تبليغاتX
یادداشتهایی بر روی50تومانی

یادداشتهایی بر روی50تومانی

فهمیدین چی شد؟
یه ساعت نشستم این جا تجدید پست کنم،disconnect شدم همش پريد!صد بار به خودم گفتم اين رو يه جا ديگه بتايپ اولا...

حالا حداقل اين يه جملش رو بگم كه پارسي "رِاْي" شده "برگ افتخار"!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط tehrooni  | 

اون روزي رو كه امتحانام تموم شده بود و جواب همه ي نمره هام اومده بود و خيالم از همه جا راحت شده بود و قرار بود برم پي تغيير رشته م رو بگيرمو خوب يادم هست!

بعد كلي كلنجار و داد وقال با خودم و خانواده مجاب شدم كه تغيير رشته در شرايط فعلي بهترين كاره و من ديگه نمي خوام توي اين خراب شده بمونم...بله!خراب شده!اصطلاحي كه خيلي از بچه ها حالا در مورد اين مكان به كار مي برند و خودمم يكي شون!

9 صبح شنبه س !يه روز آفتابي بعد اون همه برف!با آمنه داريم چايي مي خوريم كه مي گه هر چي صلاح خدا باشه همون مي شه ولي تو برو تلاشتو بكن،ان شاءالله جور مي شه...از بوفه مي زنم بيرون به سمت در خروجي،شاد و خوشحالم كه همه چي رو به راهه و دليلي نداره با تغيير رشته م موافقت نشه!هيچ دليلي!اون قدر انرژي دارم كه پاهام حالت فنري پيدا كردند!همه چي خوب رو به راهه كه...لعنتي!نرسيده به خروجي...اتفاق خاصي نمي افته!نه كسي رو مي بينم،نه خبري مي شنوم...فقط پاهام شل مي شن...واين حس!بر مي گردم به پشت سرم نگاه مي كنم! اون حس لعنتي خوب،اون علاقه هه،اون عشقي كه به اين مكان با همه ي خوبي ها و بدي هاش داشتم،مثل يك پيچك دور پام مي پيچه!دوست دارم بغلش كنم اين دانشكده رو!به ديواراش دست بكشم و كف زمينش بشينم و بمونم!بمونم!آحه كجا برم؟... چيزي نمونده كه برگردم كه صداي خاله م ميپيچه تو گوشم:" شك نكني ها!يه وقت وسوسه نشي دو باره بموني...برو پي تغيير رشته ت،ياد اون رنج و عذابايي كه كشيدي بيفت!ترديد نكن!"رنج و عذاب!آره خب!فكر نمي كنم بلايي مونده باشه كه اينا سرم نياورده باشن!چيزي انگار داره راه گلومو مي بنده! برمي گردم به سمت حياط و با صداي بلند مي گم:"خيلي اذيتم كردي رفيق!"(واقعا فكر كردم اون موقع كسي اطرافم نيست كه بلند داد زدم ولي الآن نگهبان دم در مدت هاست كه فكر مي كنه من سلامت عقليمو به كل از دست دادم!)يه قدم مونده به در آرزو مي كنم كه اي كاش هيچ وقت مجور به انجام چنين كاري نبودم!ترك دانشكده ي فيزيك دانشگاه تهران!بازم زير لب مي گم:"خدايا هر چي صلاح تو باشه..."

2بعد از ظهر شنبه س!به قدري اعصاب خرابم كه راننده ي تاكس اي كه جلوي نوزدهم ازش پياده مي شم و درش رو آن چنان مي كوبم كه نزديكه از جا دربياد،جرئت نمي كنه چيزي بهم بگه!با اكراه وارد دانشكده مي شم و دوست دارم هر چه زودتر يكي از اون ديوارهاي نكبتي اين گروه رو گير بيارم و همه ي عصبانيتم رو با مشت سرش خالي كنم!بابا جون!به كي بگم؟من ن  م ي خ و ا م  ا ي ن  ج ا  ب م و ن م!زوريه؟نامه ي تغيير رشته م گم شده!به همين راحتي!توسط آموزش محترمه ي دانشكده ي خودمون و كاريش هم نمي شه كرد چون فرصت تغيير رشته تمام شده است.همه جا رو هم زير و رو كردم!بالا،پايين،علوم،مديريت...خانم شفيعي؟آهان!نه!بله!شوراي آموزشي...حرصي ام!حرصي!به هيچ كسم نمي خوام گم چي شده چون به اين فكر مي كنم كه آدما چه گناهي كرده ن كه دم به ساعت به مصائبي كه اين گروه سرم درآورده بشينن گوش كنن؟آقاجان!من الا و بلا مي خوام تغيير رشته بدم!همين ترم !همين حالا!واي!بلايي بوده كه تو سر من نياري اي گروه آشغال؟خدا رو شكر آمنه جزو اولين نفراييه كه مي بينم.در جواب"چي شد؟" ش با لبخندي كه سعي مي كنم واقعي باشه مي گم:"آمنه جون!مي دوني؟حس مي كنم حتي دستم براي انصراف دادن هم بسته س!من اين جا حبس ابدم!چون اگه انصرافم بخوام بدم،هيچ بعيد نيس كه اينا واسه ريختن زهر خودشون نامه ي انصرافمو گم كنن يا باهاش موافقت نكنن!..."

