م رو تغییر نمی دم،هر چند بعضی وقتا،مثل حالا، حس می کنم در راهی که دارم می رم زیادی تنها شدم ولی عیبی نداره چون فکر می کنم که بالاخره می میرم و ...

تنها صداست که می ماند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 16:24  توسط tehrooni  | 

داشتم با دوستی که تازه از آمریکا برگشته بود صحبت می کردم.حرف جالب توجهی می زد.می گفت IQ آمریکایی ها بسیار پایینه و در جواب من که گفتم "چیزی که ما از آمریکا می بینیم،این نیست که تو    می گی!"گفت"اون فیلمسازان و دانشمندان و نویسنده هایی که شما به عنوان نماد آمریکا  می بینید،بخش خیلی کوچکی از آمریکا رو تشکیل می دن!" 

بعد بحثمون رفت سر این که اصلا چرا IQ آمریکایی ها کمه؟به نتیجه ی جالبی رسیدیم که دو عنصرمهمی که باعث می شه آدما از فکر و مغزشون زیاد استفاده کنن توی آمریکا اصلا وجود نداره! "نبود رفاه" و "نبودآزادی"!!یعنی بس که "آزادی" و "رفاه"هست،مغزا تنبل بار می یان.البته بگذریم از سیستم آموزشی شون که سیاستش،دقیقا مثل سیاست آموزشی کشور ما!!!اساسش خلاقیت و ابتکاره ولی گویا این سیستم توی اروپا بیشتر جواب داده تا آمریکا(احتمالا به خاطر همون آزادی بی حد و مرز موجود در ایلات متحده!)

بیخود نیست مردم کشورهای "جهان سوم" همیشه در بالاترین ترازهای "هوش" و "استعداد"قرار دارن!

پس زنده باد زندگی جهان سومی!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 7:37  توسط tehrooni  | 

   تبلیغات:

جلد چهارم از مجموعه کتاب های"قصه های من و آقامیر" منتشر خواهد شد .(سری فیزیک جدید)                                                                                                                  

       دیروز که داشتم بسته ی جدید چای مونو باز می کردم،یک کارت از توی بسته افتاد بیرون.کارت قرعه کشی بود که تبلیغ شرکت رو هم داشت.پایین کارت چیز عجیبی نوشته بود که در ۲۴ ساعت اخیر نتونستم درکی ازش داشته باشم!

"یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که قرعه کشی شرکت نیمه شعبانه!هر چند اینم همون کار کثیف سوءاستفاده از احساسات مذهبی ملت بود ولی باز گره تناقضی که تو ذهنم به وجود اومده بود رو باز می کرد!رفتم توی سایتش:

"با پر کردن و فرستادن کارت های خود از جوایز قرعه کشی های ماهیانه ی چای ....بهره مند شوید"

خب!خوبه!همه چیز مشخصه!مدیر تبلیغات شرکت کارش رو خوب بلده!می دونه که این چنین شعری حتی اگه روی یک ورق پاره هم نوشته شده باشه تو دل آدم مذهبی ای مثل من چه غوغایی به پا می کنه!وقتی بسته های پول و لبخندهای نمادین و اعتبار نامه ی تمدید قرارداد از دو طرف میز شرکت رد و بدل می شوند،مدیر خوشبخت توی ذهنش از ملت مسلمان و غیور ایران و هم چنین صدا و سیمای جمهوری اسلامی(که مبتکر و پیشتاز این سوءاستفاده است!)تشکر می کند و ....

وای من چقدر بدبینم!همین الان یک جرقه توی ذهنم زد!بابا اصلا نقل سوءاستفاده و این حرفا نیست!شرکت بیچاره فقط می خواسته به منتظرین حضرت بگه که در فراغش "غم "مخورید و از" این چایی" بخورید!همین!

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 16:58  توسط tehrooni  |