تبليغاتX
یادداشتهایی بر روی50تومانی -

یادداشتهایی بر روی50تومانی

به نام خدا.

من فقط مختصري از اين اتفاق رو براي سه نفري كه در تاريخ9/10/1386 سوار ماشينم بودند تعريف كردم و تا حالا براي هيچ انسان ديگه اي اينو نگفتم چون اون قدر برام مقدس و عميق بوده كه حس مي كردم نبايد هر جايي و براي هر كسي باز گو كنم!حالا بعد از گذشت 5 سال حس مي كنم امشب و اين هيئت مجازي مناسب ترين جايگاه تعريف كردن اين تجربه س...

دوم دبيرستان بودم و خيلي يكهو (بدون اين كه با آدم بي اعتقادي رفيق شده باشم كه از اون تاثير بگيرم يا كتاب كفر آميزي،چيزي خونده باشم!) به همه ي اعتقاداتي كه تا اون زمان داشتم (كه در واقع نداشتم!)شك كرده بودم(به غير از وجود او كه هر چي زور بزنم هم نمي تونم تكذيبش كنم!).قرآن،پيامبر،ائمه،نماز،حجاب...از اين شك و اين ارتداد مقطعي بي نهايت لذت مي بردم چون حس مي كردم "بي اعتقاد بودن" بهتر از "اعتقاد تقليدي" داشتنه!حدود 2،3 ماهي در اين وضعيت به سر مي بردم تا اين كه يك روز،زير دوش آب گرم و اون حس آرامش كه مي خواي هميشه تو اون وضعيت بموني، حس كردم حوصله م از اين كه تكليف خودمو با خودم مشخص نمي كنم،سر رفته!همون جا به خدا گفتم كه همه جوره قبولت دارم ولي مطمئن نيستم "اسلام" و "تشيع" اون چيزي باشه كه تو مي گي!اگه اين طوريه،نشونم بده!من از تو براي يقين،معجزه مي خوام و فكر نكنم توقع زيادي باشه چون تو خودت مگه چقدر به من وقت مي دي تو اين دنيا براي گشتن و فهميدن...

و.........محرم بود!همون شبي كه من توي حمام اين فكرا به سرم زد اول محرم بود!فردا شبش،يكي از دوستام اومد دنبالم كه با هم بريم "روضه" كه اون زمان براي من كاملا عبارتي بي معني بود و صرف بيكار بودنم باهاش رفتم.

و خب.معجزه شد!بله!اون شب توي اون مجلس عزاي "حسين بن علي عليه السلام"براي من اتفاقي افتاد كه نه عجيب بود،نه خرق عادت!نه نور سبزي بود كه بياد توي مجلس و من از حال برم،نه مردي بدون دست كه بخواد به من بگه:"تو قلب ما رو شكوندي!" نه يك جوان خوش سيما كه بياد بگه:"ما بر حقيم!"هيچ چيز عجيب و پيچيده اي نبود،فقط...يقيني بود كه از نگاه كسي جاري شد!كسي؟نمي دونم!تا جايي كه يادم هست وقتي اون حس به من دست داد،داشتم به يك پرچم سياه "يا حسين"نگاه مي كردم...همين!نمي دونم!فقط مي دونم كه اون يقين عزيز منو به سمت خوندن قرآن و نهج البلاغه و فكر روي اسلام ،هل داد!و مي دونم كه حرف اون مرد نصراني در فيلم روز واقعه رو خوب فهميدم:

تمام حجت مسلماني من حسين بن علي عليه السلام است...

و علت اين كه هميشه با جريان"جناب زهير" از ميان تمام اتفاقات كربلا،بيشتر ارتباط برقرار مي كنم اينه: حس مي كنم اون شب كه توي خيمه ي خودشون صداش زدن،شق القمر نكردن كه گرفتار شد!فقط نگاهش كردن و گفتند:"با ما بيا..."

 

 

وقتي براي موازي بودن راهي نيست

(برگرفته از كتاب"خدا خانه دارد"نوشته ي فاطمه شهيدي)

دو خط موازي،در بي نهايت،در ابديت هم به هم نمي رسند.

مرد اين را نمي دانست وقتي تصميمش را گرفت.مي خواست موازي بماند.گفت طوري مي رويم كه به هم نرسيم.براده اي كه در دور هاي دلش پنهان بود خنديد اما من نخنديدم.از پشت پلك تاريخ،مرد را مي پاييدم و دلم مي خواست بتواند موازي بماند.زندگي من به عاقبت تصميم مرد گره خورده بود.تركيب عجيبي بوديم:

من بيرون بودم،پشت پلك تاريخ!

مرد وسط صحرابود.

و براده در اعماق مرد.

و يك تصميم ما را به هم مي پيوست.

