<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشتهایی بر روی50تومانی</title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Jul 2008 20:12:17 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خویشتن خویش</title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>امروز دو بار خیلی حس نزدیکی به خود واقعی و اصلی م واسم پیش اومد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی ش ظهر بود توی ونک،وقتی داشتم زیر چادر و روسری و مانتو از گرما هلاک می شدم!یاد اون دختری افتادم که یکبار برای همیشه تصمیم گرفت چادر حجابش باشه و یک آه کشیدم!از اون آه های سرشار از رضایت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون یکی هم عصر بود.خونه ی خاله م اینا.وقتی خاله م اسباب بازی های محسن رو واسه یکی از بچه ها آورد،همشون بودن!همه ی دوستای کودکیمون!شادی و طوفان و داینا داینا!و اون شتر ها و دایناسورها که باهاشون عالم رو سیر می کردیم!یاد اون دختر بچه ی صاف و ساده و پاک که با چه حسی با اون دو تا عروسک که اسم هاشون شادی و طوفان بود ارتباط برقرار می کرد، افتادم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسم هر دوتای اون دخترا،فکر کنم،&quot;خویشتن خویش&quot; باشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم براشون تنگ شده...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 20:12:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جیک جیک مستون</title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>چرا اون موقع که تازه شارژ کردم و زرت و زرت اس ام اس می دم و مثل این مایه دار های بی درد کیلو کیلو زنگ می زنم به ملت ،فکر الآن نیستم که ۳ روزه بی شارژم و مثل این لال ها جواب اس ام اس هم نمی تونم بدم و اعتبار یه میس هم حتی واسم نمونده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشیمونم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جون خودم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 16:27:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرگشتگي</title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>در آدمي عشقي و دردي و خارخاري و تقاضايي هست كه اگر صد هزار عالم ملك او شود كه نياسايد و آرام نيابد.اين خلق به تفصيل در هر پيشه اي و صنعتي و منصب  و تحصيل نجوم و طب و غير ذلك مي كنند و هيچ آرام نمي گيرند،زيرا آن چه مقصود است به دست نيامده است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين جمله خوشي ها و مقصودها چون نردباني ست و چون پايه هاي نردبان ،جاي اقامت و باش نيست،از بهر گذشتن است.خنك آن را كه زودتر بيدار و واقف گردد،تا راه دراز بر او كوته شود و در اين پايه هاي نردبان عمر خود را ضايع نكند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;از مقالات مولانا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 20:07:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معجزه ی مادر</title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>گل فروش،کنار مترو یک گوشه ای توی سایه بساطشو پهن کرده و داد می زنه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;گل ببر،دل ببر...گل ببر، دل ببر...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسافرای عصرانه ی مترو با قیافه های خسته و کوفته و حالت هایی که مشخصه حس و حال هیچ گل و گلدون و دلبری رو ندارند،با عجله برای رسیدن به خونه هاشون شتاب می کنند و هیچ توجهی به مرد گل فروش ندارند ولی مرد باز داد می زنه و ادامه می ده:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;گل ببر،دل ببر...گل ببر،دل ببر...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو انگار چیزی یادش اومده باشه دو باره داد می زنه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;گل ببر،دل ببر...روز مادر یادت نره!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تا از همون قیافه خسته کوفته ها که فکر می کنی روزگار هیچ احساسی برایشان باقی نگذاشته یکهو تغییر مسیر می دهند و بر می گردند به سمت گل فروش که حالا دیگه فقط داره داد می زنه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;گل واسه روز مادر یادت نره...&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 14:40:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;-هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود،تشخیص مرد از نامرد ممکن می شود.پس ای شیپورچی بنواز.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;شهید دکتر مصطفی چمران&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-کاش می نواختی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-این منظره ی میزم دیگه داره خسته م می کنه:یه من قرص و پماد و نسخه و گواهی پزشکی و آزمایش و سونو و عکس که به&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt; هیچ&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; دردی نخورده و نخواهند خورد!چون جامعه ی پزشکی مون از بیخ و بن مشکل داره!تو بلاگم این دست کم حق رو که دارم که فحش بدم و یه ذره خالی شم!سه ماهه این مریضی اومده سراغم!یه کدوم از این دکترا نتونستن تشخیص بدن چیه!فقط قرص قرص!آزمایش،آزمایش!این قدر که آزمایش خون دادم تاحالا(و هیچی هم نشون نداده) اگه این خونا رو می بردم سازمان اهدای خون کلی آباد شده بود.دقیق تاحالا پیش ۱۱ تا دکتر رفتم.حاذق ترینشون همونی بود که عضو مجمع بیماری های گوارشی آمریکا بوده،بود که یه تشخیص نصفه نیمه داد با یه قرص.قرصه بار اول و دوم اثر کرد و بعدش باز همون آش و همون کاسه!درد و درد و درد های وقت و بی وقت!