9بعد از ظهر شنبه س!قضيه رو با حرص و جوش زياد واسه ي مامان و پدرم تعريف مي كنم.پدر با خونسردي هميشگي ش،بعد اين همه بالا و پايين پريدن و آه و ناله و جيغ و فرياد و اعتراض من،با آرامشي وصف نشدني مي گه:"حتما صلاحي توش بوده!"تا ميام جواب بدم مامان مي زنه زير خنده!

-مامان واقعا مي خوام بدونم كجاش خنده داره از نظر شما؟

-آخه من كه مي دونم اينا فيلمته!ته دلت خوشحالي كه موندي!

پدر هم مي زنه زير خنده و من با ناباوري نگاهشون مي كنم...

 

9صبح 1شنبه س!اين جا گروه فيزيك دانشگاه تهران است و همه چيز سر جاي خودشه!صبح كله سحر يه عده آدم دارن دم بوفه سيگار مي كشن و ما هم داريم مثل هميشه ي هميشه مي ريم كه صبحانه بخوريم و زندگيمونو،روزمونو،اين جا شروع كرده و به پايان ببريم.

اين جا گروه فيزيك دانشگاه تهران است و همه چيز سر جاي خودشه!پچ پچ ها و حرف درآوردن ها!آدم هاي بي جنبه،آدم ها ي صبور،آدم هاي بي چشم و رو و آدم هاي دوست داشتني،حسن آقا،تاريكي و خفگي آمفي و دلوازي و صفاي بوفه،بوي ساندويچ فيزيك كه با دود سيگار قاطي شده و صداي آقا جمشيد لابلاي صداي سريالهاي جورواجور،سلام و عليك ها،چشم غره ها،تحويل گرفتن ها و بي تفاوتي ها،تشكل ها،صداي شجريان و عطيه ي هميشه مشغول و و خاطرات اسماعيل تو انجمن و اذان بسيج،بحث بر سر استفاده از كامپيوترهاي تشكلي،نقد و بررسي ها،دعوا،كل،دوستي،دوستي،دوستي،فورد بايگان،patric،نبود هميشگي آقا احسان و دير و زود كردن هاي خانم پروانه،همه ي بچه ها،فيزيكي هاي خوب و حرص در آر و بي ظرقيت و دوست داشتني و بعضا افسرده و ديوانه و 86 اي ها با اون خاله خاله گفتن هاشون،كمدها و آبسردكن ها و شلوغي ها و خلوتي هاي كتابخونه و حتي چادر هاي نمازخونه هم سر جاشون هستند!بله!همه چيز سر جاي خودشه...همه ي چيزهايي كه روح اين گروه رو مي سازن!همه حاضرن!ومن هم اين جام...صداي آمنه از فكر درم مياره:"پس تو دهكده موندني شدي ديگه..."هان؟خب...آره!و لابد بايد دوستش داشته باشم؟سخته جايي كه توش اين قدر بلا سرت اومده...