شانه در پيچ مو ها فرو رفت و نرم تا شانه هاي زن پايين آمد.مرد در آيينه به او خنديد.نعلين پوشيد.پرده ي خيمه را بالا زد.صبح صحرا را نفس كشيد.غلامي كه آب مي آورد از كنارش رد شد:"كارواني را ديدم.همين نزديكي.از نام و نشانشان پرسيدم.حسين بن علي و همه ي خانواده و دوستانش بودند كه به كوفه مي رفتند"

ديدن يك كاروان ديگر،چيز عجيبي نبود .صحرا بزرگ بود،به اندازه ي عبور ده ها قافله از كنار هم،اين دل مرد بود كه براي اين عبور بزرگ نبود!چشم هايش سياهي رفت.ناگهان چه بلايي سرش آمده بود؟پسر پيامبر در كارواني به كوفه مي رفت.كجاي اين خبر اين همه او را بر آشفته بود؟هيچ وقت به دشمنان اين طايفه نپوسته بود ولي باور هم نكرده بود كه در قتل عثمان شريك نبوده اند.بعد از آن كه پيراهن خوني عثمان دلش را چركين كرده بود،نزديك خانواده يعلي عليه السلام نيامده بود.همان دورها مانده بود.يك قدم پيش و يك قدم پس.همان بينابين راه!حالا پسر علي عليه السلام در كارواني در چند قدمي در حركت بود.چيزي در دلش مثل اسفندآتش ديده جز زد.غلام را صدا زد:"به همه بگو از كاروان حسين دور مي مانيم.از دو راه جدا مي رويم.هر جا كه آنها منزل كردند،ما جلوتر يا عقب تر خيمه مي زنيم."

من و براده مرد را مي ديديم.او از درون،من از بيرون!ولي او هيچ كداممان را نمي ديد.من كه بعدها ودم  و براده كه از پيش تر ها پنهان بود.مرد نمي ديد كه اين براده است كه چون اسفند آتش ديده جز مي زد و به ديواره هاي سينه اش مي كوبيد و نمي ديد اين منم كه مشتاقانه منتظرم او از راه ديگري به كوفه بروم.همه چيز را فراموشكند.بخورد و بگردد و خوش باشد.

زن،رو به آينه شانه به شانه اش ايستاد:"دو سه روزيست در فكري زهير!"

-چيزي نيست.

-بعد از اين همه سال مي شود چيزي را از هم پنهان كنيم؟

نمي شد ولي مرد باز سعي كرد.

فانوس را برداشت.دو ستاره از توي آيينه او را نا شب صحرا دنبال كردند.نعلين هاي مرد در خاك نرم فرو رفتند.غلام كنار آتش چرت مي زد.

-نام اين منزل كه امشب مانده ايم چيست پسر؟

-زرود آقا!

پشت خيمه ها،تپه هاي كوتاهي بود.بالا رفت.فانوس ،پشت تپه را نور پاشيد.خيمه هاي كارواني آن سوي تپه پيدا بود.شترانشان به فاصله ي يك تپه از شتران زهير خوابيده بودند.لرزيد.از سرماي شب بيابان بود يا اين سوز سرد از درون ذرات تنش مي وزيد؟ردايش را دور خودش پيچيد و تند به خيمه رگشت.

سفره پهن و خيمه گرم بود.انگشتان باريك و كشيده ي زن نان هاي گرد را در سفره مي گذاشتند.كنار سفره نشست.رو به روي زن.لقمه برداشته بود كه صداي مردي از پشت در خيمه آمد:"آقايم حسين مي خواهد تو را ببيند زهير!"لقمه در دستانش ماند.دور از دهان.طوري لرزيد كه ردا افتاد.از كدام درز خيمه سوز شب بيابان مي آمد؟مات مانده بود.چشم هاي زن رو به رويش شعله كشيدند.شايد براي اين كه گرمش كنند.صداي زن چون عطر كه بپاشند روي تن خيمه ريخت:"پسر پيغمبر تو را صدا كرده و تو ترديد مي كني؟"جمله آن قدر تيز بود كه روح را شقه كند:"پسر پيغمبر تو را صدا كرده و تو ترديد مي كني؟"نعلين هايش را پوشيد.نيمي از روحش را در گرماي خيمه،پاي سفره،روبروي زن جا گذاشت و نيمه ي ديگر را در شب صحرا تا پشت تپه ها با خويش برد.

براده از ميان شقه هاي روح بيرون جسته بود،كودكانه بلا و پايين مي پريد،دور خودش مي چرخيد و بر نعلين هاي مرد كه به سمت تپه مي رفتند بوسه ميزد.

من نگران بودم.دلم توي خيمه ود.من مي خواستم هنوز به سمت كوفه دو راه باشد.راي رفتن،براي پيوستن،دو كاروان باشد،ولي نبود.ديگر نبود.خط موازي به سمت ديگري قوس پيدا مي كرد.

