تبليغاتX
یادداشتهایی بر روی50تومانی

یادداشتهایی بر روی50تومانی

لباس احرام هام رو در آوردم از توی کمد!پارسال وقتی اون آقای هدهدی عزیز(مسئول انجمن های علمی دانشگاه تهران) زمانی که من داشتم کاروان بندی می شدم و حتی لباس های احرامم رو هم دوخته بودم،عدم موافقتش رو با رفتن من به عنوان عضو فعال انجمن علمی از طرف دانشکده ی علوم،به دکتر به نژاد اعلام کرد،چقدر اون لباس ها واسم دست نیافتنی شدند!گذاشتمشون ته یکی از کمد های انباری!جایی که هی نبینم و یاد این بیفتم که "هدهدی این وسط چیکاره بود آخه ..."

حالا درشون آوردم از توی کمد!دیگه به این فکر نمی کنم که هدهدی این وسط چیکاره بود؟به این فکر می کنم که...

تا از پله ی هواپیما بالا نرم باورم نمی شه...۴ فروردین؟عمره ی دانشجویی؟اونم با آمنه؟اونم من؟برم بگم لبیک؟این لباس ها به تن من خواهد رفت آیا؟چقدر سفیدیشون منو یاد بچگی هام میندازه!بچگی هام تو عالم زر!سفید سفید...

نه!تا از پله ی هواپیما بالا نرم باورم نمی شه!صبر می کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:38  توسط tehrooni  | 

چرا آدما وقتي ميفهمن/مي بينن كه هري پاتر مي خونم اين جوري يا اون جوري نگاهم مي كنن؟

اگه جواب قانع كننده باشه جايزه  دو جلد"هري پاتر و جام آتش" است.(از همه ي جلداش بيشتر دوست دارم!)

جواب هاي "در شان تو/شما نيست" و "خب ضايع س ديگه!" و "اين همه كتاب واسه خوندن!"و "تخيلش زياديه"هم قابل قبول نيست.چون "شان يعني چه دقيقا؟" و "كجاش ضايع س؟" و "اينم يه كتابه واسه خوندن و من كه كلي چيز ياد مي گيرم حتي ازش!" و "تخيل يك نعمته براي نبودن در واقيتي كه بعضي مواقع اون قدر كثيف و پوچه كه آرمان طلبي ها و قهرمان بازي هاي هري و رون و هرميون به سر تا پاش مي ارزه!!" 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:49  توسط tehrooni  | 

تقدیم به عشق نداشته:

بعضی وقت ها نبودت را بدجور حس می کنم!جایت خالی می شود پیشم ای عشق نداشته!ولی دیروز...

چقدر خوب بود که نبودی عزیزم!

چون اگه مثل خیلی از بقیه می خواستی از اون کارای حال به هم زن انجام بدی(بد برداشت نکن بابا!مثلا ورداری یکی از اون قلب های گنده ی سياه و قرمز مزخرف بالش مانند بهم بدی،یا یک شمع که روش نوشته باشه"love")،یک مشت روونه ی صورتت می شد،و تو مسلما می دونی دست من چقدر سنگینه عزيزم!و من دوست نداشتم در روز "ولنتاین"تو زير چشمت بادمجون روييده باشه عزيزم!نه اين كه خشن باشم ها!ولي خب وقتي اين قدر كودن باشي كه نفهمي من الان يك كتاب ترموديناميك خيلي بيشتر از اون مفنگيات حيف پول،خوشحالم مي كنه،نبايد توقع داشته باشي كه اون كادوي خزعبلت رو،حالا اصلا هر چي هست(حتي اگه چيزي باشه كه تبديل به پول بشه ها!) بگيرم و بگم:"واي ي ي !تو فوق العاده اي عشق من!نمي دوني چقدر خوشحالم كردي عزيزم...

 

بعضی وقت ها نبودت را بدجور حس می کنم!جایت خالی می شود پیشم ای عشق نداشته!ولی دیروز...

چقدر خوب بود که نبودی عزیزم!

چون اگه مثل خيلي از بقيه توقع كادو از من داشتي،ضايع مي شدي!و من دوست نداشتم كه تو روز "ولنتاين" ضايع بشي!نه اين كه دوست نداشته باشم بهت كادو بدم ها!نه!ولي وقتي اين قدر سطحي نگر باشي كه فكر كني آدم ها يي كه همديگه رو دوست دارند،بايد در اين روز به هم كادو بدن در حالي كه اون قدر رفاه زده! باشن(مسلمونا گريه كنين!) كه هنوز كادوي تولد آمنه رو نداده باشن،ضايع شدن حق مسلم توست عزيزم...

