بازار کار
پ.ن:
۱-ایشون فارغ التحصیل دانشگاه الزهراست.
۲-الآن هم در ضمن پرستاری بچه های خاله م داره واسه فوق لیسانس می خونه!اونم فیزیک!
پ.ن:
۱-ایشون فارغ التحصیل دانشگاه الزهراست.
۲-الآن هم در ضمن پرستاری بچه های خاله م داره واسه فوق لیسانس می خونه!اونم فیزیک!
یکی ش ظهر بود توی ونک،وقتی داشتم زیر چادر و روسری و مانتو از گرما هلاک می شدم!یاد اون دختری افتادم که یکبار برای همیشه تصمیم گرفت چادر حجابش باشه و یک آه کشیدم!از اون آه های سرشار از رضایت...
اون یکی هم عصر بود.خونه ی خاله م اینا.وقتی خاله م اسباب بازی های محسن رو واسه یکی از بچه ها آورد،همشون بودن!همه ی دوستای کودکیمون!شادی و طوفان و داینا داینا!و اون شتر ها و دایناسورها که باهاشون عالم رو سیر می کردیم!یاد اون دختر بچه ی صاف و ساده و پاک که با چه حسی با اون دو تا عروسک که اسم هاشون شادی و طوفان بود ارتباط برقرار می کرد، افتادم...
اسم هر دوتای اون دخترا،فکر کنم،"خویشتن خویش" باشه....
دلم براشون تنگ شده...
پشیمونم ![]()
به جون خودم!
اين جمله خوشي ها و مقصودها چون نردباني ست و چون پايه هاي نردبان ،جاي اقامت و باش نيست،از بهر گذشتن است.خنك آن را كه زودتر بيدار و واقف گردد،تا راه دراز بر او كوته شود و در اين پايه هاي نردبان عمر خود را ضايع نكند...
از مقالات مولانا
"گل ببر،دل ببر...گل ببر، دل ببر..."
مسافرای عصرانه ی مترو با قیافه های خسته و کوفته و حالت هایی که مشخصه حس و حال هیچ گل و گلدون و دلبری رو ندارند،با عجله برای رسیدن به خونه هاشون شتاب می کنند و هیچ توجهی به مرد گل فروش ندارند ولی مرد باز داد می زنه و ادامه می ده:
"گل ببر،دل ببر...گل ببر،دل ببر..."
یهو انگار چیزی یادش اومده باشه دو باره داد می زنه:
"گل ببر،دل ببر...روز مادر یادت نره!"
چند تا از همون قیافه خسته کوفته ها که فکر می کنی روزگار هیچ احساسی برایشان باقی نگذاشته یکهو تغییر مسیر می دهند و بر می گردند به سمت گل فروش که حالا دیگه فقط داره داد می زنه:
"گل واسه روز مادر یادت نره..."