براده مي خنديد و من مدام مي پرسيدم:"يعني نمي شد موازي بماني؟...بمانم؟"

زن پشت تپه ها فانوس را بالا گرفته بود و انتظار مي كشيد.صداي نرم قدم هايي روي سكوت بيابان موج مي انداخت.سايه ي مرد به تصوير واضحي تبديل شد و بعد به خودش.زن خيلي زود فهميد.عد اين همه سال نمي شد چيزي را پنهان كرد:"چشم هايش!در چشم هاي مرد چيزي مثل عشق مي درخشيد."

بيابان سرد بود ولي مرد نمي لرزيد.كودكانه از شوق پر بود:"آقا را ديدم!گفتند با ما بيا!اسبم كجاست؟"روي پا بند نبود.

همه ي مردان را صدا زد:"ميخ هاي چادر مرا بكنيد.خيمه ام را ببريد پشت تپه ها،همه آزاديد!برويد به خانه هايتان!من دارم مي روم!آقا صدايم كردند.بله!رويد ديگر!اسب من را هم بياوريد.زن!شمشير مرا نديدي؟"

نعلين هايش را پوشيد.زن پرسيد:"چيزي جا نگذاشتي؟"نه،هيچ چيز جا نگذاشته بود.همه ي روحش را داشت مي برد.همه ي آن چه داشت را كف دست هايش گرفته بود و مي خواست دود.زن دو باره پرسيد:"چيزي جا نگذاشته اي؟"زن خودش را گفت كه داشت جامي ماند.توي آن خيمه،وسط صحرا،پشت تپه ها!مرد ايستاد.شانه هاي زن را گرفت.گذاشت عشقي را كه در چشم هايش نشانده بودند،بپاشد روي صورت زن.چشم هاي زن درخشيد.از همان عشق.مرد گفت:"آزادي!تو را طلاق مي دهم.همه ي مهرت را مي دهم!اين مردان تو را به قبيله ات باز مي گردانند،چون من دارم مي روم."

زن ردايش را گرفت:"تو بروي همراه پسر پيغمبر و من جا بمانم؟مي آيم !"

راه افتادند.دوباره با هم.شانه به شانه.به هم فكر نمي كردند.با هم به او مي انديشيدند.صحرا ساكت ود و فقط صداي چهر قدم مي آمد.زن پرسيد:"وقتي رفتي آقا چه گفتند به تو؟"شايد منتظر شنيدن وعده اي بود،غنيمتي،بهشتي كه به مرد گفته بودن!تارهاي مرد از شوق لرزيدند:"گفتند سرت در راه ما بريده خواهد شد!"

زن در شگفتي نماند.چيزي نپرسيد.زن مي فهميد.عشق را مي فهميد.او بگويد سرت در راه ما بريده خواهد شد.دليل براي همه چيز كافي بود.براي سر از پا نشناختن،براي آن همه بي تابي!دليل كافي بود.

 

هر چه گشتم،براده پيدايش نبود.مرد شده بود براده يا براده تمام مرد شده بود؟نمي دانم.من عزادار راه سوم بودم كه از دست مي رفت.راه خوب بودن و با حسين نبودن!راه با حسين بودن و همه چيز را نباختن!با هر گامي كه آن دو تا بر مي داشتند،راه سوم بيشتر از دست مي رفت.خط موازي مي رفت كه منطبق شود!من مانده بودم و اين نتيجه ي تلخ كه در عاشورا يا منطبق هستي"الارواح التي حلت بفنائك"يا متقاطع!"شايعت و بايعت و تابعت علي قتله."در عاشورا براي موازي بودن هيچ راهي نيست!من مانده بودم و اين كه در عاشورا يا اين سو هستي يا آن سو!و انتخاب چه سخت مي شود وقتي تو را به خيمه صدا نكرده اند.چيزي نگفته اند كه حال خودت را نفهمي!وقتي قرار باشد با عقلت عشق را انتخاب كني،زهير مي شوي!هي بايد پشت تپه ها پنهان شوي،با خودت بجنگي،بلرزي!من مانده بودم و واي!

واي اگر حضرت عشق به خيمه نخواندمان!

واي اگر قطب،براده ي پنهانمان را صدا نزند!

غروب بود.زن غلامش را صدا كرد:"اين كفن را ببر و آقايت زهير را كفن كن!"

چيزي نگذشته بود كه غلام برگشت.غروب بود.غلام گفت:"پسر پيغمبر،كفن نداشت.روي خاك بود.نتوانستم زهير را كفن كنم!"

از همگي التماس دعا...

فردا شب هم ان شا الله از از مطالب بلاگ خانم "نرگس بورونی"استفاده خواهیم برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:17  توسط tehrooni  |