 

بعضی وقت ها نبودت را بدجور حس می کنم!جایت خالی می شود پیشم ای عشق نداشته!ولی دیروز...

چقدر خوب بود که نبودی عزیزم!

چون ديروز هوا خيلي خوب بود و جون مي داد واسه كوه نوردي و من، اگه وجود داشتي،حتما مي گفتم بيا بريم كوه و اگه مثل خيلي از بقيه بهترين لباسهايت رو تنت كرده بودي و فكر كثيف و خراب شدنشون رو مي كردي و مي گفتي:"آخه عزيزم،برنامه چيز ديگه اي يه!" من به خاطر اين طرز فكرت و به خاطر اين كه در حقيقت لباس هاي نو و شيكت رو به من ترجيح دادي،ولت مي كردم و خودم تنها مي رفتم كوه!و مي دوني كه من دوست نداشتم كه تو روز "ولنتاين" تنها بموني عزيزم...(البته احتمالا تنهايي ت واسه ي نيم ساعت اول رفتنم بود،چون تو كه دوست نداشتي كادو و لباس ها و تيپي كه زدي حروم بشن ديگه!مگه نه؟)

 

بعضی وقت ها نبودت را بدجور حس می کنم!جایت خالی می شود پیشم ای عشق نداشته!ولی دیروز...

چقدر خوب بود که نبودی عزیزم!

چون اگه مثل خيلي از بقيه تصورت از معني كلمه ي مقدس"عشق"،همون "love" روي كادوهاي ويژه ي "ولنتاين" بود،بعد من هيچي براي گفتن نداشتم...و نبودنت رو به بودن اين جوريت ترجيح مي دادم عزيزم... و ديگه هيچ وقت جاي خالي يك "عشق" رو حس نمي كردم و چون دوست نداشتم كه اين اتفاق بيفته،نهايتا كمال تشكر رو ازت دارم كه نبودي عزيزم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:50  توسط tehrooni  | 

-ببين،مي گم اين امتحان هاي پي در پيت،اين راه رفتن روي لبه ي تيغ،اين بند بازي روي انتخاب ها و صبر و تصميم و ترجيح و...تمومي ندارن؟بس نشد؟تكليف ما رو مشخص نمي كني؟

"آيا پنداشته ايد به بهشت مي رويد و حال آن كه هنوز داستان آن ها كه پيش از شما بگذشتند به شما نرسيده است؟..."

-مي دونم!ولي بحثم بهشت نيست كه اصلا!نا شكري نشه ها!ولي مي گم يه ذره استراحت بده!هي مي فرستي پشت سر هم!نه فقط واسه من!واسه همه!

"بديشان سختي و رنج و گزند رسيد و چنان پريشان و لرزان شدند كه پيامبر و مومناني كه با او بودند گفتند:ياري خدا كي خواهد رسيد؟..."

-آها!آره!خوب گفتن!من كه پيامبر و مومناني كه با او بودند نيستم ،ولي جدي حالا كي خواهد رسيد؟

"آگاه باشيد كه ياري خدا نزديك است."(۲۱۴ بقره)

....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 11:33  توسط tehrooni  | 

يك زماني،وقتي دنبال فلسفه ي حيات و اين چيزا بودم،خيلي به اين شعر اعتقاد داشتم!راه مي رفتم و مي خوندمش و گوشه و كنار همه ي كتاباي درسي م نوشته بودمش!دو سه سالي بود بهش اعتقاد نداشتم!چي شد دو باره اومد تو ذهنم؟!!!

جای پای رهرویی پیداست...

كيست اين گمكرده ره اين راه ناپيدا چه مي پويد؟

مگر او زين سفر زين ره چه مي جويد؟

از اين صحرا مگر راهي به شهر نا كجايي هست؟

به شهري كش به باران سحر گاهي خدايش دست رو شسته ست...

به شهري كش پليدي هاي انسان،اين پليد افسانه ي هستي....

نمي بيني؟

كنار تك درختي خشك،ز ره مانده غريبي ره نوردي بينوا مرده ست!

و در چشمانش،در نگاه گنگ و حيرانش هزاران غنچه ي اميد پژمرده ست!

و با دستي كه در دست ازل بوده ست،حديث سرنوشت هر كه را اين ره رود كنده ست...

كه من پيمودم اين صحرا را!نه بهرام است و نه گورش!

كجا؟

اي ره نورد راه گمكرده....

بيا برگرد...

بيا برگرد...

برگرد...

برگرد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:12  توسط tehrooni  |