وسط خیابون و تو دانشگاه و تو مهمونی و پشت رول و خونه و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گرچه هر چه از یار رسد نیکوست.ولی این یار اگه دردی رو آفریده درمانش رو هم داده.خودش کمک کنه زودتر پیدا شه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-امشب فقط از این که فهمیدم دو تا از بچه ها خوابم رو دیدن توی دو تا جای خوب کلی خوشحال شدم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-دو تا هشدار دریافتی داشتم واسه ی بیشتر به یاد مرگ بودن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۱-اسم مرحوم مادربزرگم &quot;فاطمه طهرانی&quot; بود.امسال اولین سالگردشه و یه عالمه اعلامیه می بینم که توشون نوشته:مجلس سالگرد مرحومه ی مغفوره حاجیه خانم &quot;فاطمه طهرانی&quot;...فلان روز،فلان ساعت،فلان جا...فقط حاجیه خانومشه که باعث می شه شاخ بشم که نه!این اعلامیه خیلی از من دوره...وگرنه بقیه ی نشونه ها همه منطبق اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۲-امروز ختم مادر یکی از دوستام بودیم.جریان فوت این جوری بوده که این مرحوم کلیه ش یه مشکل جزئی داشته و می برنش بیمارستان.دیروز روزی که قرار بوده مرخص بشه می یاد بره دستشویی.فشارش پایین بوده و سرش گیج می ره و می خوره و به شیر دستشویی و ضربه مغزی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;قابل توجه شخص بنده که هر وقت از دکتر و بیمارستان می یام بیرون با خودم می گم حالا حالا ها که زنده م...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-با این پول نداری رفتم از سوپر پایینمون یه &quot;اسنیکرز&quot; خریدم.نصفشو خوردم،نصف دیگه ش گم شد.از همه ی اعضای خانواده هم قسم گرفتم که نخوردن!نمی دونم بدمصب کجا غیبش زده!خیلی ناراحتم!تا پیدا نشه خوابم نمی بره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-این نیز بگذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-&lt;EM&gt;ای خسته از سعی،بر عشق تکیه کن.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;EM&gt;ای انسان مسئول،بکوش که اسماعیل تو تشنه است.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;EM&gt;و ای انسان عاشق،بخواه که عشق معجزه می کند.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;شهید دکتر علی شریعتی&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-برای شادی همه ی رفتگان،مخصوصا این دو معلم بزرگوار،چمران و شریعتی،دعا کنیم و فاتحه بخونیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-اینم از لبخند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 19:49:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>۱)می دونم!فهمیدم!آره!تو این دنیا نمی شه کمال رو بدست آورد!ایده آل مطلق!ولی دنبال خرده ریزه های نور و خوشبختی گشتن،در به در تلاش و پا دویی واسه یه جهان آرام تر و روشن تر،ولو این که بهش نرسی،حداقل دلخوشی که هست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲)آره من آدم بشو نیستم!هنوز دنبال ایده آلم!هنوز دنبال اینم که همه با هم دوست باشن!احمقم!می دونم!تو کف خودم هستم که هنوز دلم واسه آدمایی که یه مدت زندگی رو بهم جهنم کردن تنگ می شه....هنوز دوستشون دارم...هر چی می خوام متنفر بشم نمی شه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳)من این جام!هر بلایی هم که سرم بیاد از رو نمی رم!راه زندگیمو خیلی وقته که انتخاب کردم و خوشحالم از این که اون قدر دیوانه هستم که هر چی ترکش بیشتر ی می خورم با سرعت بیشتری می رم جلو!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴)هوس خرید یه جوجه کردم!مثل بچه گیامون!جوجه رنگی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 17:22:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طرح جمع آوری جو افسردگی از بر و بچ گروه فیزیک و جلوگیری از اپیدمی فجیع الحال و بسته شدن بلاگ ها!</title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعار ما:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;آپ کنید ولو با یک لبخند...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 19:28:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الک رفقا</title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>۱۰ روز درد کشیدن و تو راه و نیمراه بیمارستان و خونه و این دکتر و اون دکتر بودن، حداقل این فایده رو داشت که دوستای حقیقی م رو از دوستای الکی م باز شناختم!</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 12:49:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعش کن!</title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>آب دهنم رو قورت می دم و سعی می کنم &quot;ورد مخصوص&quot;رو زمزمه کنم!ورد مخصوص نجات از افسردگی و بی حالی و بی نشاطی...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خوب شدن هممون لازمه!ورد خوبیه،با انگشت های دست هم می تونین بگین اگه تسبیح دم دست نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روش استفاده از ورد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;روز اول&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; چشم ها را ببندید(نخواستید هم نبندید)،تصور کنید که کورید!هیچ درکی از مفهوم &quot;رنگ&quot; ندارید،هیچ وقت کوه ندیدید،آسمون،دشت،سبزه،چهره ی مادرتون یا کسی که خیلی دوستش دارید و از نگاه کردن بهش لذت می برید!فیلمی که از دیدنش لذت برده اید،رنگ های زیبا و نشاط بخش و جیغ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تصورتون ادامه بدین و فکر کنین اگه کور بودین دنیا چه جوری بود؟