تبليغاتX
یادداشتهایی بر روی50تومانی -

یادداشتهایی بر روی50تومانی

پيوست پرونده ي h598j9222008-(ف.ط.)

مورخ روزي كه گذشت...

به نام تو كه بر همه چيز آگاهي و مي داني آن چه ما نمي دانيم.

سلام خداي عزيز.

بنا به فرمايش شما ما امروز هم تك تك كارها و فكرهاي اين بنده ي شما رو نوشتيم و طبق دستورتون اين پيوست كه مربوط به موارد خاص است.

خودت همه چيزو ديدي ولي گفتي كه بنويس و ما هم ماموريم و معذور.

اين اشرف مخلوقات شما امروز كه داشت راه مي رفت توي خيابون،كاري كرد كه حقيقتا همكار ما،يعني "فرشته ي برف" رو رنجوند...

اومده بيرون از خونه،بعد به جاي اين كه بره از روي برف تميز و دست نخورده ي پياده رو راه بره و مثل همه ي گذشته هاش كه من واست نوشتم حالشو ببره و تو رو شكر كنه به خاطر لذتي كه از اين نعمت عايدش شده،رفته از وسط خيابون كه پر برف كثيف و آب شده و شن و ماسه ست داره مي ياد!كه چي؟كه مبادا خانم ليز بخوره يا از توي برفا كه مي ياد پاهاش خيس نشن!ايش!درسته كه از ما برترن و يك روزي و به ما گفتي بهشون سجده كنيم ولي قبول كن بعضي وقتا غير قابل تحمل مي شن!بعد تازه كاش فقط اين بود!خانم با قيافه ي اخمو همين جوري تو راه داره زير لب با خودش غر مي زنه كه:"اه!حالا هم وقت برف باريدن بود!سرما بخورم وسط امتحانا چي ميشه؟شت!"ببين!خودت كه ديدي خداي عزيز!دقيقا كلمه ي اه رو به دو زبون گفت!بابا آخه فرشته ي برف كه كر نيست!مي شنوه خب!هر چند اون جنبه ش بالاس ولي من اگه جاي اون بودم و اين همه دنبال كاراي يك برف دويده بودم ،همه چيزو سبك سنگين كرده بودم و كلي كار آماري كه ببينم بيشتر آدما خوشحال مي شن يا ناراحت،راستش بهم بر مي خورد!از اين همه ناشكري...

حالا اينا بماند،من واسه خودش ناراحت و نگرانم!اين بابا چند وقته كه داره لذت زندگي در لحظه رو از خودش مي گيره!كجا رفت اونh598j9222008hd اي كه تا برف مي ديد مي دويد توش و يك تيكه از برفاي دم خونشونو  سالم نمي گذاشت و ذوق زده مي شده و پر مي شد از تو و خوشحال،مي پريد و جيغ مي زد و با بچه ها بازي مي كرد و ...بعدشم مي اومد لباساشو عوض مي كرد و خودشو گرم مي كرد و تمام!اين سوسول بازيا كه "من خيس مي شم و سرما مي خورم و..."راسته كار اين بنده ت نبود!

مي دوني،شايد ديگه خيلي دخالت باشه تو كار تو كه داناي مطلقي ولي فكر مي كنم اين بنده ت هم داره يك "آدم بزرگ"مي شه!سر نوشتي كه خيلي ها بهش دچار شدن!يادمه وقتي با "كرام الكاتبين" هاي ديگه مي نشستيم به حرف از آدم هامون،من چقدر پز اين آدمو مي دادم كه هر چقدر هم گناه داره و پرونده ش سياهه،هنوز بلده از زندگي ش لذت ببره و قدر زندگي در لحظه رو مي دونه و خيلي بهش اميد هست...حالا مي بينم كه چقدر داره لحظاتشو تلخ مي كنه با تشويش و اظطراب "چه كنم" و "چه خواهد شد "و مدت هاست كه ته مزه ي لحظاتو نمي چشه و نجويده قورتشون مي ده براي چيزي كه اسمش "آينده نگري" و "دور انديشي" هم نيست!"مصلحتي "ست كه هيچ پشتوانه اي ندارد و خاص "آدم بزرگ"هاست!مرضي كه آدم ها وقتي دچارش مي شوند،حس مي كنند كه "بزرگ"شده اند و ديگه ساختن آدم برفي براشون معني نداره...مثل جغد به برف و بارونا زل مي زنن و لذتي كه خودت در تمامي اين لحظات قرار دادي رو حيف مي كنن...

آره!زندگي خودشه و خودش!ولي طبق دستورت جزو مواردي بود كه بايد تحت عنوان "موارد خاص"پيوستش مي كردم به پرونده ي روزي كه گذشت...ما که مثل همیشه کاری نمی تونیم واسش انجام بدیم!مگر خودت که خداش هستی یک کاری بکنی!

با احترامات:

G598j9222008

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:40  توسط tehrooni  |