تبليغاتX
یادداشتهایی بر روی50تومانی -

یادداشتهایی بر روی50تومانی

دلم خیلی گرفته!

دیروز آخرین جلسه ی "متون اسلامی"بود و استادمون وقتی می خواست حاضرم رو بزنه،کنار اسمم یک ضربدر بزرگ گذاشت!!!!وقتی ازش پرسیدم "چرا این کارو کردین استاد؟"گفت:"شما اون عقب کلاس نشستی،همین جوری حرف خدا و پیغمبر رو مسخره می کنی!دیگه آخه درست نیست آدم با این مسائل هم شوخی کنه که!" و بعد به دوستم که کنارم وایساده بود گفت:"حالا ترم دیگه که متون داشتین،حواستونو بیشتر جمع کنین!"

من فقط حرف های استاد خیلی واسم گرون تموم شده بود،تازه اونم مسخره نکرده بودم،فقط اشتباهات محضش!!!رو بهش تذکر داده بودم!مثل حرف دیروزش که می گفت:"خدا هر جوری که بنده هاش باهاش رفتار کنن،همون جوری باهاشون رفتار می کنه!" د آخه قربونت برم،اگه خدا می خواست این قدر عمل و عکس العملی باشه که اسمش خدا نمی شد!تو حدث قدسی داریم که:"اگر آن بندگان من که از من رو برگردانده اند،می دانستند که چقدر دوستشان دارم و منتظر بازگشتشان هستم،هر آیینه از شدت شوق جان میدادند!"حالا حرف استاده،در مقایسه با این حدیث،زیادی مفت نبود؟خب!من نمی تونم تحمل کنم یک آدم به اسم خدا و پیغمبر بیاد سر یک کلاس،با یک عالمه جوون مشتاق دونستن(که خیلی هاشون این کلاس تنها جاییه که حرف خدا و پیغمبر به گوششون می رسه!)،بزنه همه چیزو خراب کنه و بره!هر حرفی از دهنش در میاد به اسلام ببنده و بره!من نمی تونم!هر کی خیالیش نباشه من خیالیم هست!دست کم تو این یه مورد!اون وقت من چی گفتم؟من گفتم:"استاد،این جوری نیست،خدا حتی اون بنده هاییش که خدا نمی شناسن رو هم دوست داره!"بعد آقا موندن چی بگن!سه بار پشت سر هم گفت "بله"و بعد گفت"ولی..."و موند که "ولی "ش رو چه جوری تموم کنه و یک حرفی سمبل کرد و تحویل من داد!

 مساله سر اینه که فقط من نبودم که سر کلاس با استاد مخالفت می کردم ولی احتمالا چون ظاهرم مذهبی بوده و استاد این احتمال رو می داده حرف من تاثیر بیشتری روی بچه ها بگذاره،اون ضربدر و تذکر فقط برای من بوده!

خوشبختانه اون قدر احمق و کله شق هستم که از کاری که کردم پشیمون که نیستم هیچ،احساس رضایت هم می کنم و اگه زمان برگرده سر کلاس این آقا همون روندی رو پیش خواهم گرفت که داشتم!

ولی دلم گرفته...

خیلی زیاد...

از این نگرفته که این کارم ممکنه باعث شه یک نمره مثل نمره ی تاریخ اسلام ترم ۲(یک نمره ی بسیار پایین که اونم به خاطر کل و منکل با استاد بود وگرنه برگم کامل درست بود!)بگیرم و مشروط و اخراج!(هر چند تمام تلاشمو می کنم که این اتفاق نیفته!)

از این نگرفته که اون استاد به خودش اجازه داد جلوی اون همه دانشجو با من اون جوری حرف بزنه!

از این گرفته که چرا همیشه این جوریه سیستم؟

چرا دانشگاه تهران از هر ده تا استاد گروه معارفش،سه تاشون(شایدم کمتر)حرفاشون منطبق با قرآنه؟

چرا نظام آموزشی ما این طوریه که همه ی منتقدین باید خفه بشن؟(البته من که از رو نمی رم!)

و در آخر این که چرا وقتی برای بقیه اینو تعریف می کنم می گن:"ول کن بابا،تو هم حوصله داریا!کله ت بو قرمه سبزی می ده،می گردی دنبال بهونه واسه جنجال،چیکار داری استاد چی می گه؟برو حاضرت رو بزن و بیا!چرا این قدر حرص می خوری؟هیچی ارزشش رو نداره!"

ولی من رویه م رو تغییر نمی دم،هر چند بعضی وقتا،مثل حالا، حس می کنم در راهی که دارم می رم زیادی تنها شدم ولی عیبی نداره چون فکر می کنم که بالاخره می میرم و ...

تنها صداست که می ماند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 16:24  توسط tehrooni  |