سخته ولي ممكنه!ممكنه چون من چند وقته دو باره دارم اين جا رو دوست مي دارم!شايد هميشه هم داشتم و بعضي مواقع فقط تظاهر به نداشتنش كردم!3شايد هم به فناوري "خود خر كني"دست پيدا كردم!۳شنبه ي پيش و همين 3شنبه حسم زد بالا!هفته ي پيش وقتي همه اومدن توي انجمن فيلم هاي شاهكار كويرعلي صالح پور رو ديديم و بعدشم با اسماعيل اسكندري نشستيم و هر كدوم از خاطرات پول گرفتنمون واسه جاهاي مختلف گفتيم و بعدش هم اولين كار "چليپا"رو ديديم و نم نم باروني هم زد...و امروز هم وقتي آقا رضا ،بعد از پخش فيلم،كيك تولد دكتر رو آورد و رو زمين نشست و همه حمله كردن و دست زدن و انگار نه انگار كه دانشگاهه و وقتی که موقع خونه رفتن همه چتر بازهای خوبی شدیم...هيچي نشد!اين اتفاقات همه شون هميشه مي افتن!هر روز و هميشه!ولي بعضي مواقع،يهو اون اتفاق روزمره و عادي تو ذهنت مي درخشه!يهو اون آدمايي رو كه هر روز و هميشه در يه حالت مي بيني (كه حتي بعضي مواقع ديدنشون عذاب آور مي شه) رو قدر مي دوني!يهو به خودت مي ياي كه اين يه چيز ديگه س...از يه جنس ديگه س و همه جا اين جوري نيست!همه اين جوري نيستن!تو نمي توني اين جوري كه اين آدما (فيزيكي ها)رو دوست داري،بقيه رو هم دوست بداري!من نمي تونم!حالا ديگه نمي تونم!نمي تونم بگم كه اين جا مثل همه جاس!شايد خراب شده باشه!شايد چيه؟حتما هست!ولي مي دونم مي شه تبديل به "درست شده" هم بشه!چون من فكر مي كنم،از اول،از اون قديم نديم ها اين جا اين جوري نبوده!به اين خرابي نبوده!اين مكاني كه اين قدر پتانسيل هاي خوب داره از اول اين قدر عذاب آورنمي شده گاهي اوقات!

ومن فكر مي كنم روحي كه اين جا داره،روحي كه شايد خيلي از آدم ها واسه به وجود آوردن و نگه داشتنش زحمت كشيدن،ارزش اين رو داره كه بازسازي بشه...

راهش هم كلنگ برداشتن و قدم براي تغيير اساسي و بنيادي دادن نيست چون تا ما خودمون،كه پيكره ي اين گروهيم،درست نشيم،هيچ چيزي تغيير نخواهد كرد!

اووووووووووه!چقدر سخنراني شد!حرفم تغيير كرد اصلا!كلا مي خواستم اينو بگم كه هر چي كه هست،(حتي مي تونه جوگيري باشه)،من حالا دو باره اين جام!و اين جا،گروه فيزيك دانشگاه تهران،اين خراب شده ي لندهوري رو با همه ی مشتقاتش،دوست  می دارم.

همين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:54  توسط tehrooni  | 

من طرح امنیت اجتماعی رو خیلی دوست دارم چون وقتی اون خانومه داره مثلا (خبرش) به اون دختر خانم که اون قدر وضع حجابش بده (که من نمی دونم اصلا چرا نمی گیرن شناسنامه و کات ملی شو باطل کنن!!!!!! )،تذکر می ده اون آقای سرباز اصلا به اون دختر خانم (که فکر کنم به خاطر نگاه امثال سربازه هم که شده از اون به بعد با پوشیه بیاد بیرون!) نگاه نمی کنه!اصلا!اصلا هیکل و قیافه ی دختر مردم رو با نگاه کثیفش...نه نه!این چه حرفیه!تهمته!سربازه نگاهش به خیابونه که یک مرد بی سر و ته،یه وقت خدای نکرده،همین جوری رد نشه و هر کاری می خواد با... بکنه و بعدشم برگرده با یه لبخند ملیح بگه :"آخ!ببخشید! دستم اشتباهی پیچید دور کمر شما یه لحظه!"آره بابا جون!آره!اصلا فکر نکنی یه وقت کسی توی شهری که "طرح امنیت اجتماعی "برقراره از این کارا بکنه!چه برسه به این که جلوی ماشینشون تو میدون تجریش!نه !نگران نباش!اون سربازه خیلی حواسش جمعه!اون خانم پلیسه هم خیلی خوش برخورده!اصلا کسی رو سرخورده یا زده نمی کنه!اصلا!اصلا فکر اینو نکنی که تو خیابونای چنین شهری،واست مزاحمت پیش بیاد!آخه...

آخه این جا تهرانه!

شهری که...

شهر اخلاقه!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:40  توسط tehrooni  | 

این تبلیغ بازی"حسنی و لوبیای سحر آمیز "رو دیدین تو تلویزیون؟فوق العاده س...نمونه ی تخصصی و کارشناسی شده ای از بومی سازیه که در سند چشم انداز بیست ساله ی جمهوری اسلامی ایران قرار داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

طبق این چشم انداز اون اسم خارجیه باید بشه حسنی!تا بومی سازی بدین ترتیب صورت گیرد و هم وطنان ما از غرب زدگی مصون بمانند.فهمیدین؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:38  توسط tehrooni  |