تبليغاتX
یادداشتهایی بر روی50تومانی

یادداشتهایی بر روی50تومانی

بازار کار

پرستار بچه های خاله م ۳ ساله که لیسانس فیزیکشو گرفته و بعد سه سال فارغ التحصیلی در منزل خاله م مشغول پرستاری بچه می باشد.

پ.ن:

۱-ایشون فارغ التحصیل دانشگاه الزهراست.

۲-الآن هم در ضمن پرستاری بچه های خاله م داره واسه فوق لیسانس می خونه!اونم فیزیک!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:43  توسط tehrooni  | 

خویشتن خویش

امروز دو بار خیلی حس نزدیکی به خود واقعی و اصلی م واسم پیش اومد:

یکی ش ظهر بود توی ونک،وقتی داشتم زیر چادر و روسری و مانتو از گرما هلاک می شدم!یاد اون دختری افتادم که یکبار برای همیشه تصمیم گرفت چادر حجابش باشه و یک آه کشیدم!از اون آه های سرشار از رضایت...

اون یکی هم عصر بود.خونه ی خاله م اینا.وقتی خاله م اسباب بازی های محسن رو واسه یکی از بچه ها آورد،همشون بودن!همه ی دوستای کودکیمون!شادی و طوفان و داینا داینا!و اون شتر ها و دایناسورها که باهاشون عالم رو سیر می کردیم!یاد اون دختر بچه ی صاف و ساده و پاک که با چه حسی با اون دو تا عروسک که اسم هاشون شادی و طوفان بود ارتباط برقرار می کرد، افتادم...

اسم هر دوتای اون دخترا،فکر کنم،"خویشتن خویش" باشه....

دلم براشون تنگ شده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:42  توسط tehrooni  | 

جیک جیک مستون

چرا اون موقع که تازه شارژ کردم و زرت و زرت اس ام اس می دم و مثل این مایه دار های بی درد کیلو کیلو زنگ می زنم به ملت ،فکر الآن نیستم که ۳ روزه بی شارژم و مثل این لال ها جواب اس ام اس هم نمی تونم بدم و اعتبار یه میس هم حتی واسم نمونده؟

پشیمونم

به جون خودم!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:58  توسط tehrooni  | 

سرگشتگي

در آدمي عشقي و دردي و خارخاري و تقاضايي هست كه اگر صد هزار عالم ملك او شود كه نياسايد و آرام نيابد.اين خلق به تفصيل در هر پيشه اي و صنعتي و منصب  و تحصيل نجوم و طب و غير ذلك مي كنند و هيچ آرام نمي گيرند،زيرا آن چه مقصود است به دست نيامده است...

اين جمله خوشي ها و مقصودها چون نردباني ست و چون پايه هاي نردبان ،جاي اقامت و باش نيست،از بهر گذشتن است.خنك آن را كه زودتر بيدار و واقف گردد،تا راه دراز بر او كوته شود و در اين پايه هاي نردبان عمر خود را ضايع نكند...

از مقالات مولانا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:38  توسط tehrooni  | 

معجزه ی مادر

گل فروش،کنار مترو یک گوشه ای توی سایه بساطشو پهن کرده و داد می زنه:

"گل ببر،دل ببر...گل ببر، دل ببر..."

مسافرای عصرانه ی مترو با قیافه های خسته و کوفته و حالت هایی که مشخصه حس و حال هیچ گل و گلدون و دلبری رو ندارند،با عجله برای رسیدن به خونه هاشون شتاب می کنند و هیچ توجهی به مرد گل فروش ندارند ولی مرد باز داد می زنه و ادامه می ده:

"گل ببر،دل ببر...گل ببر،دل ببر..."

یهو انگار چیزی یادش اومده باشه دو باره داد می زنه:

"گل ببر،دل ببر...روز مادر یادت نره!"

چند تا از همون قیافه خسته کوفته ها که فکر می کنی روزگار هیچ احساسی برایشان باقی نگذاشته یکهو تغییر مسیر می دهند و بر می گردند به سمت گل فروش که حالا دیگه فقط داره داد می زنه:

"گل واسه روز مادر یادت نره..."

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:11  توسط tehrooni  |