رفت و آمد،همزیستی با آدم هایی که در اطرافت همه چیزو می بینند،زندگی بدون چشم...خب خب!کافیه!خیلی نباید طول بکشه چون ممکنه دیگه نتونین چشم ها رو باز کنین!حالا آروم پلک ها رو باز کنین و به اطرافتون نگاه کنید...نور،خودکار یا بالش تون یا تلویزیون یا هر چیز دیگه ای که تا چشم باز می کنید می بینینش!به طرز عجیبی قدر همان چیز یا چیزهای بعدی که &lt;EM&gt;می بینید&lt;/EM&gt; رو می دونید!چه برسه به چیزهای مهم تر!فقط آرام باشید و یهو نروید از سر ذوق شی دیده شده را بغل کنید یا توی چشمتان فرو کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بخوانید،با تمام وجود بخوانید،از ته دل بخوانید( وگرنه ورد افاقه نمی کند)،اگر هی مشکلاتتان می آید پیش چشمتان بزنیدشان کنار و موهبت هایتان را سیر کنید و تلاش کنید ورد را زمزمه کنید،ولو یک کلمه ش رو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحال و شاد و خندانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدر دنیا را می دانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:می توانید به جای کلمه ی &quot;دنیا&quot; از &quot;چشم ها&quot; استفاده کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای روز اول کافیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;روز دوم&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; از این هندزفری های سونی اریکسون که کامل گوش را می پوشانند(اگر نبود پنبه یا دستمال کاغذی و اگر این ها هم نبود کار روز دوم متاسفانه انجام نمی گیرد) بگذارید در گوشتان و با دو انگشت روی گوشی ها رو بگیرید به نحوی که هیچ صدایی نشنوید،تصور کر بودن خودتان را بکنید!صدای جیرجیرک و دریا و رادیو و آبمیوه گیری و میخ کوبیدن همسایه به دیوار اتاقتان و موسیقی های زیبا و روح بخش و صدای اذان و ماشین و اتوبان و حتی صدای سکوت رو هیچ وقت نشنیده اید و نخواهید شنید!سکوتی که معنی سکوت ندارد!تهی پوچ! حالا خیلی آروم گوشی ها رو از گوشتون بردارید!قدر اولین صدایی رو که می شنوید به شدت می دونین حتی اگه جیغ مادرتون باشه که داره میگه:&quot;معلوم هست داری چیکار می کنی؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بخوانید،با تمام وجود بخوانید،از ته دل بخوانید( وگرنه ورد افاقه نمی کند)،اگر هی مشکلاتتان می آید پیش چشمتان بزنیدشان کنار و موهبت هایتان را سیر کنید و تلاش کنید ورد را زمزمه کنید،ولو یک کلمه ش رو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحال و شاد و خندانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدر دنیا را می دانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:می توانید به جای کلمه ی &quot;دنیا&quot; از &quot;گوشها&quot; استفاده کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;روز سوم&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; یه روز هیچی نخورید با این تصور که نمی توانید چیزی بخورید،با این تصور که یک لوله از معده تون وصله به یه منبع و از اون منبع همه ی تغذیه ی شما به صورت مایع وارد معده تون می شه و با اون لوله باید این طرف و اون طرف برید و چون امکانش نیست باید بخوابید روی تخت بیمارستان.قدر اولین چیزی که گیرتان می آید برای خوردن رو می دونید حتی اگه نون خشک باشه.فقط در پایان روز به خاطر اثبات دونستن قدر معده اون قدری نخورید که از اون ور بیفتید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بخوانید،با تمام وجود بخوانید،از ته دل بخوانید( وگرنه ورد افاقه نمی کند)،اگر هی مشکلاتتان می آید پیش چشمتان بزنیدشان کنار و موهبت هایتان را سیر کنید و تلاش کنید ورد را زمزمه کنید،ولو یک کلمه ش رو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحال و شاد و خندانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدر دنیا را می دانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:می توانید به جای کلمه ی &quot;دنیا&quot; از &quot;معده&quot; استفاده کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;روز چهارم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;..........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احتمالا شما روز چهارم به طور کلی خوب شده اید ولی اگر این اتفاق نیفتاده بود هم &lt;EM&gt;نداشتن&lt;/EM&gt; یک &lt;EM&gt;داشته&lt;/EM&gt; تان را تصور کنید و...در انتها هم ورد فراموش نشود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همه دارایی برای شاد بودن و کنار زدن مشکلات کافی نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;برگرفته از کتاب &quot;&lt;STRONG&gt;قصه های من و آقامیر&quot;&lt;/STRONG&gt; جلد&quot;ترمی که جدید نگرفتم&quot;.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:امیدوارم منظورم بد گرفته نشه که &quot;کور ها و کرها و آدم های بیمار&quot; بدبختن!من منظورم فقط نگاهیه به نعمت هامون!که داشتنشون به تنهایی خوشحالیه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 21:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاج آقا مسا’له!</title>
<link>http://tehrooni.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>اگر کسی عقده ای بشود(سر هر چیزی حالا!)،آیا به غیر از خودش کسی می تواند او را رفع عقده کند؟نه،جدا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:من عقده ای نشدما!واسه کسی می پرسم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 22:00:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tehrooni&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>tehrooni</dc:creator>
<guid>http://tehrooni.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
