احرام دگر بند...
لباس احرام هام رو در آوردم از توی کمد!پارسال وقتی اون آقای هدهدی عزیز(مسئول انجمن های علمی دانشگاه تهران) زمانی که من داشتم کاروان بندی می شدم و حتی لباس های احرامم رو هم دوخته بودم،عدم موافقتش رو با رفتن من به عنوان عضو فعال انجمن علمی از طرف دانشکده ی علوم،به دکتر به نژاد اعلام کرد،چقدر اون لباس ها واسم دست نیافتنی شدند!گذاشتمشون ته یکی از کمد های انباری!جایی که هی نبینم و یاد این بیفتم که "هدهدی این وسط چیکاره بود آخه ..."
حالا درشون آوردم از توی کمد!دیگه به این فکر نمی کنم که هدهدی این وسط چیکاره بود؟به این فکر می کنم که...
تا از پله ی هواپیما بالا نرم باورم نمی شه...۴ فروردین؟عمره ی دانشجویی؟اونم با آمنه؟اونم من؟برم بگم لبیک؟این لباس ها به تن من خواهد رفت آیا؟چقدر سفیدیشون منو یاد بچگی هام میندازه!بچگی هام تو عالم زر!سفید سفید...
نه!تا از پله ی هواپیما بالا نرم باورم نمی شه!صبر می کنم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:38  توسط tehrooni
|
